تاريخ : دوشنبه 1393/11/06 | 9:54 | نویسنده : شادی

معمولا پایه دوستام هستم اگر بخوان کاری انجام بدن و جایی برن. برنامه های تفریحی و غیره. تنها در دو صورت نه میگم، سر کار باشم (هردوکار که اجرا و تمرین جزوشه)، جای دیگه قبلش قول داده باشم.

اما دوستام اینطور نیستن. نه این که نخوان ها! در بسیاری مواقع علاقه مندی هامون متفاوته. چیزی که من رو با تمام وجود خوشحال میکنه برای اونا هیچ اهمیتی نداره. یا یه وقتا اهمیت داره حاضر نیستن و یا نمیتونن براش هزینه کنن. یا تایمش دیروقت هست یا زود وقت (!) هست یا روزیه که خانواده شون مشکل داره.

یا مثلا برای یه برنامه ای که من تصمیم میگیرم برای همون روز اونا باید از دو روز قبل مراسمات پیش زمینه فراهم کنن که بتونن اجراییش کنن.

یا...  هزار و یک دلیل دیگه که باعث میشه من که در اکثر مواقع دوستام هر پیشنهادی میدن پایه شماره یک در محل حاضر میشم، خودم همیشه همه برنامه های مورد علاقه ام رو تنها انجام بدم.

از دور به نظر میاد شاید این کار رو دوست داره! دوست داره تنها بره کنسرت، تنها بره تئاتر، تنها بره پارک، تنها بره آرایشگاه، تنها قدم بزنه،  تنها بره خرید!!! ...

اما واقعا کی دوست داره!؟ به جز در برخی مواقع که حس آدم میاد...

اون شب توی کنسرت با خودم گفتم خسته شدم از بس تنهایی همه کار کردم! اقلا تنها کنسرت اومدن دیگه کافیه به نظرم!

بعد یه لحظه یادم افتاد کائنات عزیز یه کم خنگ هست! الان میشنوه میگه باشه، دیگه هیچوقت کنسرت نرو!!! و ممکنه دیگه هیچوقت کنسرت جور نشه بیام!

بعد یادم افتاد چقدر سخت هست تنها نبودن در چنین مواقعی. کسی که سبک موسیقی ای که تو میپسندی رو نمیپسنده و یا نمایشی که تو دوست داری براش عادی نیست.

اونوقت تمام مدت باید نگران باشی نکنه خسته بشه؟ نکنه دوست نداشته باشه. نکنه اذیت بشه... (تازه اگر واقعا اون غر نزنه که خسته شدم و چه مزخرفه و حتی در مواردی پیش اومده وسطش به اصرار بلندت کنه برین و آخر مراسم نبودین)

یا مثلا جاهایی که میخوای تنها نری دست دوستی رو میگیری میبری که با اون جمع سازگاری نداره و آییی چه کوفت شدنی هست اون حضور! و با پرانتز داستان بالایی.

بعد گفتم غلط کردم بابا، من واسه خودم خوشم، همینارو ازم نگیر.

 

ولی با یک فرق. دیگه وقتی خسته هستم دلیلی نداره درخواست دوستام رو پاسخ بده. دلیلی نداره امروز سینما فردا سینما پسفردام سینما، تئاتر و غیره به خاطر این که مثلا دیروز دوستم نیومده خودم رفتم، امروز دوستم اومده، فردا اون یکی دوستم...

دیگه به خودم این اجازه رو میدم که تنها به این دلیل که دلم میخواد خونه باشم به درخواست ها پاسخ منفی بدم. به نظرم از موجه هم موجه تر هست.

نه کار دارم و نه جای دیگه قرار دارم، اما دوست ندارم بیام جایی و شب خسته برم خونه و صبح خسته بیدار بشم و این روند ادامه پیدا کنه. به دلیل استراحت در منزل نمیام.

از اونجا که پیش از این اینطور نبودم موجب دلخوری دوستان دارم میشم. اما به خودم حق میدم.

به نظرم اونا هم یه کم تنهایی کاراشون رو انجام بدن بد نیست ها!!! خسته نشدن انقدر برای هرکار ریز و درشتی یک همراه همراهشون داشتن!؟

 

(نوشته دیروز ظهر)



تاريخ : یکشنبه 1393/11/05 | 9:56 | نویسنده : شادی
هر سال همین هست، از موقعی که بالای کاغذها وقت تاریخ زدن عدد ماه رو 11 مینویسم اینجوری میشه. اگر هرروز و روزی چند بار هم تکرار بشه این اتفاق، لبخند به لبم میاره و به این فکر میکنم که عید اومدها!

درسته که تولد من هم با عید همزمان هست، اما خیلی وقت ها پیش میاد که این هیجان صرفا برای سال نو هست. 

اما نمیشه کتمان کرد که از الان به تولدم هم فکر میکنم. به این که دوست دارم چه چیزی هدیه بگیرم؟ به این که خیلی وقتا خودمم چیز خاصی مد نظرم نیست! بعد میشینم بررسی میکنم و چیزایی که دوست دارم هدیه بگیرم رو بررسی میکنم.

و بعد برای این که اینها رو فقط خودم میدونم و کسی نمیدونه که من دوستشون دارم تا بهم هدیه بده، خودم هم سعی میکنم از همین زمان از اعلام چیزایی که دوستشون دارم حتی اگر به منظور هدیه باشه دوری کنم. تا این برداشت نشه که منظورم اینه که برام هدیه بخرید.

پس هرسال این موقع یه لیست برای خودم تهیه میکنم که قبل از عید باید برای خودم تهیه کنم، و قبل از این که ضایع بشم چیزایی که دوست داشتم رو هدیه نگرفتم، خودم سریعا برای خودم میخرمشون و به خودم هدیه میدم.

به همین علت هست که خیلی چیزای دوست داشتنیم رو قبل از عید خریدم. حتی مثلا اون ساعت سواچ نازنین خدابیامرز رو 29 اسفند خریده بودم!‌


پ.ن: البته این مسئله با این قضیه که وقتایی هم چیزایی که دوست داشتم هدیه گرفتم قاطی نشه. ولی مثلا پارسال که ساعت نازنینمو از طرف دوستام هدیه گرفتم خودم همت کرده بودم بخرمش و دوستم که میدونست برنامه شون چیه هی روی مغزم کار کرد که فعلا نخرمش! وگرنه اونم قبل از اقدام دوستان خریده بودم!!!

پ.ن: میخواستم از این بگم که زمستون رو به این عشق میگذرونم که بعدش عید هست. مسیر به کجا رفت خخخ



تاريخ : شنبه 1393/11/04 | 11:16 | نویسنده : شادی

در حال رد شدن از خیابون اتوبوسی میپیچه جلوم، دختری رو توی شیشه اتوبوس میبینم. دختریه که دوستش دارم. دوست ندارم به محض چشم تو چشم شدن باهاش سر برگردونم و نگاهم رو بگیرم. زیر لب بهش نمیگم لعنتی. احساس نمیکنم شرمنده اش هستم. ازش طلبکار نیستم که باز گند زده... دختر توی شیشه اتوبوس یه جور خوبیه. دوست دارم تا وقتی اتوبوس میره از فرصت استفاده کنم، تماشاش کنم و بهش لبخند بزنم. بهش بگم آفرین، دمت گرم، همینه، ادامه بده، تو بهترینی.

 

دختر توی آینه اسمش بینهایت بود، اما پر از خط قرمز. انگار بینهایتی رو در دیوارهای و مرزها و لیزرها و آژیرخطرهایی که برای خط کشی های اطرافش گذاشته بود میدید! بدون این که خودش بدونه.

پاشو میذاشت یه طرف، سیم خاردار بود! جیغ میزد برمیگشت. دستشو به سمتی! دراز میکرد، لیزر بود، آژیر میزد! دست میکشید. عقب عقب میرفت، میخورد تو دیوار!

بعد هروقت از همه این مراحل رد میشد همه چیز به هم میریخت! خودش، ذهنش، تصوراتش... دیگه نمیتونست تو آینه نگاه کنه، دیگه نمیتونست فکر کنه، دیگه یکی دیگه میشد.

اما الان وقتی تو پیاده رو قدم برمیداره براش مهم نیست پاش روی خط ها هست یا بین خط ها، از عمد جوری میره که پاش هرجا خواست فرود بیاد. دیگه وقتی خط قرمزاشو رد میکنه از دست خودش عصبانی نمیشه. نگران نمیشه. فکر نمیکنه آسمون به زمین اومده.

دیگه برا بقیه خط قرمز تعیین نمیکنه. ممکنه هرکاری که دیگران رو سفت و سخت منع کرده ازشون رو خودش انجام بده. چه فرقی میکنه. ممکنه، ممکن هم هست نه! مهم اینه اختیار با خودشه.

 



تاريخ : جمعه 1393/11/03 | 13:18 | نویسنده : شادی

دلم همین لحظه ها رو میخواست. لحظه شماری برای رسیدن به فولان شب و فولان ساعت. صبح به صبح به امیدش بیدار شدن. به هرکی رسیدی دلت بخواد بگی ببین ببین اینجوریه. بهش فکر کنی و تپش قلب بگیری. سراغ گوشیت بری اسمشو ببینی و دلت غنج بره. از کنار اتوبان که رد میشی با دیدن بیلبورد هیجان زده بشی و لب بگزی...

این لحظه های خوب و خوش. این حس های ناب که فقط برای خودت هست و حتی وقتی به دست یافتن نزدیک میشی شاید ناراحت بشی که پایان این همه انتظار خوب رسید.

باورم نمیشد که. مدام فکر میکردم ترافیک باعث میشه نرسم. بعد تجمع رو دیدم فکر کردم کنسل شده. بعد همش منتظر بودم بگن بلیط شما اشتباهه نمیشه بری تو. تا رفتم تو، رفتم سر جام نشستم و شروع نشد باور نکردم. سر جام بودم، اما نیم ساعت انتظار به دلم دلهره میداد که نکنه اجرا نشه!

و بالاخره من رسیدم به اون لحظه ناب که روزها براش لحظه شماری میکردم. شهرداد روحانی روی صحنه حاضر شد و اجرا کرد. دیدمش.

به آرامش رسیدم. همون وسط اجرا احساس میکردم میتونم روی فرش طاق باز دراز بکشم و خیره بشم به سقف و همه چی خوب باشه.

 


 

فانتزی داشتن رو دوست نداشتم هیچوقت. حتی وقتی مامور شدم که رویا داشته باشم نخواستم بهش عمل کنم. بس که فانتزی هام چکش کاری شدن. بس که هرچی رویا ساختم به چیز دیگه ای مبدل شد در عمل. حوصله نداشتم یه چیزی توی ذهنم بسازم و عملی نشه، یا اونطوری که من میخوام نباشه و حالم گرفته بشه.

چیزایی هم که میتونست خوشحالم کنه رو بهش فکر نکردم فکر نکردم تا لحظه آخر ببینم واقعا توی دستام هست یا نه؟! واقعا خوشحال باشم براش یعنی!؟

(بگذریم که وقتی توی دستام بود هم بهش خیره میشدم و میگفتم باورم نمیشه! این به زودی ازم گرفته میشه!)

ولی دارم تمرین دیگه ای میکنم. به جهنم که چیزی میشه یا نمیشه. اتفاق افتادن یک لحظه هست، اما هیجان براش میتونه ساعت ها و روزها باشه.

 


 

پ.ن: همیشه با خودم فکر میکردم دلم میخواد قبل از مرگم دوتا کار رو انجام بدم. یکی کنسرت شهرداد روحانی رو برم. دوم خوندن مجموعه کتاب "جان شیفته" هست.

البته خوندن مجموعه "کلیدر" بوده همیشه. اما این یکی انقدر برام غول هست که دیگه فکر میکنم اگر بخونمش، صفحه آخر در بستر بیماری جان بدم.



تاريخ : پنجشنبه 1393/11/02 | 12:50 | نویسنده : شادی

منو صدا کرده بودن براشون یه متن رو تایپ کنم. میخوند و مینوشتم. میدونستم خیلی سریع تایپ نمیکنم. اما از اونجا که اونا هیچکدوم در این کار سررشته ای نداشتن و فقط میتونستن ورد رو باز کنن و خیره بشن بهش بدون این که بدونن چطوری کار میکنه، این کار براشون خیلی عجیب بود.

یکی با افتخار شروع کرد تعریف کردن که سر پایان نامه اش تایپ رو یاد گرفته و الان یک دستی میتونه خوب تایپ کنه. معلومه احساس بدی بهش دست داده و دلش میخواد تسکین باشه. هی این رو تکرار میکنه که یک دستی میتونه تایپ کنه و به بقیه با افتخار میگه.

بعد برای این که بخواد خیلی ضایع نباشه سه تار رو برمیداره و شروع میکنه با تارها بازی کردن. بازی بازی کردن همانا و یک قطعه زیبا رو تا آخر رفتن همان! لذت میریم، از انرژی مثبت قطعه معروفی رو میزنه و یکی شعر رو همزمان همراهی میکنه.

به کارمون میرسیم، احساس میکنم کسی که متن رو برام میخونه دستپاچه هست. این در حالیه که جوایز متعددش از جشنواره فجر و دیگر جاها روی کتابخونه خودنمایی میکنه! اما از این که مجبوره به خاطر پاک کردن حتی یک حرف از متن متوسل بشه به من معذب هست و مدام زیر لب میگه من باید تایپ یاد بگیرم!

من هنوز به اون درجه از عرفان(!) سلوک(!) بزرگمنشی یا هرچیزی نرسیدم که به راحتی بگم چتونه؟! شماها صد پله بالاتر از من هستید! من آرزومه بتونم سیم های تار رو جوری بنوازم که ازش ریتمی خارج بشه... من از این که یک بار روی صحنه تالار وحدت اجرا کردم سالهاس ذوق دارم! فقط یک بار! حتی به ذهنم نمیرسه اون جوایز... چرا خودتون رو نمیبینید!؟

هر آدمی در زمینه ای خوب عمل میکنه. این دلیل نمیشه بهترین بودن های خودتون رو نادیده بگیرید چون یکی در یک چیز کوچیک تنها یک کوچولو از شما بهتر هست!



تاريخ : چهارشنبه 1393/11/01 | 11:3 | نویسنده : شادی
هربار که احساس میکنم باز هم گند زدم، دیگه نمیتونم، باید یه کاری کنم بیش از این آبروم نره. عظمم رو جزم میکنم. میرم که بگم ببخشید، من آدمش نیستم. میرم که بگم من پذیرفتم این باخت رو. میرم که بگم حتما آدم های دیگه ای در دنیا هستن که از من بهتر باشن، ببخشید که به من اعتماد کردید... میرم که بگم... با این که پاهام علاقه ندارن بیان، ولی میگم زندگی همینه، نذار از این بدتر بشه...

وقتی میرم اونجا یه هو یه بمب منفجر میشه. آدماش، حرفاشون، دست هاشون موقع حرف زدن، صندلی ای که به من تعارف میکنن، قندی که هیچ کدوم از حاضرین با چای نمیخورنش... همه چیز بهم انرژی مثبت میفرسته.

با سری افتاده و پاهایی لرزان وارد میشم. با سر بلندی و زانوانی محکم خارج میشم. چون در عین حال که بهم میخندن، در عین حال که بهم میگن چقدررر ساده ای و منظورشون رو میدونم که ابله ممکنه باشه. میدونم دوستم دارن. میفهمم حتی اگر گند زده باشم حاضرن پشتم رو بگیرن تا نگران نباشم.



تاريخ : سه شنبه 1393/10/30 | 11:13 | نویسنده : شادی

کسی که آرامش داره تو همه چیز و همه لحظه ها آرامش داره. حتی وقتی از خیابون رد میشه. وقتی تنهاس. وقتی کیفشو میاره بالا. وقتی گوشه چادرشو درست میکنه... کسی که آرامش داره باید هر لحظه اش شکر خدا باشه.


پ.ن1: در راستای اوایل سال... آن نیز... گذشت.

پ.ن2: دارم به اون سازمان ایمان میارم. همیشه با معجزه ای برام همراه هست.

 



تاريخ : دوشنبه 1393/10/29 | 13:14 | نویسنده : شادی

الحق که روباه با همه حیله گریش به شازده کوچولو راست گفت. وقتی که گفت آدمها با عادت دادن اهلی میشن. الان حتی من که چای خور نیستم به چای های بعد از ناهار آقای آبدارچی مهربون عادت کردم. یه روز که دیر میشه اول دلم چای میخواد و واسش بیتاب میشم. بعد کلافه میشم. بعد هم نگران آقای آبدارچی میشم که چیشده ینی!؟


 پ.ن1: مهدیه تا همین چند ماه پیش، به همراهی، ساعت 1:30 تا 2 منتظر زنگ تلفن بود. 

پ.ن2: همه چیز از عادت ناشی میشه.



تاريخ : یکشنبه 1393/10/28 | 11:1 | نویسنده : شادی
قضیه خودکار و ناموس و اینا برای ماهایی که ابزار کارمون کاغذ و خودکار هست بر همگان واضح و مبرهن است. علاوه بر این که بنده خودم روی این قضیه حساسیت دارم و همیشه با تعمل و دقت میگردم و سعی میکنم بهترین خودکارها رو برای خودم تهیه کنم. که نه از نظر جنس و مارک، بلکه نوشتار خوبی داشته باشن برام.

خودکار نو خریدم تا امتحان کنم چه دورانی رو با این سر خواهم کرد. گذاشتمش روی میز پیش کاغذهام و تلفن رو برداشتم تماس بگیرم. باد پنکه (بله پنکه در زمستان. اتاق ما پنجره و راه هوا نداره و خیلی گرم هست) باد پنکه زد و خودکار افتاد زمین، دور از دسترس من. همینجوری که گوشی دستم بود خواستم برم بردارم، اما همون موقع تلفن وصل شد و باید صحبت میکردم، سیم تلفن هم کوتاه. نشستم سر جام گفتم برش میدارم الان.

و مثل فیلم ها که همه اتفاق ها درست همون زمانی میافته که نباید! آقایی اومد رد شد و دقیقا قدمش رو روی خودکار من برداشت و خرچچچ... خودکار نو نو بنده خرد شد!



تاريخ : شنبه 1393/10/27 | 10:6 | نویسنده : شادی

فیلم تموم میشه و ما با احساس رضایت از سالن سینما خارج میشیم. فیلم خوش ساختی بوده که در سینمای ایران کمتر دیده میشه.

دوتا پسر روی پله برقی به نقد فیلم ایستادن. درباره این صحبت میکنن که چقدر فیلم بد ساخته شده و این که جزو بهترین فیلم های ایران هست هم نمیتونه با فولان فیلم خارجی و فولان صحنه رقابت کنه...

و من فکر میکنم این قیاس مع الفارق هست. مثل این میمونه ما داریم آب طالبی میخوریم، بگیم ولی الحق پیتزا یه چیز دیگه هست! آیا نباید هرچیزی رو با هم سطح خودش مقایسه کنیم؟


پ.ن: درباره همه چیز این مسئله هست.