تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ | 11:57 | نویسنده : شادی

سر یک صحبت معمولی، در یک موقعیت معمولی، که قرار بود فقط تا دم ماشینش طول بکشه و بعد جدا بشیم، بین حرف های معمولی، انگار یه هو متوجه نبود چیزی شدم.

مثل وقتی از خونه خارج میشی و مسیری رو میری یه هو به خودت میای میبینی یه چیزی رو جا گذاشتی و یا گم کردی.

دلم میخواست زمین ها رو بگردم، همه جا رو، پشت درخت ها رو، توی جیب هام رو، تو کیفم رو، شاید باید برگردم میزم رو بگردم... من یه چیزی رو گم کردم... ایمانم رو!

درسته، این فکرها، این جایگاه، این حال، همه اش نشان از بی ایمانی هست!

تنها آدم بی ایمان هست که نا امید میشه... چون دیگه ایمان نداره خدا میتونه همه چیز رو درست کنه. حتی چیزهایی که فراتر از ذهن آدمی هست.

تنها آدم بی ایمان هست که غمگین میشه. وگرنه تا وقتی مطمئنی خدا پشت و پناهت هست، هیچ چیز نمیتونه ناراحتت کنه!

بگرد ببین ایمانت رو کجا گم کردی که این افکار اومده سراغت، که گاهی با خودت فکر میکنی ماها که قرار نیست هیچوقت حالمون خوب بشه بهتره بریم توی یک جزیره واسه خودمون بمونیم!

اگر به خدا ایمان داشته باشی ترس ها هم سراغت نمیان. نمیترسی چیزی بهت آسیب بزنه، نمیترسی چیزی رو از دست بدی، نمیترسی چیزی رو به دست نیاری، نمیترسی این وضع تا ابد ادامه پیدا کنه.

وقتی ایمان داشته باشی، نیازی نیست این همه فکر رو توی ذهنت مدیریت کنی و بهت حمله کنن! تنها وقتی بی ایمان هستی فکر میکنی دیگه چاره ای نداری.

ایمان که نداشته باشی، بی چاره ای، بیچاره!!!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ | 20:51 | نویسنده : شادی

از سر مانیتور بلند میشه میره اونور میشینه، میگم شبیه ذهنیاتت بود، میگه آره یه جورایی. همونطور که گفتم خوشم نمیاد. هیچی نمیگم.

یکی دیگه راغب میشه ببینه فیلم رو. میشینه به تماشا، هیچ میمیکی نداره، فقط میبینه. وقتی تموم میشه میره یه لیوان آب میریزه میخوره. متوجه لبخند تمسخرآمیزش میشم ولی چیزی نمیگم.

به شوخی میگم در هر صورت خودتون رو مسخره کنید. اولی چغولی دومی رو میکنه، فولانی این خندید به کار تو!

سعی میکنم صدام بیشتر از اینی که الان داره بالا میره بالا نره و سرخ نشم. میگم هیچ اهمیتی نداره. من کارم رو دوست دارم و ازش لذت میبرم، دلیلی نداره شما هم دوست داشته باشید.

و اونا شروع میکنن به مقایسه با نمونه هایی که در خارج از کشور دیدن، یا هنرمندان بزرگ کشور، که از قضا اتفاقا اونا هم به نظرشون مزخرف میومده.

تمام مسیر برگشت، تمام شب، تمام روز فرداش به این اتفاق فکر میکنم. اگر دوباره در اون موقعیت قرار بگیرم حرف جدیدی دارم بزنم!؟

نه، فکر میکنم بهترین پاسخ رو دادم. اونا چه میدونن از کار من. چه میدونن چی داشته که من رو بیش از 9 سال نگه داشته. هرروز هم با تمام مشکلاتش دوستش دارم. 

اونا از لذت روی صحنه بودن چه میدونن. و از حس متفاوتش که در هیچ نمایش به نظر حرفه ای دیگه ای نیست.

برام هیچ اهمیتی نداره نظرشون. بعد از این همه سال نخستین افرادی نیستن که این نظر رو دارن. آخریش هم نخواهند بود. اما من نه تنها کارم رو دوست دارم و ازش لذت میبرم، بلکه بهش افتخار هم میکنم :) 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ | 16:10 | نویسنده : شادی

اشباع شدن رو دوست دارم. دوست دارم انقدر خوردنی مورد علاقه ام رو بخورم که وقتی میبینمش دیگه به وجد نیام. انقدر برم جایی که مورد علاقه ام هست تا دیگه هوس نکنم برم. دوست دارم انقدر شکلات بخورم که دیگه دلم نخواد. بعد برم سراغ پاستیل انقدر همه نوعش رو بخورم تا دیگه وقتی روی میز دیدم حتی دست نندازم یکی بردارم.

مثل سفر جنوبی که چند ماه پیش رفتیم مثلا. انقدر دلم هوس جنوب کرده بود که نگو. رفتیم کلی شهر رو توی یک سفر گشتیم. و دیگه دلم هی هی جنوب نخواست از اون موقع. دیگه الان شهرها برام یک جور شدن. زندگی رو اینجوری بیشتر میپسندم.

یک سال کلی کافی شاپ رفتیم، تقریبا هرروز هفته، روزی 2 یا حتی 3 بار. انقدر که دیگه اگر برای جایی رفتن انتخاب قرار باشه بکنم کافی شاپ گزینه آخرم هست. تئاتر هم همینطور.البته شاید گزینه آخرم نباشه. ولی دیگه وقتی پوسترها رو میبینم غصه نمیخورم که وقت ندارم برم.

همه کتاب هایی که دوست داشتم بخونم رو خوندم، دیگه هر کتابی بخونم از سر تفریح هست، نه وظیفه ای که بر خودم میدونستم. ولی انسان موجود عجیبیه! انگار سیری نداره! مثل در قضیه کنسرت ها، تقریبا تمام کنسرت های مورد علاقه ام رو رفتم. (حتی بعضا غیر مورد علاقه ام رو) گفتم این یکی رو هم برم دیگه کنسرتی نمیمونه که دوست داشته باشم برم.

این یکی رو برای بار دوم بروم دیگه دوست ندارم برم. برای بار سوم برم دیگه نمیرم. ولی باز میدیدم دلم میخواد این سبک جدید رو هم برم، این هم قشنگه ها! تازه اگر تمام کنسرت های ایران رو برم، کنسرت های خارج از کشور رو بگو که چه هیجان انگیز هستن! آخ اپرا در فولان سالن بزرگ چه عظمتی خواهد داشت!

و بعد سفر، این شهر رو برم حله، این یکی رو ببینم دیگه جایی نمیمونه و این. حالا یه نگاه میکنم میبینم حتی اگر از سفرهای خارجی که نه شرایطم و نه وسعم بهش میخوره بگذریم، کلی شهر فقط توی ایران هست که دوست دارم سر بزنم.

از شهرهای اصلی ای که رفتیم بگذریم، شهرها و جزیره هایی که معمولا کسی نمیره چقدر خوب هستن. کاش میشد هر چند وقت یک بار با تور به یکی از این شهرها که اگر آدم به خودش باشه هیچوقت برای گردش انتخابش نمیکنه بریم.

به این نتیجه پارسال رسیدم. وقتی رفتیم چهارمحال بختیاری و کهکیلویه و بویراحمد، شهرهایی که حتی توی نقشه ایران هم حتی بهشون بی توجه بودم همیشه. دیدم بهشت گمشده همون جاهایی هست که معمولا ماها بهش قدم نمیذاریم. و حتی چقدر هیجان انگیز هست بریم جاهایی که بهشت گمشده نیستن، ولی فرهنگ ها و چیزای هیجان انگیزی دارن.

منو ول کنید از الان تا انتهای دنیا میخوام حرف بزنم... ینی میخوام بگم انسان سیری ناپذیر هست. انسان کمال گرا هست. انسان مدام به یک پله بالاتر نگاه میکنه و میگه اونجا اوج هست، ولی وقتی قدم برمیداره میبینه خیر! اینجا اون قله ای که مد نظرش هست نیست. دلش یک قله بلند میخواد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ | 14:22 | نویسنده : شادی

موقعیت: همون همیشگی، خیابون، در حال برگشت از کار

 

خانمی جلوم داره قدم برمیداره. از اونجا که کلا همش چشمم روی زمین هست موقع راه رفتن و خودم رو با دیدن تف های ملت عذاب می دم، پاشنه کفشش نظرم رو جلب میکنه. پاشنه بلند لژ دار. درست شبیه یکی از کفش های من که حتی یادم نبود داشتمش. عید پارسال نه پیارسال در یک حرکت انتحاری برای سال نو پوشیدمش و به خاطر این که به علت موقعیت خونه نرفتم مجبور شدم چند روزی باهاش سر کنم و باهاش بریم گردش و نیمی از شهر رو بگردیم و بدبخ بشیم که انقدر اذیت میکنه.

و حالا درست در همون خیابون این صحنه تکرار شد که دو سال پیش با دوتا دخترعمه هام اومده بودیم. صحنه از جلو چشمم رد میشه و بیبیدی بابودی بود، میخوام بترکم از خنده.

خیلی خنده ام میگیره، خیلی خیلی. دلم میخواد قهقهه بزنم، نفسم رو حبس میکنم، لابد قرمز شدم. چند قدم میرم، با دستامو صورتم رو میپوشونم. چند قدم بعد، نرمی دستم رو میگیرم لای دندونام و گاز میگیرم. چند متر میگذره. نه! افاقه نداره! اصلا باید منفجر بشم تا تخلیه بشم. هی میخوام خودمو رها کنم. ولی تصور میکنم این همه آدم که تند تند دارن از این پیاده رو رد بشن، اگر ببینن یه هو یه دختر که خیلی معمولی داره از کنارشون رد میشه شروع میکنه تنهایی و بی بهانه بلند بلند قهقهه زدن چیکار میکنن!؟

البته نظر آدم ها اونم غریبه هیچ اهمیتی نداره. ولی این صحنه دیگه یه کم بیشتر از حوادث معمول عجیب به نظر میرسه! دلم نمیخواد دچارش بشم! جاش دل رو روده ام به هم گره میخوره!

و میخوام خیلی بلند و سرزنده و رها بخندم! مثل همون موقع که انقدر خندیدیم که کوبیده شدیم به دیوار، و درست کنار خیابون تقرییبا قلط خوردیم روی زمین از شدت خنده!

***

 

کفش ها واقعا اذیتم میکرد. خیلی راه باهاش اومده بودم. دختر عمه هام در یک حرکت قداکارانه مدتی به نوبت کفش هاشون رو باهام عوض میکردن. نوبت دختر عمه کوچیکه بود. زمان زیادی بود که با کفش ها کل شهرکتاب رو ریز بریز گشتیم، از خستگی مینشت روی پله شهرکتاب. وقتی خارج شدیم بند کفش من که در واقع کفش دخترعمه کوچیکه بود باز شد، خم شدم ببندمش. دخترعمه بزرگه گفت ببین، میخوای کفش هاتون رو عوض کنید؟! خیلی جدی گفتم نه، فقط بندش باز شده، اینم ببندم... داشتم میگفتم حله... که دیدم جفتشون با چشمای از حدقه خارج شده خیره شدن بهم!!!

این جمله هروقت یادم میاد میخوام بترکم از خنده ! حتی الان... 

 

نه خوبه، فقط...

این «فقط» بهترین «فقط» زندگی بود 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ | 9:42 | نویسنده : شادی

به طور ناخوداگاه با آدم ها با فعل جمع صحبت میکنم (البته آدم های خارج از اکیپ دوستانم) هرکسی که میخواد باشه. عادت دارم همکارام رو به اسم فامیل صدا بزنم و دیگران رو شما خطاب میکنم. 

اینا به نظر چیزایی بدی نمیان! ولی من رو گیر انداختن! عین طناب پام رو در ارتباط گرفتن بستن. با این کار مدام به آدم های اطرافم میفهمونم که من به شما نزدیک نیستم، شما هم همینطور، پس نزدیک نشید.

گاهی قشنگ حس میکنم تاثیر این اتفاق رو و ناراحت شدن طرف مقابلم رو. حتی حس میکنم در ذهنشون با صفاتی چون گنددماغ یا فولان هم شناخته میشم.

اما تلاش های من نتیجه نداره، زمان بسیاری میخوام تا بتونم به آدم ها نزدیک بشم...

و این برعکس چیزی که نشون میدم هست شاید. آدم ها من رو از دور شیطون و شاد و بشاش میبینن، و احتمالا با خودشون فکر میکنن این با همه اینطوری هست ها، فقط با ما فولان...



تاريخ : شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ | 13:10 | نویسنده : شادی

هر شب که چشم میبستم با خودم فکر میکردم یه روز صبح که بیدار میشم باید با این قضیه رو به رو بشم. هر صبح که چشم باز میکردم میگفتم یکی از این روزها باید اون روز باشه.

تا این که تصمیم گرفتم اون روز امروز باشه، چون اگر از فردا اجرا داشته باشیم میافته تا هفته بعد و بعید نیست همه چیز بدتر بشه.

تمام مدت از لحظه حاضر شدن، و در طول مسیر احساس رضا عطاران توی فیلم دهلیز رو داشتم. آدم وقتی کار اشتباهی میکنه باید بپذیره و بره عذرخواهی کنه.

هر قدمی که نزدیک میشدم با خودم میگفتم بالاخره که باید باهاش رو به رو بشی...

رو به رو هم شدم...

 

برگشتنی دلم میخواست به یکی مسیج بزنم بگم: اوضاع رو به راهه :)

ولی به کی!؟ کی میدونه؟! کی براش اهمیت داره این رو به راهی!؟

اسمس زدم به رئیس و براش توضیح دادم جریان رو. معنای مستترش این بود که همین رو بگم. اما مستقیم نگفتم منظورم رو دقیقا. 

باهام تماش گرفت. پرسید سرحالی!؟ لبخندی زدم که از پشت تلفن مشخص نبود،‌گفتم بله.

گفت خداروشکر، خوشحالم که به خیر گذشت :)


پ.ن: دم کسایی که با کلام گرمشون، پشت ما رو گرم می‌کنن، گرم 

 



تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 21:12 | نویسنده : شادی

کفش های چرم جدیدم رو افتتاح کردم، تمام معیارهای مد نظر من رو داره، همین باعث میشه نزد من بسیار عزیز باشه. تیپ خانمانه ای میزنم با چادر قهوه ایم. وقتی چادر قهوه اییه رو سر میکنم عاشق چادر سر کردن میشم. کفش هام تق تق صدا میده. این که چرا اینقدر روی این صدا حساسم نمیدونم، اما ترجیح میدادم صدا نمیداد. احساس میکنم آدم ها یه جوری نگام میکنن، مسلما یک تلقین هست. اما نگاه هاشون رو یه جور خوبی میبینم. احساس میکنم خیلی خوب شدم و از خودم راضیم.

از پارک وی دربست میگیرم، سالن همایش های صدا و سیما. نگهبانی خیلی شیک و مجلسی بهم خوش آمد میگه. داخل میرم، تق تق تق... همه با احترام باهام رفتار میکنن، جوری که حتی وقتی بدون توجه به نگهبان بعدی داخل میشم به خودش جرات نمیده ازم بپرسه کجا میرم و چه کسی هستم. کی میدونه، شاید یکی از همین آدم های سرشناس باشم که امروز اینجا برنامه دارن و اون ناخواسته ناراحتم کنه.

میرم جایگاه خبرنگاران سالن و این من رو از خود سالن بسیار بیشتر خوشحال میکنه. بارها اینجا اجرا داشتیم و من همیشه با حسرتی جایگاه خبرنگاران رو نگاه کردم... همیشه دوست داشتم یک بار در نقش یک خبرنگار اینجا حضور پیدا کنم. و اون روز امروز هست. حس خوبی دارم. خسته نیستم. همکار سعی داره انرژی منفی بده که پنجشنبه عصر چرا باید ما رو بکشن اینجا؟ توجه نمیکنم. من که راضیم. 

خبر تهیه میشه، تلفنی میخونمش، از کامپیوتر اونجا ادیت شده رو میگیرم، میبرم بالا پرینت میکنم، و میرم توی سالن برای تایید مسئولین. ردیف اول (VIP) میشینم کنار مسئول مربوطه تا متن رو بخونه و تایید کنه. این هم در نوع خودش خاص هست. من این جایگاه رو همیشه از روی سن دیده بودم فقط.

کارام که تموم میشه برای پذیرایی نمیرم، سعی دارم سریع خودم رو به تمرین برسونم. ولی نگاهم رو حسابی روی میز پذیرایی میچرخونم. نه، هیچکدوم این شیرینی و کیک های هیجان انگیز رو نمیخوام، چای و نسکافه و اینا هم نه... میوه هم که ترجیح نمیدم بخورم... میرم.

دم در دربستی ها بیشتر از 4 برابر قیمت اصلی ازم میخوان برای رسیدن به مقصد. برمیگردم داخل، به نگهبانی میگم شما شماره آژانس ندارید؟ ندارن، ولی تمام سعی خودش رو میکنه یه ماشین برام جور کنه. پشت تلفن میگه یه خانم محترمی اینجا هست که میخواد بره فولان جا، ماشین دارید!؟

خانم های دیگه ای هم بعد از من میان و سراغ آژانس رو میگیرن، ولی نگهبان راهنماییشون میکنه که از دربستی های دم در استفاده کنن.

بعد از ماجراهایی سوار ماشین میشم و به سمت مقصد، تازه تلفن های هماهنگی با همکار و غیره شروع میشه و بعد که به آرامش میرسم تازه صحنه های امروز از جلوی چشمم میگذرن. هنوز چند دقیقه نگذشته، هایده توی گوشم میخونه، اما من فقط متوجه میشم که هایده هست، بدون توجه به کلامش...

سوالی توی ذهنم رژه میره. منظم و مرتب مثل سربازهای نظامی، از این ور به اونور...  آیا من کم هستم!؟

ناخداگاه چند قطره اشک از چشمم جاری میشه... حق من واقعا این نبود که چیزی که اینقدر ازش میترسیدم اینطوری به سرم بیاد... ای کاش راه فراری داشتم.


برچسب‌ها: عصرجمعه‌وانه

تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۸ | 11:21 | نویسنده : شادی
«تا پرواز هست، سقوط را باور نمیکنم»

«تـــــــــــــــــــا پـــــــــــرواز هـــــــــــــــــست، ســــــــــــــقوط را باور نمــــــــــــــــــــیکنم»

 

توی خواب یکی رو جلوی چشمام کشتن، موقع مردن این جمله رو میگفت... و بعد این صدا همچون آواز در فضا پخش میشد... پشت پنجره منظره دشت بزرگ و پرواز پرندگان بود...

 



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ | 22:45 | نویسنده : شادی
روزشمار میگه 25 روز تا عید نوروز مونده. این روزشمارها رو دوست دارم، انگار دارن برای تولد من روزشماری می کنن.

25 روز تا 25 سالگی من مونده. به صورت خیلی بی ربطی در یکی از لحظات بی ربط روز با خودم فکر میکنم 25 سالگی باید حس هیجان انگیزی باشه.

بعد یاد آخرین باری که راجع به یک سنی پیش داوری کردم می افتم. 23 سالگی. همون سنی که قرار بود به محض این که توش قدم میگذارم بمیرم. (این حس من بود)

کمی مقایسه کردم، من الان زنده هستم، پس حسم درست نیست، پس 25 سالگی شاید اونقدرها هم هیجان انگیز نباشه.

ولی کمی بعد به نتیجه جدیدی میرسم... درست طبق پیش بینی من، وقتی به 23 سالگی قدم گذاشتم، مُردم.



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۵ | 8:8 | نویسنده : شادی
من همه چی رو در ابتدا با عطر و بوش به یاد میارم. اگر آدمی رو چندین بار ببینم، برای بار چندینم(!) اگر ببینمش واقعا برام آشنا نیست! اصلا در ذهن من نگاه کردن به آدم ها ثبت نشده! محل ها هم همین طور. همه چیز رو اول با بو و عطرش به یاد میارم، بعد با محیط کلی، در مورد انسان ها هم با هیکل و استیل... همین مسئله باعث میشه که بوی روغن سوخته کارخونه ای بوی خوش اومدن شوق حضور هست برام... و غیره.

دیروز بوی نمایشگاه به مشامم خورد. نمایشگاه بین المللی نبودیم، مصلی بودیم. اما قبلا همه نمایشگاه ها در محل نمایشگاه بین المللی برگزار میشد دیگه. از بچگی بوی نمایشگاه یادمه. حالا بوی کاغذ هست و استند، بوی دیوارهای چوبی و پارتیشن و هرچیزی...

بچه بودیم این بود مساوی بود با نمایشگاه، شور و هیجان، کلی غرفه که ذوق میکردیم بدون توجه به موضوع بریم کاغذ ها، تراکت و کارت ویزیت ازشون بگیریم، و صدای بی وقفه خانمی توی نمایشگاه که مقدممون رو گرامی میداشت و فولان غرفه دعوتمون میکرد و غیره.

دیروز اومدم اینور خط. دیروز من جزو کسانی بودم که عطر و خاطره برای دیگران ایجاد کرده بودم، نمایشگاه زاویه دیگه ای برام داشت، مخاطب چرخ زدن در راهروها نبودم، راهروها خونه من بود که باید میدویدم اینور اونور به کارام برسم. کلی مهمون داشتیم.

دیروز اون خانمی که توی نمایشگاه مَقدَم همه رو خوش آمد میگفت و به غرفه ها مردم رو دعوت میکرد، من بودم