تاريخ : دوشنبه 1393/06/10 | 12:57 | نویسنده : شادی
هادی اسمش رو گذاشته پیچ تاریخی

من به نظرم این اسم خوب نیست

اما اسم مناسبی به ذهنم نمیرسه

فقط میدونم باید امیدوار بود به رحمت و همینطور حکمت کارهای خدا

میدونم این روزا که بگذره، لبخند میزنیم و میگیم: 

دیدی خدا چجوری هوامون رو داشت و حواسمون نبود!؟

دیدی خدا چقدر بزرگه و باز ما با دنیای کوچیک خودمون درکش نمیکنیم؟

میدونم...

امیدوارم...

خدا دست دل کوچیک ما رو رد نمیکنه

شاید به قول هادی یک پیچ هست، هرچند نه تاریخی

ازین پیچ که گذر کنیم، میرسیم به دشت بزرگ و سرسبز

خدا یه عالمه گل های رنگی و زیبا برامون کاشه اونجا



تاريخ : یکشنبه 1393/06/09 | 11:26 | نویسنده : شادی

میگن هرکسی هرکاری میکنه سزای اعمالشو میبینه

یا در این دنیا یا در اون دنیا

اما به نظر من این هیچ ارزشی نداره

جواب زندگی های از دست رفته رو کی میده!؟

جواب آینده های نابود شده؟

جواب یه عالمه تاوان که آدما به خاطر دیگری دادن که قراره قراره بعدها بهش برگرده!

 

من نمیخوام دعا کنم طرف هرکاری کرد همون یا بدترش سرش بیاد

واقعا لذت نمیبرم و به هیچ دردیم هم نمیخوره

هرکاری کرد کرد... من میخوام این کارایی که کرده جبران بشه



تاريخ : شنبه 1393/06/08 | 11:3 | نویسنده : شادی

نزدیک محل کار من تا حالا هربار یه چیز خاصی بوده

چیزی که صبح و عصرم باهاش شروع میشده و تموم میشده

فرهنگسرا طبیعت هست و گالری، قبلا کافه بود، بعد قنادی لرد و ...

این بار اما داروخانه 13آبان

داروخانه ای که میگن تمام داروهای کمیاب کشور رو داره

مردم برای داروی مورد نظر از شهرستان میان اینجا

همیشه شلوغ هست. از ساعات اولیه صبح صف طولانیش تا تو خیابون کشیده شده

 اما

ای کاش این داروخانه اینجا نبود

این که هرروز صبح آدم های نگرانی رو ببینی که نگران سرنوشت عزیزشون هستن

نمیدونن داروشون اینجام یافت میشه یا نه!؟ نمیدونن اصلا تاثیری داره یا نه

به امیدی میان اینجا و خستگی در تمام وجود در صف ایستاده شون مشخصه

 

ای کاش این همه درد و ناراحتی در دنیا وجود نداشت



تاريخ : جمعه 1393/06/07 | 13:56 | نویسنده : شادی
پیاز خرد میکنم

اشکی که از چشمم جاری میشه تنها آب های شست و شوی حاصل از سوزش پیاز هست

و من فکر میکنم خوشبختی دقیقا همین لحظه هست



تاريخ : پنجشنبه 1393/06/06 | 11:31 | نویسنده : شادی

دخترا دخترا ... روزتون مباااارک

امروز روز خوبیه, بزارید به هر بهانه ای هم که شده, اقلا خودتون یه روز خـــــــــــوب به خودتون توجه کنید و لذت ببرید از زندگی

حتی اگر سر کار بودید, حتی اگر مشغول کاری بودید که مجبور به انجامش هستید و دوستش ندارید

سعی کنید لحظاتتون آرامش داشته باشه و لذت های کوچیک رو برای خودتون فراهم کنید



تاريخ : چهارشنبه 1393/06/05 | 21:10 | نویسنده : شادی

میگن کسی که دوستت داره رو اونقدر تنها نذار که ببینه بی تو هم میتونه

راست میگن(گذشته از این که هیچ قانونی مطلق نیست)

 

این مدت احساس تغییر زیادی میکنم

شاید بشه اسمش رو گذاشت بزرگ شدن, شایدم نه

تغییر

نه نسبت به منِ هشت سال پیش, چارسال پیش, دو سال پیش!

اصن نسبت به منِ یکی دو ماه پیش حتی!

 

یک ماه اخیر یه آرامش خوبی در زندگیم جریان داشت
خداروشکر, خداروصدهزار مرتبه شکر

 

امروز به یک باره همه چیز عوض شد! تمام آرامشم فرو ریخت باز

 

و با توجه به رویداد های پیش اومده, حس کردم باید زودتر تصمیم بگیرم و راه زندگیم رو عوض کنم

باید راهم رو از این راه گروهی جدا کنم

(مثل خیلی های دیگه شاید که همیشه فکر می کردم چطوری میتونن؟)

 

گاهی وقتی بی صدا میذاری میری... همه به بی معرفتیت فکر میکنن

ولی هیشکی فکر نمیکنه تو این مدت چیکار باهاش کردم که این پاسخش بود؟!

همون سوالی که در رابطه با تمامی دوستانی که ما رو تنها گذاشتن پرسیده نشد!

 

ماه پیش همین موقع پر از شور و شوق و انرژی بودم برای کارم

الان ولی...

چقدر دلم میخواد راهمو از راهش جدا کنم...

 



تاريخ : سه شنبه 1393/06/04 | 13:51 | نویسنده : شادی

تجربه خوب و بد وجود نداره

به نظر من ما فقط یک نوع داریم که اسمش تجربه هست

تجربه به طور کل خوبه

اما گاهی روی اتفاق های خوب اسم تجربه گذاشته میشه و گاهی اتفاق های بد

 

اما اون اتفاق هایی که بد هست، مطابق میل ما نیست،

 پشیمونیم از انجامش و یا با یادآوریش پیش خودمون شرمنده میشیم و سرمونو میندازیم پایین و غیره...

 وقتی اسم "تجربه" روش گذاشته میشه دیگه خوب شده... دیگه غسل داده میشه

باید خوشحال باشیم...

چون دیگه وقتی تجربه بشه اون اتفاق تکرار نخواهد شد (اقلا میشه اینطوری امیدوار بود)

هر تجربه باعث میشه ما یک قدم بزرگ تر بشیم

و همینجوری قدم به قدم، به جایگاهی که دلخواه هست نزدیک تر میشیم

 

×××

 

همکاری دارم که دکترا داره و تازه وارد بازار کار شده

کارایی که انجام میده آشناست

یه وقتایی یه کارایی میکنه که من میگم واه واه واه! ... بعد با خودم فکر میکنم، شبیه چند سال پیش من!

اینو میخوام بگم، تجربه، نه در هیچ کتابی نوشته شده و نه در هیچ کلاسی درس داده میشه

باید خوشحال باشیم از داشتن تجربه ها

مثلا، من خوشحالم که چند سال زودتر از این همکارم یه سری چیزا رو تجربه کردم

هیجان ها، استرس ها، تب و تاب و خیلی چیزای دیگه... که شاید اشتباه هم نباشن...

اما برای یه سنی عجیب نیستن و از یک سن و با یک جایگاه خاصی دیگه انتظار نمیره

 



تاريخ : دوشنبه 1393/06/03 | 22:41 | نویسنده : شادی
دوستی دارم که بین دوستای دیگه ام میشه گفت شبیه داف(!) ها هست

یه روز بین صحبت های از در و دیوارمون, از آیت الله بهجت گفت

آیت الله بهجت؟ این دوستم؟

گفت یکی نقل کرده که آیت الله بهجت(اگر اشتباه نکنم) همیشه زیر لب سوره "قل هو الله" (این اصطلاح خودش بود) می خونده

گفت که این حرف خیلی تحت تاثیر قرارش داده و میخواد این کارو بکنه ازین به بعد

واسم جالب بود (عجیب بیشتر)

با خودم تصور میکردم یه دختر سانتی مانتال, با آرایش خوب, موهای باز دو ور صورتش, نشسته تو تاکسی (مثلا) زیر لب چیزی میخونه... همه فکر میکنن لابد آهنگی [ساسی مانکن؟] اما اون داره یه سوره از قرآن رو پشت سر هم میخونه!

با خودم فکر میکردم حالا چرا قل هو الله!؟ چرا چیز دیگه نه؟

یه شب به نظر شب خوبی میرسید اما وقتی خواستم بخوابم تا چشمامو می بستم انقدر چیز از جلو چشمم رد میشد و فکرمو مشغول میکرد که... نمیدونستم چیکار کنم, مثل همیشه که در این مواقع نمیدونستم چیکار کنم

حرف دوستم یادم افتاد... شرو کردم خوندن... فردا ظهر تازه یادم افتاد دیشب قرار نبود خوب بخوابم, ولی اصلا کی خوابم برد راستی!؟

 

ازون موقع بیشتر به قضیه ذکر توجه کردم

دیگه راحت تر میتونم فکرام رو کنترل کنم

حس میکنم به آرامش بیشتری میرسم اینجوری

تازه, تقریبا ذکر هرروز یه چیزه(با توجه به حال روحی آدم)

و چقدر خوبه وقتی آدم مدام اسم خدا رو صدا میزنه و باهاش صحبت میکنه

 

من (به رسم این روزهای تب اینترنت) شما رو به این چالش دعوت میکنم :)



تاريخ : شنبه 1393/06/01 | 15:35 | نویسنده : شادی
گاهی کارای آدم یه جوری راه میافته که از هر طرفی حساب کنی نمیتونی بگی با تلاش به این مهم دست یافتم!

قشنگ جای انگشتای خدا روی کار تو هست!

حتی وقتی کنار میذاریش هم (اگر بخواد) میاد از اون پشت برمیداره، گرد و خاکش رو میگیره، و میذاره جلوت

 



تاريخ : دوشنبه 1393/05/20 | 10:32 | نویسنده : شادی

قرار بود یه مهمون مهم برام بیاد

اینجا آبدارچی نداریم، نیاز هم نداریم... فقط چند نفریم... پس هرروز بعد از ساعت کاری یکی میاد همه جا رو تمیز میکنه و ظرف ها رو میشوره

مهمون مهمم قرار بود بیاد و درست همین امروز، دیروزش کسی برای تمیز کردن نیومده بود!

دیروزش!؟؟ شایدم از پریروزش!

شیر آب که دیروز لق شده بود افتاد و دیگه جا نرفت... حتی نمیتونستیم ظرف بشوریم... ظرف های کثیف روی هم تلنبار شده بود... ظرف تمیز هم نداشتیم بخوایم برای پذیرایی ازش استفاده کنیم

سطل آشغال پر شده بود و بوی گند گرفته بود

بر اثر در رفتگی شیر آب کف آشپزخونه خیس شده بود که با قدم های ما به گل تبدیل شد

مهمونم داشت میومد... هیئت علمی دانشگاه فولان جائک، ریس شرکت فولان...

عکاس رسیده بود، میوه و آبمیوه و شیرینی تو یخچال بود، اما وسیله ای براشون نبود!

دست به کار شدم

ابتدا ظرف میوه رو بردم تو روشویی دستشویی شستم

همه با تعجب نگاه کردن! چیکااار کردی؟

بعد اومدم اون همه آشغال های ظرف شویی رو ریختم تو سطح آشغال بوگندویی که تا خرخره پر شده بود

الان که فکر میکنم چند روزی بود که کسی که مسئول تمیز کردن اینجاس نیومده بود گویا

این همه کثیفی و آلودگی؟ اینجا دیگه کجاست؟

همکار که دید دست به کار شدم با دستش شیر آب رو روی جاش نگه داشت و به زور چندتا بشقاب و لیوان شستیم

تقریبا آشپزخونه و اینا حل شد... موند اتاق رییس

اوه اوه! رییس هم خیلی وقته نیست، اتاقش رو کلی گرد و خاک پوشونده بود

یه چفیه از وسیله های افراد نا معلومی که مثل انباری گوشه ای بود برداشتم و خیس کردم دستمال کشیدم همه جا رو

در آخر هم وقتی وقت اضافه آوردم سرامیک های سیاه شده از کف کفشمون رو کشیدم که بد جلوه نکنه

صحنه آخر این بود که مهمونم رسید، و چون تو اتاق مشغول تمیزکاری بودم همکارا جلوی در به پیشواز رفتن

من از وسط اتاق چفیه رو پرت کردم تو آشپزخونه و خیلی شیک خوش آمد گفتم...

 

در حین انجام این کارها همکاران آقا (که 3 آقا داشتیم و 3 خانم بودیم) مدام گفتن آفرین، آفرین، مثل یک مرد داری کار میکنی

اما یکی از همکارای خانمم کمک کرد آشپزخونه رو جمع و جور کنم و یکی دیگه در تمیز کردن اتاق

و همچنان آقایون نشسته بودن و با تعجب نگاه میکردن که من میرم مثلا سراغ اون سطل آشغال بوگندو و یا با چفیه خیس تمیزکاری میکنم و میگفتن آفرین! مثـــــل یک مـــــــــــــــــــــــــــــــــرد!!!

 

مثل یک مرد؟

گفتم کدوم مرد آقاجان؟ مثل اون مردی که نشسته و فقط تماشا میکنه؟ مثل یک مرد که حتی به خودش سختی نمیده یک تعارف بزنه برای کمک و با نگاه هاش حس تحقیر رو منتقل میکنه که رفتی سر سطل آشغال؟ یا ظرف رو تو دستشویی شستی؟ ...

مثل همون مردی که وقتی در کابینت افتاد روم حتی نیومد ببینه چی شده؟

مثل کدوم مرد آخه؟

چتونه هرچی اتفاق خوب هست رو مردونه میدونید؟

خیر! اتفاقا مثل یک زن کار کردم

مثل یک زن دلسوز که اگر پاش بیافته هرکاری میکنه

مثل یک زن قوی که می خواد بهترین باشه

مثل یک زن که نمیذاره به هیچ عنوان شبیه یک مردي لاابالی و بی جربزه به نظر بیاد

مثل یک زن عمل کردم، مثل یک زن خوش غیرت

 

هی مـــــــــــــــــــــــرد! هروقت خواستی بزرگ بشی... کمی مثل یک زن باش

 


 

پ.ن 1: این پست با عصبانیت و ناراحتی نیست. فقط بیان مسئله هست. اینجام همه چیز خوبه و همین مردایی که بهشون اشاره شده برام قابل احترام هستن. فقط خواستم مثال بزنم. این مثال که چند وقت پیش اتفاق افتاد به نظرم نزدیک بود. 

پ.ن 2: روزانه هزاران مرد خانم هایی رو تشویق میکنن که مثل یک مرد عمل کردن و خودشون حتی انگشت کوچیکه عملی که صورت گرفته هم نمیشن