تاريخ : شنبه 1393/04/28 | 10:54 | نویسنده : شادی

دیشب خدا برام یه مشت گردو ریخت

صبح که پاشدم تو رختخوابم دیدمشون

 

روزی از روزها ، لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت : “ اگر علاقه داری که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از آنجا گذر میکنم منتظر باش ”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از ساعت مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی مجنون را در خواب خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت !

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : “ ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت ”

در راه ، یکی از دوستانش او را دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده !
و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم ؟!
و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت
پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی ؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

 

ما آدما همش حرف میزنیم و ادعا داریم

(من که اینطوریم)

مدام برگه امتحانی رو پشت و رو پر میکنم و از مراقب ها برگه میگیرم و به بقل دستی میرسونم

اما در امتحانات عملی نشون میده چند مرده حلاج هستیم!

من که هیچ... از شما قبول باشه انشاالله



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/25 | 11:33 | نویسنده : شادی
آدم هایی که گیر سونامی افتادن هیچوقت در اون لحظات نتونستن چیزی تعریف کنن

زلزله زده های بم هم همینطور

حتی جنگ زده های جنوب

 

همه در اون لحظه فقط عزمشون رو جزم کردن تا با شرایط کنار بیان... نمیدونستم عاقبتشون چی میشه که بخوان از چه زاویه ای چیزی رو تعریف کنن... حتی بهش فکر نمیکردن... فقط تلاش میکردن نجات پیدا کنن!

همشون بعدا زبونشون باز شده ...

 

آره خلاصه...

وبلاگ من رو که جز چند تن انگشت شمار عزیزتر از جانم نمیخونن!

کسایی که همیشه همراهم بودن و دلگرم بودم از حضورشون و لحظه به لحظه انرژی مثبت دادن بهم

میخوام بگم جدی نگیرید

 

من یه نذر داشتم که تو همین وبلاگ گفتمش... حالا باید برم اداش کنم

ایشالا با هم، تا در میکده شادان و غزل خوان برویم 

 



تاريخ : سه شنبه 1393/04/24 | 12:51 | نویسنده : شادی
من برای این زندگی خیلی نازک نارنجی بودم (هستم!؟!)

×××

 قدم برنداشتم تا کسی نفهمه چقدر شکستنی‌م

×××

خوبه اندازه سرسوزنی تجربه کسب کردم

×××

حیف دلم خیلی کوچیکه

×××

اما

خداروشکر که بزرگ شدیم 

(میشیم)



تاريخ : دوشنبه 1393/04/23 | 11:22 | نویسنده : شادی

یکی از مشکلات هرروز صبح دست و پنجه نرم کردن با قانون مورفی در سوار شدن تاکسی هست

مسیری که من میام هم تاکسی داره  هم ون

وقتی میرم تو ون میشینم، کلی زمان میگذره و پر نمیشه! و همینطور تاکسی هست که پشت هم پر میکنه میره

وقتی تو صف تاکسی وایمیسم، تاکسی نمیاد، و تند و تند ون ها پر میشن میرن

چند بار در این راه درگیر شدم، سوار ون شدم بعدا اومدم صف تاکسی، صف تاکسی بودم و نزدیک بوده نوبتم و رفتم ون سوار شدم... همیشه هم بازنده بودم در محاسبتام !

دو روزه روش دیگه ای رو امتحان کردم

هم دیروز و هم امروز دیرم شده بود

توی ون تنها یک نفر نشسته بود و صف افراد تاکسی طولانی، مثل همون تاکسی های پشت سر هم

 

رفتم سوار ون شدم و گفتم: بسم الله، این ون الان پر میشه میره

و در کمال تعجب، هر دوبار به سرعت پر شد‍ و حرکت کردیم!



تاريخ : یکشنبه 1393/04/22 | 14:3 | نویسنده : شادی
اینجا، هرروز، راست ساعت 13:55 دقیقه یه صدای مبهمی میاد

از روز اول هم میومد... فکر میکردیم یه صدای عادیه، مثل صدای کارگرای ساختمون نیمه کاره روبه رویی

اما یه روز که سر ظهر رفتم بانک آقایی رو دیدم که یه بطری پر از فال دستش بود

از فرداش فهمیدم این صدای مبهم چیه... گـــــــــــــــــردوئیــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

هرروز راس همین ساعت یک بار صداش میاد و راس ساعت ظهر تکرارش هست

نمیدونم چطوریه! شاید اولین باز صداش از کوچه خیابونای کناری میاد و پنج دقیقه بعد به اینجا میرسه

اما یک ماهه که با هر بار شنیدن صداش ساعت رو نگاه کردم

هرروز یادم نبود ما یه آقای گردویی داریم و وقتی اومده به ساعت نگاه کردم و لبخند به لبم اومده که امروز هم درست راس ساعت!!!

دلم میخواد این صدایی که اصلا شبیه گفتن "گردوییه" نیست رو برای خودم ذخیره کنم

عکسشو بگیرم، یا با خودکارم بین کاغذهای دفترچه ام ثبت کنم

هرروز به عنوانِ منِ آینده دلم برای این صحنه تنگ میشه

حس میکنم روزهایی میرسه که راس ساعت 13:55 و بعد 14:00 سکوت اتاقم توجهم رو جلب میکنه

ای کاش میشد آقای گردوییه راس ساعتی رو برای خودم ذخیره کنم!



تاريخ : پنجشنبه 1393/04/19 | 1:8 | نویسنده : شادی
نتیجه جلسه مهم این شد که من هیچ کدوم از مسئـولیت ها رو نپذیرفتم

اما به قولی… این چیزی از ارزش های من کم نکرد 

قدم زنان برمیگشتم، که یکی رو دیدم که همینجوری قدم زنان میاد و لبخند به لب داره

خوشحال شدم که عه، چه جالب! یکی دیگه هم شبیه بعضی وقتای من هست

تا به هم نزدیک تر شدیم… خنده اش بیشتر شد و پرسید: به چی میخندی؟!

به خودم توجه کردم. نگو نکته من بودم!

لبخند؟! بدون این که بدونم علنن داشتم میخندیدم و خودم حواسم مبود



تاريخ : سه شنبه 1393/04/17 | 4:57 | نویسنده : شادی
 تصمیم گرفتم ماه رمضون امسال سعی کنم نمازم رو بخونم

این تصمیم ساده و بچگانه هست, از همون تصمیم ها که همیشه گرفته میشه و چند روز دوام داره

مثل اول مهر که آدم تصمیم میگیره درسش رو امسال خوب بخونه و این تصمیم تنها یک هفته اول دووم داشت!

این تصمیم دو روز اول رمضان عملی نشد... دیروز هم... اما از قبل تصمیم گرفتم امروز حتما عملی بشه

حتی ساعت کوک کردم برای 4:30 ... سحری اهمیتی نداشت, نماز امروز مهم بود

(حتی اگر تنها به نماز صبح امروز ختم میشد)

دروغ چرا, مدت هاست نماز درست و حسابی نخوندم

چند سالی هست که ماه رمضون هم اون تاثیر رو نداشت که تصمیم بگیریم اقلا این یک ماه نماز رو درست بخونیم! حتی اگر در مشهد سیر میکردیم!

نمازهام هم یا بدون وضو و غسل بوده و یا بدون حضور قلبی و اینا

در ضمن معتقدم نمازی نماز هست که وقتی در نقطه آرامش زندگیت هستی به خوندنش اقدام کنی

نه وقتی که کم آوردی... اون موقع فقط برای آروم کردن خودته و به محض درست شدن روال زندگیت فراموش میشه

نماز خوندن مثل قول سر عقد مسیحی ها میمونه... باید بگی "در شادی و غم" اینطوری وقتی ناراحت بودی هم رفتی سر نماز دیگه خدا نمیگه چیشد؟ تا گیر افتادی یاد من افتادی! (هرچند خدا بزرگوارتر از اونه که بگه... ولی خودت که میفهمی)

 

خدا گفته یک دقیقه فکر کردن برابر هفتاد ساعت عبادت هست

این جمله الگوی من هست برای وقتایی که سر نماز آدم به هرچیزی فکر میکنه الی نماز

باهاش اطمینانم به نماز بیشتر میشه که خدا خودش اینطوری گفته, پس ما از کجا میدونیم! شاید اصلا پنج وعده نماز گذاشته که بنده های پنج تا یک دقیقه در روز فرصت فکر کردن پیدا کنن

 

و اینطور که مشخص هست, خدا سر نماز کلیدهایی رو از قفل سوال های ذهن آدم ها باز میکنه که خبر ندارن

مثلا من در همین دو رکعت نماز صبحی که از پیش برنامه ریزی شده بود امروز بخونمش, یه هو برام روشن شد چرا ماجرای برنامه ریزی سفر مشهد با تمام تلاش هامون افتاد به وسط هفته! با این که میشد و همه چی فراهم بود ما تو تعطیلات برنامه بریزیم!

همین باعث شد نمازم با آرامش و شکر و لبخندی به پهنای صورت ادامه پیدا کنه

و حتی فکر کنم همین که من باید امروز نماز میخوندم این بود که طی اون این قضیه برام روشن بشه

 

** اگر خدا بخواد و بریم مشهد, میگم که حکمت این ماجرا چی بوده

 



تاريخ : یکشنبه 1393/04/15 | 1:7 | نویسنده : شادی
سعی میکنم صبح ها با حس خوب آغاز بشه

اگر صبح شنبه باشه هم که حتما باید این اتفاق بیافته

اما امروز کینه بود... چشم باز نکرده کینه هه بود

حتی شب هربار که تو خواب و بیداری بیخواب شدم چشم باز نکردم

و زیر لب گفتم: خدایا, تو بزرگی, هرکاری انجام میدی صلاح هست و خیر میخواهی... و ازین قبیل

 

صبح که از در خونه خارج میشدم وقتی به کوچه رسیدم فهمیدم مثل همیشه نبودم... انقدر داشتم فکر میکردم به کینه توی دلم که حتی یادم رفت از خدا بخوام همراهیم کنه

به خودم گفتم این رسمش نیست شادی جون, کینه رو از خودت دور کن

تمام مسیر حالت تهوع داشتم

به خودم گفتم ببین, روزی که با کینه شروع بشه عاقبتش اینه... هی دختر! به خودت بیا... کینه رو به دلت راه نده... رشد میکنه و کسی که آسیب میبینه خودتی ها!!!

 ***

وسطای روز سردبیر تعریف کرد که یه خبرنگار داشتن که با یک ماه کار کردن انقدر کارش رو خوب انجام میداده که همه میخواستن بره بخش اونا

اون تعریف میکرد و من با خودم میگفتم که چقدر خوب میشد منم اینطوری بودم!!! که در کاری انقدر خوب بودم که بهم اعتماد داشتن و میخواستن براشون کاری رو انجام بدم!

یک ساعت نشده بود که بهم گفتن از یک ماه کار در چشمه من راضی هستن و کار دیگه ای دارن که فقط دلشون میخواد من انجام بدم و به کار من اعتماد دارن و حاضرن حتی با درصد بیشتر باهام کار کنن... آخرم قرار شد همراه کارم تلاش کنم ببینم میشه یا نه!؟

حس خوبی بهم دست داد, خیلی خوب... حتی اگر نشه مهم نیست... مهم اینه که من به حس خوبی که از ته دلم خواسته بودم رسیدم! 

 ***

شب رفتیم افطاری معاونت... حسم کاملا "بودن یا نبودن" بود... از بودنم زیاد راضی نبودم

جمع ها, کاری و غیر کاری, دولتی و خصوصی, زنونه و مردونه... همیشه با مسائل حاشیه ای همراه هستن... اجهاف, کینه توزی, زیراب زنی و غیره

حس های بدی داشتم... تو نت گوشه ایش رو نوشتم... دوستای مجازی ای که به طور جد سعی در نادیده گرفتنشون دارم شوخی هایی کردن که واقعا میخندیدم و حالم خوب شد

آدم های جمع برام غریبه بودن... حتی همکارام... یک ماه و نیم برای آشنایی خیلی کم هست

اما این جور جمع ها عامل نزدیکی هم هست

آدمایی که حوصله شون رو نداری و همیشه فکر میکردی با هر آدمی بسازم با این یکی نه!!!

دونه دونه باهاشون هم صحبت شدم و نزدیک تر

حس های خوبی بهم دست داد که دلم بهم میگفت: واقعا باید آدم ها رو دوست داشت...

 ***

در همین افکار بودم که وارد مترو شدم

مرد پیری, مرد خیلی پیری, داشت با عصا به سمت پله برقی میرفت و بسته ای دستش بود

پسری با عجله از کنارش رد شد و رفت روی پله برقی

به محض پا گذاشتن روی پله متوجه پیرمرد و وضعیتش شد

سریع برگشت تا بهش کمک کنه 

و گویا حواسش پرت شد که این پله برقی هست!

پرت شد و دست و بالش اسیب دید

آدم ها نفهمیدن چرا یه هو سعی کردن پله برقی رو برعکس بره! هی گفتن خب جوون! صبر میکردی میرفتی ازونور میومدی بالا!

پسر هیچی نگفت و در حالی که دلش نمیخواست پشتش رو نگاه کنه مسیر خودشو ادامه داد

دیگه پیرمرد هم سوار پله شده بود با کمک دیگران

 

و من حرف دلمو تایید میکردم: واقعا آدم ها دوست داشتنی هستن



تاريخ : شنبه 1393/04/14 | 12:48 | نویسنده : شادی

 بابا دراز کشیده، بهم میگه هروقت که بلند شدی چادری چیزی بیار بنداز روم

همون موقع بلند میشم براش بیارم

مامان میگه: گفت هروقت بلند شدی (یعنی چرا خودت رو اذیت میکنی دخترم، ما راضی نیستیم)

من میگم: این حرفا چیه؟ خواهش میکنم! مگه من چندتا پدر در دنیا دارم؟ مگه پدرم چند بار دراز میکشه و من خونه هستم تا ازم بخواد چیزی بیارم بندازه روش؟ یعنی شما واسه من اندازه یه بلند شدن هم ارزش ندارید؟ خواهش میکنم، وظیفه من هست...

اما تو دلم میگم اینارو، حتی جواب جمله مامان رو نمیدم... چادر میارم می اندازم روی بابا و میشینم

*** 

همراه بابا مسیری رو میریم، من میرم سر کار خودم و اون کار خودش، پس از هم جدا میشیم

تو این مسیر کوتاه تا سر کوچه دست هم رو گرفتیم

موقع خداحافظی از حس مثبتش دستمو میبوسه

من تو دلم بهش میگم: قربونت برم، فدات بشم، الهی سایه ات از سر من کم نشه که هرچی دارم از شماست... اگر نبودی که من الان دووم نیاورده بودم... اگر محبت هات نبود که من کمرم خم شده بود... مرسی که هستی...

اما نمیگم اینارو

حتی فکر کنم یه اخمی هم دارم

چون دارم فکر میکنم چرا نمیگم اینارو؟ اینا که هرروز تو ذهنمه چرا رو زبونم نمیاد!؟

و حتی خداحافظی نمیکنم

برای بابا سری تکون میدم و میرم... و در ادامه، تنهایی قربون صدقه اش میرم

...



تاريخ : پنجشنبه 1393/04/12 | 11:47 | نویسنده : شادی
چند روز فکرمون مشغول بود و تمام دیروز و دیشب در حال هماهنگی بودیم

و چه بیهوده

همه تلاشمون رو کردیم و بی نتیجه

فکرم حسابی خسته شده بود

با این که صبح ها تو خواب و بیداری سریع گوشیمو چک میکنم، هی ازین ور به اونور شدم و دست به گوشیم نزدم

حوصله اش رو نداشتم

وقتی گوشیمو چک کردم یه عاااالمه مسیج و پیغام و میسکال داشتم، کارهای فوری

 از توی رختخوابپیگیرشون شدم  و حسابی دلخور بودم

نه از کسی، نه از خدا، نه از خودم…

گفتم ذوقم کور شد دیگه

وقتی داشتم با دوستی تو چت درد دل میکردم ناخوداگاه حلقه اشکی پرده چشمام شد

مدل دیشب که وقتی به مامان گفتم نمیرم اشکام چیک چیک ریخت پایین

(با این که داشتم بهشون میگفتم اگر بیان من میدونم و اونا)

نوشتم: دلگیرم… بس که دلم گیر بود

 

و دلم همچون طلوع روشن شد!

هرچقدرم شکر روانه آسمون کنم کافی نیست

این بهترین دل‌گیری دنیاست