تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۶ | 10:22 | نویسنده : شادی

قدم زنان به سمت میدون میرم. در همین بین احساس میکنم دلم میخواد بشینم یه گوشه. بشینم و ... هممم... مثلا ناخوننامو سوهان بکشم! و این کار رو هم میکنم. کنار پیاده رو یه نیمکت میبینم و میشینم و این کار رو انجام میدم. بعد از چند دقیقه کسی رو نسبتا آشنا میبینم که داره تو پیاده رو میره. از سر شک نگاهش میکنم تا این که خودش زودتر من رو میشناسه. بلند میشم و به هم سلام میدیم. نکات مشترکی رو باهاش یادآوری میکنم و از میمیک متعجبش متوجه میشم درسته این آدم آشناس و از همون اکیپ هست که با هم میرفتیم کهریزک، اما خب چیزایی که یادمه با این آدم مشترک نبوده. کمی با هم صحبت میکنیم و میرم. گویا قسمت بود بشینم اینجا تا یه آشنا ببینم.

سوار تاکسی میشم و یک ساعت زودتر به مقصد میرسم. بارون گرفته. دلم نمیاد برم تو منتظر بمونم. شروع میکنم قدم زدن. حسم بهم میگه بهترین کار اینه که همونجا باایستم. سر مجیدیه دست به سینه وایمیسم و رفت و آمد ماشین ها رو تماشا میکنم. بیست دقیقه ای طول میکشه. هنوز وقت دارم. ادامه میدم. تا پل هوایی بعدی قدم میزنم. میرم روی پل و درخت ها رو تماشا میکنم. باد و باران همدست شدن و حس های خوب میارن. دست هام رو باز میکنم. باران صورتم رو نوازش میده و باد ازم یک کشتی میسازه که بادبانش چادرم هست. رها هستم... رهایی بهترین حس در حال حاضر میتونه باشه. 

برمیگردم. قدم زنان و با لذت از قطرات باران. این ها قطرات فالم هست که به صورتم میخوره... آدمایی رو میبینم که زیر طاقچه مغازه پناه گرفتن بارون کم بشه به مسیر ادامه بدن. با خودم میگم اینارو، بابا بیایید بیرون ببینید زندگی چیه!؟ وقتی نزدیکشون میشم یکی میگه خانممم! چادرت کشیده زمین خیس شده! برای این که حرفش رو جلوی بقیه زمین ننداخته باشم گوشه چادرم رو میگیرم بالا و تشکر میکنم. با خودم میگم: کی به چادر اهمیت میده... خیسی دیگه چیه... 

 

پ.ن بیربط: همکار چای رو هورت میکشه، هورت میکشه... نمیذاره تمرکز کنم. دلم میخواد بهش بگم اگر داغه بزارید برای بعد! ولی در اصل دوست دارم بهش بگم میشه لطفا هووورت نکشید!!!؟!... ولی نمیگم، چون سیستم اداری که این حرفا رو برنمیداره! ایشون یه کم قدرتش از من بیشتره. اینو بگم فرداروز به طرز بیربطی بازتابشو باید توی حقیر شدن کارهام ببینم...



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۵ | 10:0 | نویسنده : شادی

تلفن همراه راننده زنگ میخوره، میکشه کنار که با تلفن صحبت کنه. با خودم میگم ای بابا! مسیر دو دقیقه ای رو الان کلی باید منتظر بشیم. پیاده میرفتم میرسیدم و اینا... به دیر شدن فکر میکنم، در حالی که هنوز این اتفاق نیافتاده.

راننده کنار نزده دوباره فرمون رو میچرخونه سمت خیابون. هنگام رانندگی به تلفن صحبت کردنش به زبان ترکی ادامه میده. استرس میگیرم. ای بابا! موقع رانندگی چرا با تلفن همراه صحبت میکنه؟ الان یه بلا سر ما بیاد کی پاسخگوعه!

خودم به من جواب میده که باز هی داری واسه خودت ساز میزنی ها! هرکاری کنه که تو ایراد میگیری! پاسخ میدم خب وقتی مسافر داره تلفن صحبت نکنه. اما خودم یادآور میشه که خب این بنده خدا که همش مسافر داره! کارهاش چی میشه پس!؟

صحبت راننده بالا میگیره. میزنه کنار و شروع میکنه صحبت کردن. همه منتظریم لحظه ای بعد حرکت کنه. اما ادامه داره... بالا گرفتن صحبت به زبان ترکی یه جور فانتزی هست. اما نمیدونم این باعث میشه ما خندمون بگیره یا این که داره دیرمون میشه و کاریه که شده!

همه زیر لب لبخند میزنیم، بعد مسافرها به هم نگاه میکنن و میخندن. هرچی صحبت راننده و جر و بحثش بیشتر ادامه پیدا میکنه ما بیشتر میخندیم. به چی میخندیم؟ راننده قطع میکنه و با اعصاب خردی رو به فردی که پشت تلفن بوده و الان نیست، میگه: اصن سَن ... حرفشو که داشت به ترکی میگفت میخوره و به فارسی ادامه میده: چرا دخالت میکنی!؟

فکر کنم هممون متوجه شدیم چی داشت میگفت. اما باز نمیدونم به حرفش هست، به عکس العملش هست، به لهجه خاصش هست؟ یا دیر شدنمون... که باز میخندیم... انگار بهمون گفته باشن یک دو سه بخندید!

مسیر کوتاه بود. پس همون موقع من باید پیاده بشم. به محض این که در رو میبندم خودم بهم میگه: به چی میخندی؟ گرفتاری ملت خنده داره!؟

 

پ.ن: امروز 40 دقیقه زودتر از هرروز از خونه خارج شدم، اما فقط 5 دقیقه زودتر به مقصد رسیدم!!!



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ | 22:34 | نویسنده : شادی

نمیخواستم اینکارو بکنم! واقعا نمیخواستم! چند سال این حرف رو توی دل خودم برای خودم نگه داشته بودم...

من فقط خسته شدم. از این که مدام باهاش مقایسه میشدم و مثالش توی سرم میخورد خسته شدم. از این که میدونستم هیچ ربطی به هم نداریم! ولی دیگه این بار طاقت نیاوردم تکرار بشه... گفتم بابا فولان! اون نفر یه کاری کرده که بهمان، روش نشده به همه بگه اینجوری گفته...

مامان برای صدم ثانیه ای خشکش زد. سعی کرد سریع خودشو جمع کنه. با مِن و مِن جمله رو جمع کرد و خواست بگه خیلی هم موافق چیزی که میگفت نبوده و فقط داشته مثال میزده.

و من قلبم خواست از جاش دربیاد. هنوزم میخواد. به محض در اومدن حرف از دهنم پشیمون شدم. جملات مامان که خیلی آهسته داره ادا میشه توی ذهن من جوری میاد که انگار بلندگوی وانت میوه فروشی گرفتن بر گوشم! و کلمات با سرعت آهسته به گوشم شنیده میشه!

ریزترین صداها توی ذهنم بازتاب شدیدی داره که آرامش رو ازم میگیره...

نمیخواستم! قرار نبود اینطوری قضاوت کنم. قضاوت که نمیشه نکرد، قرار نبود به زبون بیارم و اشاعه ش بدم. من که این همه سال چیزی نگفته بودم. باید بازم جلوی خودم رو میگرفتم.

ناخن هام به چوب مبل ضربه میزنه. اینی که گفتی، نفر بعدیش تویی. آدم ها قربانی قضاوت هاشون میشن. منتظر باش اینی که گفتی سرت بیاد... شاید نه به همین شکل، ولی یه جوری که میفهمی از کجا داری میخوری...



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ | 9:35 | نویسنده : شادی

بین کارهایی که اجرا میکنیم، یه کار داریم به نام «سه پله تا عشق». هیچوقت به ذهنم نرسیده از کارگردان بپرسم چرا سه پله؟ چرا پله؟ چرا سه تا!؟ که مسلما علتی داره. ولی خب، من به طرز خجالت آوری کنجکاو نیستم. به طوری که به بی توجهی سوق پیدا میکنه.

اما حالا این اسم فکرمو مشغول کرده. تا حالا به این فکر نکرده بودم که عشق میتونه پله داشته باشه. شاید همیشه عشق رو سرسره دیده بودم. یک لحظه سر میخوری و میری پایین.

غافل از این که سر خوردن از سرسره منوط به بالا رفتن از پله هست. که گاهی پدر و مادر و اطرافیان دست بچه کوچیکشون رو میگیرن و کمکش میکنن آروم آروم از پله های سرسره بالا بره. اینطوری میتونه به لذت جدیدی دست پیدا کنه.



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۳ | 6:37 | نویسنده : شادی

نماز خوندن پدیده جالبیه... همیشه به این فکر میکنم که آدم ها تا چه سنی با این قضیه راه میان. اصن مسئله این نیست که کسی میخونه یا نمیخونه، اون لحظه که تصمیم میگیره برای همیشه بخونه (و بهش عمل میکنه) و یا اون لحظه که با تصمیم دیگه نمیخواد بخونه برام جالبه. 

از اونجا که دین و اجبار برای ما یک تلفیقی ساخته، معمولا نمیشه عقایدمون رو با اطمینان ابراز کنیم. چون ممکنه در برخی اظهار نظرها خودمون هم ندونیم چقدر فشارها روی ذهنمون تاثیر گذاشتن که حالا از دردش دست به مقاومت و انکار زدیم، یا وا دادیم و داریم به شدت ازش طرفداری میکنیم. 

این بین، نماز خوندن که به نظر امری بسیار شخصی میاد برای ذهن من هنوز پدیده مونده... مخصوصا وقت هایی که با حضور مادربزرگ پیش از طلوع آفتاب بیدارم میکنه...

گاهی آدم از ته دلش میخواد نماز بخونه، گاهی وقتی یه جای به اصطلاح معنوی هم که قرار میگیری ترجیح میدی بقیه رو در حال نماز دسته جمعی تماشا کنی و قدمی برنداری.

گاهی درست همون لحظه که خودت با توجه به حس هات که احساس میکردی نیاز داری رابطه ای با دنیای دیگه ای برقرار کنی دست به نماز خوندن میزنی و درست در همون حالت سیم قطع میشه. که ای بابا، این کلمات چیه من دارم میگم!؟

ولی گاهی با خودت فکر میکنی چه فرقی میکنه این کلمات چیه و به چه زبونیه، مهم اینه با اینا میشه یه عالمه انرژی مثبت رو روانه روح کرد و انرژی منفی رو دفع کرد. حالا مثلا بهت میگفتن این حالت پونصد و شصت و خورده ای یوگا هست که توی هر پوزیشن هم باید 40 دقیقه بمونی، با افتخار عملیش میکردی ها...

همین باعث میشه با منطق گاهی نماز خوندن فعلا کنار بیام. چون آدم گاهی نیاز داره با نیرویی فراتر از این جهان ارتباط داشته باشه. چیزی که در وجود اینجا نیست. کاری که این آدما نمیتونن براش انجام بدن. برای این ارتباط هم باید دست به کاری بزنه دیگه. حالا با هر مکتب و روشی...

در این بین گاهی که با اجبار و یا بی اجبار نماز میخونم میبینم تنها چیزی که بهش فکر نکرده بودم همین نماز بوده. به کارهام فکر کردم، به برنامه های آینده، به اتفاقات گذشته، به حرف ها و به خیلی چیزای دیگه... گاهی حتی به نتایج جدید از ماهیت هستی میرسم پیش خودم!

اما این باعث نمیشه وجدان درد بگیرم. چون احساس میکنم شاید هدف کلا همین باشه. بین تمام این زمان های شبانه روز که توی هر لحظه ش هزارتا کار انجام میدیم که گاهی خودمون هم ترجیح نمیدیم (این ترجی خیلی پیچیده نیست. حتی ممکنه در دقیقه ناخوداگاه بیست بار گوشی رو بدون این که پیغام داشته باشیم چک کنیم... شاید عادت و شاید افکار دیگه)، حالا این بین یه بهانه ای بشه هرروز به خودت و دنیای پیرامونت برای دقایقی فکر کنی... بد هم نباشه شاید...



تاريخ : جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ | 9:23 | نویسنده : شادی

چشمام از خستگی هی روی هم میره. آخر شب هست و توی تاکسی به سمت خونه میام . اما باید حواسم رو جمع کنم خوابم نبره. این تاکسی از آژانس های خودمون نیست که خوابم ببره و دم خونه بیدارم کنن و با خوشالی ازم تشکر کنن که اینقدر به آژانسشون اعتماد دارم که هربار با خیال راحت میخوابم. منم به رو خودم نیارم که در این قضیه اعتماد هیچ جای اقدام من نیست.

مدام به خودم تلنگر میزنم خوابم نبره، چون نمیخوام این راننده هم مثل اون راننده هه که وسط امام علی ازم آدرس پرسید و وقتی دید جواب نمیدم کنار کشید و زد تو سر خودش که من چم شده چرا جوابشو نمیدم بشه! صدای اون بنده خدا که با نگرانی تمام صدام میزد و ازم میپرسید حالم خوبه یا نه توی گوشم میاد و محض احتیاط به راننده مسیر خروجی خونه رو میگم که اگر دوباره تکرار شد اقلا از اتوبان خارج شده باشیم. 

با این همه تلاش،چشمام باز روی هم میره. و مثل همیشه ذهنم از هر فرصتی برای خواب دیدن استفاده میکنه..

خواب یک آزمایشگاه میبینم. یه آدم وسط هست که کلی سیم بهش وصل شده و دور سرش رو میله هایی پوشوندن. کسی با لباس فرم سفید مخصوص یک سرنگ رو از پشت داخل سرش میکنه. احساس میکنم قراره فرد مورد درمان قرار بگیره. ولی حسم اشتباهه. سرنگ چیزی رو از سرش میمکه.

مایع مکیده شده رو میریزن توی لوله آزمایشگاهی. میپرسم این چیه؟ میگن این کاه هست. از مغز این آدم کاه رو کنار میکشن و میریزن توی لوله ای که پر از مایع کاه مکیده شده از مغز دیگران هست.

میپرسم با این عصاره به دست اومده قراره چیکار کنن!؟ و جواب میگیرم این مخصوص دست اندرکاران هست، کسایی که دستی در کار دارن.

جزئیات این خواب کمتر از یک دقیقه ای خاطرم نیست. اما نتیجه  اینه که مسئولای این ممکلت توی مغزشون کاه هست. همین تفکرات هم در عمل به زندگی مردم راه پیدا میکنه... 

 

پ.ن: گویا ناخوداگاه خلاقی دارم 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ | 12:4 | نویسنده : شادی

میخواستم همین داستان رو بنویسم، که دیدم یکی بهتر از من بهش اشاره کرده. پس عین متن ایشون رو ثبت میکنم تو وبلاگم:

 

آدم بعضی وقتها تو یه مساله به یه جایی میرسه که دیگه کاری از دست هیچکسی برنمیاد، یعنی همه کسانی که توی ته ذهنت هم روشون حساب کرده بودی کاری از دستشون بر نمیاد و آدم میشه مثل یه پرکاه توی باد؛ بی هیچ پشتوانه ای،بی هیچ امیدی به کسی.

یعنی دیگه تو یه موقعیتی گیر میکنی که فقط میتونی آروم سرتو بالا بگیری و محتاجانه رو به آسمان بگی: خدایا خودت درست کن. این یه حس غیرقابل تعریفه و خیلی اتفاقها باید بیفته تا آدم تو یه مورد خاص به اینجا برسه.

پارسال و امسال همه چیش برای من داره اینطور میشه و تو مسئله های مختلف به این وضع میرسم، وضعی که خیلی ازش راضیم و انگار تو کارای مختلف وقتی ته دلت  امیدت به کسی هست و امیدواری که آدمهای مختلف کمک کنن تا کارت پیش بره، خدا نمیذاره کار انجام بشه تا امیدت از همه قطع بشه، بعد مجبور میشی بگی: باشه خدا فهمیدم، هیچی دست من نیست، پس خودت درستش کن.

 

در کاخ سلطان محمود دو تا گدا می نشستن برا گدایی، یکیشون خیلی چاپلوس بود، سلطان محمود یا هر کدام از بزرگان میخواستن رد بشن این شروع میکرد به تمجید و تعریف و چاپلوسی و یه سکه ای میگرفت، اما اون یکی خیلی ساکت مینشست و هیچ چیز نمیگفت. گدای چاپلوس بهش میگفت تو چرا هیچی نمیگی؟ مگه خدا بهت زبون نداده! یه چیزی بگو تا سکه ای بگیری. میگفت: کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!

یه روز خبر میرسه داخل کاخ به سلطان محمود، که سلطان این دو تا گدا رو دیدید دم درب کاخ نشستن و گدایی میکنن؟ سلطان میگه آره دیدم یکی شون خیلی چاپلوسه و اون یکی خیلی ساکت و هیچی  نمیگه! به سلطان میگن نه اتفاقا گدا ساکته هر وقت شما به اون یکی کمک میکنید مدام تکرار میکنه: کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه

سلطان محمود عصبانی میشه و میگه حالا حالیش میکنم سلطان محمود خر کیه. دستور میده یه مرغی سر ببرن، کباب کنن و یکی از زمردهای با ارزش قصر رو بذارن داخلش و ببرن صله بدن به اون گدای چاپلوس تا اون یکی یاد بگیره سلطان محمود کیه.

مرغ رو آماده میکنن و میبرن برا گدای چاپلوس، از قضا قبل از آودن مرغ یکی از وزرا برای این گدا تکه ای بوقلموی کباب شده برده بوده و اونم خورده و سیر از غذای خورده بی خیال نشسته بوده. وقتی مرغ رو بهش میدن رو میکنه به اون یکی گدا و میگه از صبح چقدر گدایی کردی، گدا جواب میده 3 سکه. میگه 3 سکه خودتو بده به من تا این مرغ رو بدم به تو. مرد فقیر میگه نه نمیخوام، تو سیر شدی و نمیتونی این مرغ رو بخوری تا فردا هم که نمیتونی نگهش داری پس آخرش مجبور میشی بدی به کسی، اون وقت اگه دوست داشتی بده به من.

گدای چاپلوس میگه باشه یه سکه بده، مرغ رو بدم به تو، و باز جواب منفی میشنوه، آخرش میگه باشه بابا نمیخوام سکه ای بدی، بیا بگیر مرغ رو بخور. مرد فقیر اولین قطعه از مرغ رو که توی دهانش میذاره زمرد رو میبینه، سریع زمرد رو توی جیبش میذاره واز خوشحالی بلند میشه  به گدای چاپلوس میگه من میرم، دیگه هم از فردا نمیام گدایی،  اما یادت باشه کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!

فردا صبح سلطان محمود میاد میبینه باز این گدا دم در نشسته، سرش فریاد میزنه تو چرا هنوز اینجایی مگه هدیه ما برای تو بس نبود یه عمر آسوده زندگی کنی؟ گدا جواب میده کدام هدیه؟

سلطان محمود میگه، همون زمرد داخل مرغ! گدا جواب میده من سیر بودم مرغ رو دادم به مرد فقیری که اینجا می  نشست. سلطان محمود عصبانی فریاد میزنه این مرد رو بیارین داخل کاخ روزی صد تا شلاق بهش بزنید تا صد بار در روز تکرار کنه: کارخوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!

حالا کار خوبه خدا درست کنه، خوبه خدا بخواد و یاد بگیریم این حرف مثل من برامون نشه فقط یه قصه و یه حرف ساده ، بشه ایمان؛ بشه اعتقاد ...

 

*از وبلاگ «شانس نام مستعار خداست» بلاگفا اجازه نداد هیچ جوره لینک مطلب رو بیارم.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ | 8:7 | نویسنده : شادی

شدت درد دندونم صبح پیش از زنگ ساعت از خواب بیدارم کرد. یه دندون نبود، فشار فک و همه دندونام روی هم بود. فهمیدم شب خواب دیدم، اما یادم نمیاد چی. یه چیزای مبهمی خاطرم میومد که دیشب مامانم شب بهم سر زده و حتی پیش من خوابیده! اما خب مامان الان پیشم نبود، پس اینم جزئی از خوابم هست که خاطرم نیست.

از مامان و بابا پرسیدم من دیشب بد خوابیدم؟ ندا آمد: تو اصن خوابیدی؟بابا گفت؛ ضمیر ناخوداگاهت دیشب بدجور افتاده بود به جونت. الان بری سر کار احتمالا تا شب خمیازه میکشی و متوجه میشی اشتباه میکنی، اصن نخوابیدی!

مامان گفت چنان تنفست وقتی میخوابیدی به هم میریخت که من احساس میکردم داری خفه میشی بمیری. چند بار بیدارت کردم، بهت آب دادم، نیم ساعتی کنارت دراز کشیدم، ولی هربار تا خوابت میبرد همین میشد.

گفتم چرا اینطوری شده بودم؟ نفسم گرفته بود ینی؟ دندونم درد میکرد؟ یا چی؟ مامان گفت: میگفتی ای کاش میشد آدم یه قرصی بخوره بخوابه که دیگه خواب نبینه!

 

من هیچکدوم اینارو خاطرم نیست! انگار تو یک جهان دیگه سیر کردم و برگشتم. اتفاقا فکر میکردم دیشب خیلی هم خوب خوابیدم... فقط از درد دندونم حدس میزدم شاید کمی خواب دیدم...



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۸ | 10:15 | نویسنده : شادی

دوستی داشتیم که میگفت مراقب باشید چی میگید، ممکنه حرفتون به دل کسی بشینه. ما تعجب میکردیم. بشینه؟ خوبه که. خوبه حرف آدم به دل بشینه. بعد از مدتی از لحن صحبتش وقتی داشت کسی رو سرزنش میکرد متوجه شدیم این نشستن به دل براش معنی متفاوتی داره. مثل ابهامی که در باز و بستن پرده وجود دارد. وقتی کسی میگه «پرده رو باز کن» نمیدونیم یعنی باید چین های پرده رو صاف کنیم و پرده باز بشه تا نور نیاد؟ یا جمعش کنیم که نور بیاد مثلا؟ باز کن؟ یا باز کن؟

امروز حس میکنم حرفشو درک میکنم. فکر کنم راست میگه، حرف به دل میشینه. میشینه یه گوشه تکون هم نمیخوره. این مدل با حرف هایی که بر میخوره متفاوت هست. حرفی که بر میخوره حرفیه که کسی به سمت شما پرتاب میکنه، شما یا جاخالی میدی، یا زرنگ نیستی و حرف بهت بر میخوره. وقتی بهت بر میخوره دردت میاد، گُر میگیری و مشتتو میاری بالا تا یه عکس العمل متفابل نشون بدی.

اما وقتی حرفی به دلت میشینه متفاوته. کسی که داره باهات حرف میزنه کسیه که برات عزیز هست. در بسیاری موارد خودش هم نمیدونه حرفی که داره میزنه ناآگاهانه ممکنه به دل تو بشینه. درسته، جمله ش همینه. حرفش از بین همه حرف هایی که روزانه با هم میزنید میاد یه گوشه دلت جا خوش میکنه و زانو به بقل میگیره. همه حرف ها میگذرن و میرن، اما هروقت سربرمیگردونی دلت برای این حرفی که گوشه دلت کز کرده میسوزه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ | 10:11 | نویسنده : شادی

هیس... هیچی نگید... من خودمم نمیدونم اینجا چیکار میکنم!؟ امروز تو اتاق دیگه ای دارم کار میکنم که همه استخدام هستن و دارن فرم نظرسنجی ارائه خدمات رفاهی رو پر میکنن. از چیزایی صحبت میکنن که من داره مخم سوت میکشه! اییین همه؟ دمشون گرم... مام نشستیم اینجا باد هوا میخوریم...

ایشالا خدا بیشتر بده و امکانات هرروز و هرلحظه بهتر باشه. از طرفی ایشالا خدا به ما هم بده اقلا. اگر امکانش نیست پس ما رو با هم سر یه سفره ننشونه تا برامون جلب توجه بشه. بریم بشینیم یه گوشه نون خالی خودمون رو تو آب بزنیم بخوریم. نه با چشمای خودمون ببینیم ملت دارن مرغ بریون میخورن و سهم ما همون نون خالی هست که! ها؟

پ.ن1: ناشکری جایی از این مطلب نیست.

پ.ن2: بابت همین چیزایی که من گوشم از وجودش داره سوت میکشه، دارن غر میزنن.