تاريخ : سه شنبه 1393/07/29 | 11:32 | نویسنده : شادی

دارم از این سر این سر ایستگاه مترو به اون سر حرکت میکنم. از کنار آدم ها میگذرم. چند تا آقا با ریش های بلند و پیرهن های مردوهنه روی شلوار انداخته ایستادن با هم صحبت میکنن. از کنارشون که رد میشم عطر خاطره ای میاد. حس خوبی میگیرم، بوی محرم میدن! آخی محرم داره میاد. راستی چه بویی بود که به مشامم خورد یه هو منو برد به حال و هوای دیگه ای؟ هممم... اوه!... اون سه تا آقا که مشغول صحبت بودن بوی زخم عرق میدادن!

یه وقتا اینجوریه وضع! چیزی پیش میاد که مارو با خودش میبره به خاطره های دور... به ماجرا ها... به رویداد ها... یادآور خیلی از حس ها میشه... و ما با لبخندی ممکنه به عزای لحظه های از دست رفته بشینیم. بدون این که توجه کنیم که داریم به چی وا میدیم!؟

بعضی خاطره ها، حس ها، ماجراها، رویدادها، اتفاق ها و خیلی از بعضی های دیگه اشتباهی هستن. ما به اشتباه توشون غرق شدیم. مثل گیر کردن در یک منجلاب. وقتی ازش خارج میشی هربار بوی زخم به مشامت بخوره یاد لحظاتی که در منجلاب داشتی میافتی! اما آیا هرچیزی که در گذشته بوده خوب هست!؟ اگر منجلاب خوب بود خدا ازون خارجت میکرد؟

ازین به بعد کمی بیشتر توجه کنیم... شاید عطری که مشاممون رو پر کرده بوی عرق چند تا آدم چرک و کثیف باشه، چه از نظر جسمی و چه به ذات.



تاريخ : دوشنبه 1393/07/28 | 11:1 | نویسنده : شادی

روزهایی که بیشتر از همه دلگیر هستم، همون روزهاییه که بیشتر از همه بهم خوش میگذره

هربار که میام برم تو لَک، خدا میاد شونه هام رو میگیره و تکون میده میگه هی بنده من! حواست کجاست! اینجارو... ولش کن، بهش فکر نکن...

درست مثل یه دوست صمیمی که از اونور اتاق حواسش بهت هست این کار رو میکنه

بعد برام جوک میگه تا لبخند بزنم، یا یه چیزایی که حواسم پرت بشه

یه وقتا که به این سادگی از خودم بیرون نمیام یه شکلات درمیاره میگه بیا اینو بزن شاد شی

شاد میشم

دوباره ولی ...

باز میاد میگه بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم

برام قاقالی‌لی های خوشمزه میخره و سعی میکنه همش حواسش باشه تا بهم خوش بگذره



تاريخ : جمعه 1393/07/25 | 10:17 | نویسنده : شادی
دوست داشتم "خرس" بودم

اونوقت میخوابیدم و بهار بیدار میشدم

با تولدم، با تولد زمین، دوباره متولد میشدم

 

اصحاب کهف قرصی چیزی خورده بودن!؟

از کجا تهیه کردن!؟

ندارن یه نصفه به ما بدن!؟

 



تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 18:27 | نویسنده : شادی
مهر....

         آبان.......

                     وایـــــــــی از آذر!!!!....

                                                     چطوری بگذرونیم این روزارو!!؟!؟؟

 

*رادیوچهرازی



تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 9:32 | نویسنده : شادی
این که یه هو به خودت بیای ببینی چقدر مسائل دنیا، دغدغه هاش و آدماش دارن روحت رو آزار میدن و چقدر داری از درون خورده میشی، نشانه این هست که از خدا خیلی دور شدی. از خدا دور شدی و پرت شدی تو یه باتلاق که داری فقط دست و پا میزنی و تمام تشنج ها وضعیت رو برای فرو رفتگی بدتر میکنه... ولی من نمیدونم چیشده که اینقدر از خدا دور شدم! ای کاش خدا ما رو به خودش برگردونه.



تاريخ : سه شنبه 1393/07/22 | 23:59 | نویسنده : شادی
بچه هایی که فال یا دتسمال کاغذی میفروشن، چه واقعی باشه چه غیر واقعی، از لبخند های تصنعی مردم متنفرن. دیگه حوصله شون نمیکشه هرکسی 500 تومن در ازای جنسی که ازشون میخره بده برای این که بتونه با اون لبخند مسخره بپرسه مدرسه میری؟... دلشون میخواد با مشت بزنن تو دهن آدمایی با این لبخند ها و این سوال های پر از ادای مهربونی. شاید بهتر باشه یه کارت جعلی درست کنن که چند سالشونه، مدرسه میرن یا نه، کلاس چندم هستن، ایرانی یا تبعه!؟ چندتا خواهر برادر دارن یا چی... بندازن گردنشون تا مجبور نشن با این آدمای ادای مهربونی صحبت کنن...



تاريخ : دوشنبه 1393/07/21 | 10:44 | نویسنده : شادی
 

خداروشکر

 

من دیگه توضیح واضحات نمیگم

خدا خودش حدیث مفصل بخواند از این مُجمَل



تاريخ : سه شنبه 1393/07/15 | 15:11 | نویسنده : شادی

همینطور که داری رد میشی یه آشنا میبینی. آشناس ها! اما اصلا آشنا نیست... نه! تو این آدم رو هیچوقت ندیدی!... اما چرا اینقدر آشناس؟ حتی از کنار تو رد شدنش یه جور آشناییه!... چجوریه!؟... به محض همکلام شدن باهاش دستت میاد!... آره آشناس. صحبت کردنش، چشماش، حالتش، راه رفتنش، کلماتش... آره آشناس... اما ای کاش نبود... چقدر شبیه آدمیه که سالهای خیلی دور میشناختی. انقدر دور که کلی فکر کردی تا بفهمی این آدم با اون آدم سالهای خیلی دور مو نمیزنه! خودشه تو لباس و سر و شکلی متفاوت... دیگه نمیدونی آشناس یا غریبه!... ذهنت خیلی دوره خیلی دور . فقط میخوای دیگه نبینیش. اما نمیشه، اون میخواد راهنماییت کنه. سریع سر و ته مکالمه رو هم میاری. با من حرف نزن با من حرف نزن با من حرف نزن... اما نمیشه که آخه! کار داره، کار داری، نمیتونی همه چی رو بزاری بری که... فقط میتونی با خودت برنامه بریزی که اگر ناخوداگاه صورتت تر شد بگی خسته ام واسه اینه! بعد یادت میاد خستگی خیلی هم شاید بهش ربط نداشته باشه... دیگه چیزی به ذهنت نمیرسه... فقط وقتی بهت نزدیک میشه دلت میخواد داد بزنی بگی با من حرف نزن، با من حرف نزن...



تاريخ : دوشنبه 1393/07/14 | 15:56 | نویسنده : شادی

با مسئول برنامه رفتیم پیش آقایی که ناهارمون رو باید میداد. رفت که باهاش صحبت کنه... من یه آقای تپل مهربون دیدم، با چشم های عسلی و موهایی که تنها میشد به طلایی گندمزار تشبیهشون کرد! ای کاش من شاعر بودم. اونوقت یه شعر برای آقای تپلی که چشمای عسلی داشت با موهایی شبیه گندمزار میگفتم و میدادم دستش. میگفتم هدیه یک شاعر به شما. اما من یک شاعر نبودم. ایکاش نامزد یا شایدم دوست دخترش رو میشناختم. اونوقت برای چشمایی که عسلی بود و موهایی به طلایی گندمزار شعر میگفتم و میدادم دست نامزد یا دوست دخترش. حتی دلم میخواست بگم آقای تپل بامزه با چشمای عسلی و موهای چون گندمزار، میشه یه چیزی بنویسم بزارم توی پاکت و شما بازش نکنی؟ نگه دار هروقت خانواده ات برات دختر یکی از اقوام دور یا نزدیکتون رو به صورت سنتی شاید برات نامزد کردن بده اون بخونه، خودش میدونه بعدش چیکار کنه. دلم میخواست بگم آقای تپل بامزه با چشمای عسلی و موهای چون گندمزار و نگاه نگران، نگران نباش، هیچی نمیشه. ینی ایشالا که هیچی نمیشه. میدونم ولی غذا مسئله مهمی هست! ممکنه ازت زیاد غذا بگیرن و جایی کم بیاد و ماهام که همه همیشه گشنه! اما نگران نباش. حتی میتونی جاش مثل کارگرهای دیگه با غرور ظرف غذا رو دست مردم بدی و فکر کنی طلایه دار دنیا هستی. وقتی ازم پرسید دوغ یا نوشابه محو شعری که توی ذهنم میچرخید بودم. ها؟ و آقای با چشمای نگران باز پرسید، دوغ یا نوشابه!؟ من بدون این که یادم باشه چرا دوغ رو انتخاب کردم. میخواستم بگم آقای تپل بامزه با چشمای عسلی و موهای طلایی چونان گندمزار، شمام دوغ رو انتخاب کن. فک کنم قسمتی از نگرانی توی چشمات به خاطر هیکلت باشه. آدم حتی اگر تپل بامزه باشه، باز هم چاقی اعتماد به نفسش رو میگیره. حیفه اون چشمای عسلی و موهای طلایی گندمزاری نیست؟ آقای تپل بامزه با چشمای عسلی و نگاهی نگران و موهای گندمزاری اما صدای ذهنمو نمیشنوه و با احساس مسئولیت زیاد میز کنار رو دستمال میکشه... من سیر شدم، انقدر فکر کردم که یادم رفت غذا بخورم. راستی، آقای تپل بامزه با چشمای عسلی و موهای طلایی چون گندمزار، باعث شدی انقدر فکر کنم تا جوجه ام نصفه بمونه! همینطور ماست و دوغم!  



تاريخ : شنبه 1393/07/12 | 12:17 | نویسنده : شادی
چقدر خوبه که بزرگ شدیم