تاريخ : پنجشنبه 1393/06/27 | 10:29 | نویسنده : شادی

بدون این که روی اشک هاش کنترلی داشته باشه میریزین پایین... دستاش میلرزه, که نشان از ولوله درونیش میده... در حالی که به سختی نفس میکشه و این نمیذاره جمله ها رو خوب ادا کنه میگه: تو نمیدوووونی... من سعی نمیکنم باهاش همدردی کنم بگم میدونم! نمیخوام دست کنم و چیزایی که سالها برام گذشته رو بیرون بکشم و آرامشی که خیلی به سختی به دست آوردم رو از دست بدم... در تایید حرفش سر تکون میدم... من نمیدونم



تاريخ : چهارشنبه 1393/06/26 | 21:40 | نویسنده : شادی

میگن نگا نگا! شیش ماه از سال گذشت!

شــــــــــــــیــــــــشـــــــ مـــــاه!

من تعجب میکنم!

شیش ماه؟! ینی تازه شیش ماه گذشته!؟

برای من یک سال, شایدم دو سال گذشته...

برای این که بیشتر مطمئن بشم میرم سراغ عکسا, نوشته ها, خاطره ها...

نه! شیش ماه نگذشته! اقلا سه سالی گذشته...



تاريخ : چهارشنبه 1393/06/26 | 9:9 | نویسنده : شادی

اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی کوچیکی بود که حتی برای ناراحت شدن ازش به خودم حق هم نمیدادم! اما یه جور خرباری دلم گرفت که تو مترو ازین که نمیتونستم حدس بزنم لهجه خانم جوراب فروش کجاییه بغض کردم... ازین که میگفت قیمت جورابش تو صادقیه و آریاشهر دوبرابره و من اینو نمیدونستم بغض کردم... ازین که به قول اون این جنس تو بازار سنتی ستارخان گرون تره و من حتی نمیدونستم ستارخان بازار سنتی داره... ازین که یه عکس شبه تبلیغاتی توی یکی از شبکه های مجازی سوژه شد و همه میخندیدن و میخواستن زنگ بزنن به اون شماره تلفن پیگیر بشن، و من یه زمان قسمتی از آینده ام در گرو همون شماره تلفن بود بغض کردم... ازین که همکار از پف چشمام فهمید چه خبره بغض کردم... ازین که بابت چه چیزای مسخره ای بغضم گرفته، بغض کردم... کتاب رو بعد مدتی که وقت نکردم برم سراغش دست گرفتم، شخصیت داستان باز هم در لحظه ای که باید باید باید میمرد جون سالم به در برد، و با خودش گفته بود "این همه خوش اقبالی دیگر شورش را درآورده است"، و من لبخند زدم... 



تاريخ : سه شنبه 1393/06/25 | 10:46 | نویسنده : شادی
او از غرق شدن می ترسید !
برای همین ، هیچ وقت شنا نمی کرد ...
سوار قایق نمی شد ...
حمام نمی کرد ...
و به آبگیری پا نمی گذاشت !

شب و روز در خانه می نشست ، 
در را به روی خود قفل می کرد ،
به پنجره ها میخ می کوبید ،
و از ترس اینکه موجی سر برسد، مثل بید می لرزید و اشک می ریخت !

عاقبت آن قدر گریه کرد ، 
که اتاق پر شد از اشک !
و اورا درخود،غرق کرد ...

"شل سیلور استاین"



تاريخ : شنبه 1393/06/22 | 12:57 | نویسنده : شادی

از کسی زیاد متنفر نباش، ورق برمیگرده 

اینو داداش همیشه بهم توصیه کرده، میدونم و همیشه هم به دیگران منتقل می کنم

اما دونستن با عمل خیلی متفاوته!

 

میدونم نباید اینطوری باشه

اما نمیتونم از این یارو متنفر نباشم!

متنفرها! یه چی میگم یه چی میشنوی!

اصلا تنفس کردن در هوایی که اون هم داره اکسیِن رو باهاش رد و بدل میکنه برام اشتباه

پررر از ادعا، پرررر از خالی! پر از دروغ...

هرکاری که میکنه، هر قدمی که برمیداره، هر حرفی که میزنه سندی هست برای اثبات موجه بودن تنفر من

دیدی؟ دیدی چیکار میکنه؟ دیدی گفتم یک احمق به تمام معناس؟

(آهـــــــــ خدای من! یه لیوان آب دستم بدید)

 

تا این که یکی حالش بد شد! یه هو نشست یه گوشه به گریه کردن

غافلگیر شدم

رفتم براش دستمال بیارم

تو همین فاصله دیدم نمیدونم از کجا فهمید حالش بده، که یه لیوان آورد داد دستش

این صحنه من رو تحت تاثیر قرار داد

اون با همه حماقتش، به موقع عکس العمل بسیار مناسبی نشون داد

 

بـــــله! میخوام بگم زیاد متنفر نباشید

(هرچند در حال حاضر خودم سختمه)

چون وقتی یکی رو خییییلی میارید پایین، انتظارتتون ازش به قعر زمین میره

اینطوری وقتی یه حرکت بسیار بسیار معمولی که هر انسان عاقلی انجام میده انجام بده

در نظر شما بزرگ جلوه میکنه

و به جای این که اون رو از  نقطه منفی فولان به صفر برسونه

به یکی دو پله بالاتر از صفر میاره

(که در واقع اصلا جایگاه واقعی اون نیست!)

×××

در ضمن، لازم به ذکر است که این مسئله در دوست داشتن افراطی هم صادق می باشد(!)

چرا که وقتی یکی رو نزد خودتون خیلی بالا ببرید

وقتی یک قدم اشتباه برداره، به جای این که تنها یک پله از جایگاه خودش افول کنه،

به منفی صفر سقوط میکنه! چون شما اصلااااا ازش انتظار نداشتید!

 

پایان



تاريخ : پنجشنبه 1393/06/20 | 12:22 | نویسنده : شادی
وجود بعضی آدما برکت هست

من به این اعتقاد دارم

این آدما هرجا میرن با خودشون برکت میبرن

 

قبلنا دخترعمه بزرگه نماد این برکت بود

خیلی از چیزایی که ما داریم در زمانی که اون خونمون حضور داشته به دست اومدن

از یخچال خریدن و خونه و اینا بگیر, تا چیزای کوچیک مثل گونی برنج و هدیه اداره برای روزی خاص

گاهی وقتی یه هو یخچالمون پر میشد میگفتیم گویا آرزو تصمیم داره بیاد اینجا

و اون زنگ میزد که تصمیم داره بیاد چند روز پیشمون بمونه!

 

حالا یه آدم پربرکت دیگه تو زندگیمون پیدا شده

صبح که میرم سر کار هرچی میگردم هیچ خوردنی ای نیست ببرم بین کار بخوریم

(نه ناهار و نه هله هوله و اینا)

برمیگردم, بخچال پر شده, یه عالمه هله هوله داریم و خونمون نور داره

گویا عروس میخواد امروز بیاد اینجا 



تاريخ : سه شنبه 1393/06/18 | 22:16 | نویسنده : شادی
از نظر من برای کسی که کارشو بلده همیشه کار هست

و این به چه صورته!؟

ینی وقتی داری یه کاری رو میکنی, هی انگشت نکنی صدتا کار دیگه رو یاد بگیری یه کوچولو!

یه کار رو انجام بدی, اما توی همون حرفه ای باشی

هرچند کوچک!

اصن بلدی به طور تخصصی میخ به دیوار بکوبی

اما در این کار حرفه ای هستی!

برات کار پیدا میشه

 

کاشکی متمرکز بودن رو یاد بگیریم



تاريخ : یکشنبه 1393/06/16 | 14:20 | نویسنده : شادی

بچه تو مترو پادشاهی میکرد برای مادرش

لب تر میکرد براش فراهم میشد

میخواست دستگیره رو بگیره، آب میخواست، میخواست پاشو بکوبه به مانتو خانم جلویی

بچه هست دیگه، چی بگم بهش؟...

اینو مامانش میگفت و قبل از درخواست بچه عملی میکرد خواسته هاش رو

 

تا این که بچه شیرکاکائو خواست

مادر واقعا بچه اش رو دسوت داشت و معلوم بود دوست داره همه چیز براش فراهم باشه

گفت بریم بیرون حتما برات میخرم

اما بچه اصرار میکرد که شیرکاکائو میخواد، الان میخوادا

مادر هی میگفت آخه اینجا نیست که!

برای ثابت کردنش از خانما میپرسید شما شیرکاکائو دارید؟

بچه جون، اگر دیدی کسی اینجا شیرکاکائو دستش باشه بگو بگیرم برات

نیست عزیز من!

 

بچه بیتابانه میخواست میخواست میخواست... شیرکاکائو میخواست

این هم که اینجا نیست از درکش خارج بود... که نسبت به سن بعید به نظر نمیرسید

...

 

من اینجا توجه کردم که چقدر این رفتار شبیه خدا و بنده هست

ما هرچی میخوایم خدا برامون فراهم میکنه، مگر این که خب، نشه

مثل درخواست کوبیدن کف کفش به مانتو خانم جلویی!

ولی باز ما به سرمون میزنه یه چیزی مثل شیرکاکائو

میخوایم، میخوایم، میخوایم...

با تمام وجودمون هم این درخواست رو داریم ها

اما بهش نمیرسیم!

و خدا هی میخواد بگه بنده منـــــــ! صبر کن... 



تاريخ : چهارشنبه 1393/06/12 | 9:16 | نویسنده : شادی

مرد سن و سال خاصی نداشت

اومد سوار تاکسی بشه

سوار تاکسی شدن برای ما 5 ثانیه هم طول نمیکشه! کمتر حتی!

ولی برای مرد بالای 30، شایدم 40 ثانیه طول کشید... اگر یک دقیقه نشده باشه!

درست همون مراحل سوار شدن معمولی، اما انگار فیلم رو اسلوموشن کرده باشی

خیلی خیلی خیلی آروم... و با هر حرکت ریز اجزای صورتش نشان از درد بسیار داشت

وقتی نشست در حالی که سعی میکرد نفس عمیق بکشه گفت: امان از پادرد

اما من حس کردم این فقط پا نبود!‌

چون وقتی خواست کرایه ماشین بده فقط تونست دستش رو تا جلو صورتش بالا بیاره

از راننده تشکر کرد، ولی راننده دستشو اصلا نمیدید

من براش کرایه رو گرفتم و دادم به راننده

راننده وقتی بقیه پور رو بهش داد متوجه نشده بود وضعیت مرد رو

همین باعث شد پول های خورد از لای دست مرد بریزن پایین

صدا مرد تو گوشمه: عه! ریختن که!

سعی میکرد حرفش با لبخند همراه باشه...

اما امان از لبخندهایی که برای پنهان کردن درد هست



تاريخ : سه شنبه 1393/06/11 | 11:36 | نویسنده : شادی

پیرمرد دستش رو به سمتم دراز کرد

صداش به سختی در میومد، گفت: منو از خیابون رد میکنی؟

نگاهش کردم، خیلی کوتاه تر از اون که بتونم سر و وضعش رو کامل ببینم

و تشخیش بدم گدا هست یا یه فرد معمولی

زمان خیلی کوتاه تر از اینی بود که دارم تعریف میکنم

صحنه دست دراز کردنش، گفتنش، نگاه من برای تشخیص همه یک لحظه اتفاق افتاد

و همزمان شد با رد شدن خاطره محمدعلی کشاورز از پس ذهنم

تردید کردم برای گرفتن دستش

چون نمیتونستم تشخیص بدم واقعا قصد رد شدن از خیابون رو داره؟!

نمیخواستم باز اعتمادم خدشه دار بشه و از فردا نخوام به هیچکسی تو خیابون کمک کنم

پس سریع رفتم سمتی که ماشین ها ازونور رد میشدن

گفتم ماشینا ازینور میان، ازینور مراقبتون هستم

این دستش عصا بود، زیر بقلش رو فقط به حالت حمایتی گرفتم و آروم رد شدیم

وقتی رسیدیم اونور باید پاشو میذاشت روی جدول، تلو خورد و داشت میافتاد

...