تبليغاتX
شادی


شادی

هر کاری که شادت میکنه انجام بده . مسخره می کنن؟! چون خودشون نمیتونن شاد باشن!

امروز روز عجیبی بود!

خیلی عجیب!


در کنار این که همه چیز عجیب بود من یه چیزی شنیدم که تا همین الان هم بهت زده ام!


اصلا نمیتونم تصور کنم!


یعنی از ظهر تو سلف(!)دانشگاه که شنیدم،تا الان،سعی در تصور کردنش رو دارم...

اما...

نه!...

تا با چشم های خودم نبینم نمیتونم درک کنم!


از شانس امروز کتابم رو نبرده بودم تا بشینم بخونم تا یه کم از بهت در بیام!

تو جو بودم...

اونوقت یه سری آدم که سطح فکریشون از یه حدی بیشتر نمیره!حدس هایی میزنن خنده دار!

تازه به نتایج خنده دار تری هم میرسن!

پیشده بچه!

برو تو تنهایی خودت به آرزوهات فکر کن!نه این که اونا رو بچسبونی به ما!...


بگذریم!


خلاصه نمیشه به شنیده ها اعتماد کرد!

باور نمیکنم!

تا با چشم های خودم نبینم !!!نه!!!! ...



نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 0:13 توسط شادی| |

موقع رفت:

رفتم دم کیت مترو،اومدم کیفم رو بزنم و رد بشم که..

هر چی گشتم کیف پولم رو پیدا نکردم!

با خودم فکر کردم:اشکالی نداره!من تو عابر بانکم پول دارم!تازه اگر هم نداشتم میگفتم بابا واسم بریزه!(فوقش یه کم صبر میکردم!)

[به به!خیلی خوبه که من به فکر روز مبادام هستم!D:]


رفتم دم عابر بانک،...ای دل غافل!کارتم که تو کیف پولمه!

[یعنی در حال حاضر هیچ پولی ندارم که باهاش بتونم هیچ جا برم!]


داشتم با خودم فکر میکردم که آیا میتونم برم با مامور مترو صحبت کنم تا بذاره من برم!

این طوری حداقل به دانشگاه میرسیدم!


که یه دفعه یه 500 تومنی از جایی از کیفم که هیچ وقت اونجا پول نمیذارم پیدا کردم:) ...


موقع ناهار شد:

"آخ جون!حالا خوبه از هفته ی قبل بن غذا گرفتم!الان راحتم"

موقع گرفتن غذا:شادی جان!!بن تو کیفه پولته...


موقع برگشت:

خوب،امروز که به خیر گذشت!

الان یه 200 تومنی دارم که بعد از مترو میخوام برای اتوبوس از اون استفاده کنم.

با خودم فکر میکنم:کاشکی اتوبوس بلیطی بیاد!و از اونجا که بلیطی های اینجا الکترونیکیه و با کارته،پس من به هیچ چیز نیاز ندارم!

شادی جان!!!کارت  تو  کیف  پوله ! ...


کارت مترو تو کیفه پوله!کارت بانک تو کیف پوله!بن غذا تو کیف پوله!بلیط تو کیف پوله...خلاصه زندگیت تو کیف پوله...


کیف پول کجاست!

"خونه!"


تکرار کن!"خونست!" ...


D:


نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 6:42 توسط شادی| |

خدا خودش رو نشون میده!

خدا خودش رو به همه بنده هاش نشون میده!

خدا بین بنده هاش فرق نمیذاره!


این ماییم که داریم بین بنده هایی که فکر میکنیم خدا بیشتر دوستشون داره یا کمتر دیوار میکشیم و از هم جداشون میکنیم!

اما ما چه میدونیم!؟


برای خدا فرقی نمیکنه کدوم بندشه که دوسش داره!

برای خدا فرقی نمیکنه که با کدوم دینه!با چه زبونیه!


خدا میبینه!میدونه!میتونه!مهربونه!بزرگه!...


خدا خیلی چیز ها هست که هر کدوم از ما تو یه موقعیتی درک کردیم!

هر کدوم از ما تو یه موقعیتی واقعا بهش ایمان آوردیم!


خدا خودش رو نشون میده!

به همه بنده هاش!

فقط باید یه کم بیشتر نگاه کنی!

شاید قایم شده!

شاید داره قایمکی کمکت میکنه!

اما هست!

مطمئن باش!


این خدا اون خدایی نیست که تو ازش میترسی!

این خدا همون خداییه که تو عاشقشی!

که همه جا داره کمکت میکنه!

این خدا خدای توئه!

خدای خود خودت!

...


منم خدام رو دوست دارم!

دارم لمسش میکنم!

دارم میبینمش!

همون خدایی که داره همش کمکم میکنه!

همون خدایی که داره آرزو هام رو بر آورده می کنه بدون این که من حواسم باشه اون این کار رو کرده!

...


دور و برت رو نگاه کن!

یه ذره به اتفاقات اخیر فکر کن!

حالا ببین به ذهنت میرسه که این اتفاقات خود به خود بوده!؟نه!

بدون این که حواست باشه کار خدا بوده!


حالا دیگه نمیتونی بگی "خدایا بیا پایین! یه کم باهات حرف دارم!"

حالا دیدی خدا کجاست!؟


اگر روح خداوندی ،

 دمیده بر روان آدم و حواست

پس ای مردم ،

خدا اینجاست ، خدا در قلب انسان هاست

به خود  آ . . . 

تا که دریابی

خدا در خویشتن پیداست

خدا در قلب آدم هاست



ممنونم خدا!که با این که میدونی بنده هات حواسشون نیست!اما بازم کمکشون میکنی...


نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 17:50 توسط شادی| |

جدیدا دوست های دوران دبستان یا بالاتر رو میبینم!

اما خوشحال نمیشم!


نه!

چرا!

خوشحال میشم!

خوشحال میشم از این که دیگه اونا رو دوست خودم نمیدونم!

نمیدونم چرا آدم ها این طوری میشن!

نمیدونم اونا هم از این که دیگه من رو دوست خودشون نمیدونن خوشحالن یا نه!


مثلا یکی از دوستان الان افتخارش شده این که پسر ها بهش گفتن شبیه داف(!)های جردنه!!!!!!!!!!

(فکر میکنم این یکی از خفت بار ترین افتخاراته!)


یا یکی دیگه چنان فحش های رکیکی میده که تصورش هم ممکن نیست!

و با این کار احساس صمیمیت بیشتر میکنه!


اون موقع ها که آدم ها کمتر به بهتر بودن فکر میکردن خیلی بهتر بودن...


نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 22:32 توسط شادی| |

خیلی از چیز ها برا قابل درک نیست!

این که چرا اون موقع من اونجا بودم!

چرا!؟!


در حالی که به قولش:یه ذره دیگه اینجا بمونیم کافر حساب میشیم!


وقتی زیاد تو کار مردم دقیق میشدم یاد اعراب دوران جاهلیت میفتادم!

در حالی که به نظر من اونا دیگه جاهل نیستن!اما ما داریم میشیم...


شب تولد که یه لحظه از این که اونجام غصه خوردم!

گفتم دلم میخواست تهران بودم!

اصلا چرا ما باید اینجا باشیم که اینقدر حرص بخوریم!!!

...


حرف هایی زده می شد!

کار هایی که مردم انجام میدادن!

...


چه میدونم والا!

....


لطفا موضع گیری نکنید!

چون چیز هایی رو که من دیدم شما ندیدید!

احساس هایی رو که من داشتم شما نداشتید!

...


نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 23:35 توسط شادی| |

سلام دوستان

 

این پست رو از یه جای خوب میدم!

اول از همه از همه چی که بگذریم سرعت بالای اینترنته که آدم رو هیجان زده میکنه!

 

اما حال و هوای اینجا خیلی خوبه!

برای همتون آرزوی خوشبختی میکنم!

واقعا!واقعا!جای همه خالیه!

 

باور کنید هر کسی که به من سپرده بود رو یادمه!

و شمایی هم که بهم یاد آوری کردید کار خیلی خوبی کردید.

مطمئن باشید هر کدمتون که بهم بسپرید یادمه!


سر اجراها من رو یادتون نره ها!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06ساعت 12:47 توسط شادی| |


یه مدت نیستم!

اما جای بدی نمیرم!

دعا کنید که برم و برگردم!



ساعت 8.08 روز 8.8.88 (اگر زنده بودم!)انشا الله واسه همه ی همتون! دعا میکنم!:)





نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 2:46 توسط شادی| |

میدونی قسمت فان(!)قضیه کجاست!


این که 3هفته سر کلاس نیایی!


بعد از اونجا که خیلی غیبت داشتی!مجبور بشی بعد از مسافرت یه راست بیایی دانشگاه!

و ببینی استاد نمیاد!


باز هفته ی بعد به همون علت اجرا نری!بیایی ببینی کلا از کلاس خبری نیست!

 

و اینکه تا الان ۱جلسه بیشتر از این کلاسها تشکیل نشده بوده!...


...

نوشته شده در شنبه 1388/08/02ساعت 9:8 توسط شادی| |

خیلی جالبه!

بعضی آدم ها ازت نفرت دارن!

خودت هم اینو میدونی!

اما وقتی میبیننت اونقدر مهربون باهات رفتار میکنن و تحویلت میگیرن که میمونی!


بعد یه جا تقش در میاد!

یعنی طرف دیگه نمیتونه دل و رفتارش رو یکی نکنه!

...


اما خیلی واسم جالبه که چطوری این همه وقت که ازت متنفر بوده میتونسته جلو روت قربون صدقت بره!


البته داریم کسانی رو که برعکس عمل میکنن!

که میشه ماجرای فیلم ها!...



حالا نمیدونم این خوبه یا بده که من عمرا نمیتونم وقتی از کسی خوشم نمیاد باهاش رفتار خوبی داشته باشم!

یا مهربون نگاهش بکنم و قربون صدقش برم!

...



نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 11:19 توسط شادی| |

فردا روز دختره و من این روز رو به همه ی دختر ها تبریک میگم!:)



دختر زیاد نمیخنده!


دختر بلند صحبت نمیکنه!


دختر تو خیابون تند راه نمیره!


دختر...

...


اگر بخواییم به این معیار ها حساب کنیم من دختر حساب نمیشم!!!!=))


من همین جا به همه ی دختر های گل میگم که به این جور تعریف ها در مورد دختر بودنتون توجه نکنید!

خودتون باشید و زندگیه خودتون!

فقط خواهش میکنم!خواهش میکنم خودتون رو دست کم نگیرید!

تو رو خدا خودتون رو اینقدر راحت ...

نمیدونم چی بگم والا!

یه چیزایی میبینم از دختر هایی که ارزششون فراتر از ایناست که دیگه چیزی واسه گفتن نمیمونه!...



نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت 22:47 توسط شادی| |


Design By : Night Skin