تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۰ | 0:13 | نویسنده : شادی

احساس میکنم عمر این وبلاگ بعد از هشت سال و شش ماه و 17 روز به سر رسیده. دوست دارم همه چی رو بزارم و برم یه جای جدید... این حس رو برای اینستاگرامم هم دارم... ایمیل جدید رو هم چند وقتی هست باز کردم، ولی هنوز افتتاحش نکردم... چند روزه دارم روی این تصمیم فکر میکنم، که جهانم رو مثل دفترچه هام که به سالنامه نوشتن تغییر دادم تغییر بدم... ولی هنوز نمیدونم تصمیمم درسته یا نه... اما، شاید این آخرین پست این وبلاگ باشه. 

ولی این رو جا داره اشاره کنم، تاریخ 9 فروردین ماه توی ذهن من ثبت شده بود. قرار بود از اون تاریخ ها باشه که استخوان های بدنم تیر بکشه با رسیدنش... تمام سال استرس رسیدنش رو داشتم... ولی اصلا شبیه چیزی نشد که توی ذهنم بود. 

دائما یکسان نباشد حال دنیا... 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۹ | 13:38 | نویسنده : شادی

ما آدم ها خیلی حرف ها میزنیم که خودمون بهش عمل نمیکنم. بسیاری از راه های درست رو میدونیم که خودمون در مسیر انتخابشون نمیکنیم. بسیاری از تصمیمات و عکس العمل های مناسب. نصیحت هایی را میکنیم که خودمون اجراییشون نمیکنم. خیلی از ما خوب و بد رو خوب میدونیم، ولی باز انتخابمون گزینه دوم هست.

اما باید توجه داشت که این مسئله نباید موجب بشه حرف ها  و تجربیاتمون رو نگیم. نباید موجب بشه از کسی که خودش چیزی میگه و چیز دیگه ای عمل میکنه توصیه هاش رو نشنویم.

یک دکتر قلب کاملا واقف هست که سیگار کشیدن میتونه چه بلایی سر انسان، ریه و قلبش بیاره، بسیاری از اینها رو به ما میگه و منع میکندمون. اما آیا ما میتونیم بگیم چون خودت سیگار میکشی پس اجازه نداری به من این رو بگی؟

اون راه درست رو به ما میگه، انتخابش با خودمون هست. طی نصیحت ها هم همین اتفاق می افته. ما انتخاب کننده ایم. جدا از این که کسی که داره این حرف رو میزنه دوستمون هست و یا کسی که قبولش نداریم. وقتی کسی حرف درست رو میزنه باید روش فکر کرد.

اگر راه درستی رو میدونیم هم باید با انگشت بهش اشاره کنیم، حتی اگر پاهای خودمون دارن نافرمانی میکنن و به راه اشتباه میرن. مهم نتیجه هست، نه در چاه رفتن جمعی.



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۸ | 11:19 | نویسنده : شادی

نبض شکمم میزنه. نمیدونم چیه. یه دفعه دیگه ام این اتفاق افتاده بود. شده بودم شادی مقدس. داداش دایی شده بود و بابا پدر بزرگ. ازشون میخواستم دستشون رو بزارن و نبض بچه ام رو حس کنن. خودمم با بچه نابوده تو شکمم حرف میزدم و این شوخی چند روزی به طور جدی ادامه داشت و حتی عجیب که حالمو خوب میکرد.

دوباره این اتفاق افتاده. این بار دیگه جذابیت بار اول رو نداره. مامان میگه دلت ریخته. بعد به طور خیلی جدی تجویز میکنه میگه: پاهات رو بگیر بالا، آها، حالا سعی کن روی دست هات راه بری. اگر کمی اینطوری راه بری و بین کارهات یه تکونی هم به بدن خودت بدی قلبت دوباره برمیگرده بالا و جا میافته سر جاش 



تاريخ : جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۰۷ | 20:33 | نویسنده : شادی
آدمی که الان هستم، تصمیماتی که الان میگیرم، جایگاهی که قدم میذارم، چیزیه که نه دو سال پیش میتونستم باشم، نه سال گذشته میتونستم راجع بهش فکر کنم و نه حتی یک ماه پیش میتونستم قدمم رو بزارم... اینم از چرخش زندگی.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ | 12:19 | نویسنده : شادی

همیشه فکر میکردم همونجایی که باید باشم هستم. همون چیزی که قرار بوده بشم. اما با 25 سالگی فهمیدم هیچ هم اینطوری نیست. که اگر اینطوری بخواد ادامه پیدا کنه هیچی نیستم. که این تغییر مسیر یک درجه هست، اما یک درجه توی دریاهاست، که الان کم هست و به نظر نمیرسه، اما در آینده میتونه من رو حتی به قاره اشتباه برسونه، اینقدر وسیع...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ | 17:42 | نویسنده : شادی

همیشه وقتی میشینم پشت سیستم و میخوام یه پست برای وبلاگم بنویسم میدونم میخوام چی بنویسم. نوشتنم چند دقیقه بیشتر طول نمیشکه، زمانی که فقط صرف تایپ کردن کلمات میشه. اما اینبار دقایق طولانی ای هست که نشستم، دستمو میزنم زیر چونه ام، فکر میکنم، دستمو میذارم روی کیبورد فکر میکنم، جمله ها رو مینویسم، پاک میکنم. خیره میشم. نمیاد. میدونم چی میخوام بگم، اما کلماتم نمیاد. هرچی نوشتم و پاک کردم اونی نشد که باید.

خلاصه اش ولی این رو بگم، میخواستم از رئیسی بگم که برام فراتر از یک رئیس عمل کرد. که پیش از این ازش گفتم. کسی که به خودش زحمت میده تا اگر اشتباهی کردم بهم تذکر بده، نصیحتم کنه، راهنماییم کنه به راه درست. کسی که میتونم توی خلوت هام به حرف هاش فکر کنم و تردیدهام از بین بره. کسی که دلم ازش گرم شده.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ | 0:24 | نویسنده : شادی

آدم‌ها رو میشه از چیزهای خیلی ساده ای شناخت. نیازی نیست تست‌های سنگین ازشون گرفته به شه. اتفاقاً برعکس چیزی که همه میگن میشن آدم‌ها رو در سفر شناخت به نظر من اصلاً نیازی به سفر نیست. چه بسا آدم‌هایی که در سفرهای طول و دراز هم نتونستیم بشناسیمشون. آدم‌ها رو از رفتارهای ساده و روزمره میشه شناخت. از کلماتشون، از جملاتشون، از دیدگاهی که درباره مسئله ای بیان میکنن. از قدم‌هایی که برمی‌دارند از خنده‌ها و گریه هاشون.

حتی به نظر من از خوردنشون! شاید چون من آدم شکمویی هستم این نکته برام خیلی پررنگ هست. آدم‌ها با توجه به نوع شخصیتشون غذاشون رو میخورن.

کسی که خورشت و برنجش رو با هم تموم میکنه به نظر آدم میانه‌رویی هست. کسی که برنجش تموم میشه ولی خورشتش مونده نگران هست. کسی که همون اول همه خورشت غذای نذریش رو میخوره و بعد میمونه با برنج سفید غذاش و هی دلش میخواد قاشقش رو به غذای بقیه دراز کنه تا خورشت بدزده و بتونه غذاش رو به خوره بی فکره. این آدم به خودش فکر میکنه، فکر نمیکنه دیگران هم برای خودشون برنامه ای دارن. این آدم شاید همونی باشه که یه روز کلی پول داشته ولی یه روز همه ش رو از دست میده. این آدم شاید همونی هست که اگر به بینه یکی کاری کرده و پول دستش اومده انتظار داره حتماً یه جوری بهش کمک کنه. حتی اگر نیاز مالی نداشته باشه هم ایجاد به کنه تا بتونه این کمک رو به گیره!

باز مثل دیگر صحبت‌ها تاکید می‌کنم هیچ‌چیز مطلق نیست، آدم‌ها رو با یک معیار نمیشه شناخت که. اینها نشانه هست که میتونه در کنار دیگر نشانه‌ها نشون بده اینطور هست یا نیست. و این فقط یک مثال کوچک هست. روزانه با کلی از این مثال‌ها درگیریم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۲ | 19:13 | نویسنده : شادی
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ ﺳﺒﺰﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻢ
ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑَﺰﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺩﻝ ﻣﻦ ﻗﺮﺹ ﺍﺳﺖ

ﻗﺮﺹ ﻣﺎﻩ ﮐﺎﻣﻞ
ﻭ ﻗﺮﺹ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ
ﺷﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﯿﺎﯾﯽ
ﻭ ﺷﻤﻌﺪﺍﻧﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﻭ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺭﺍ
ﻭ ﺷﻌﺮ
ﯾﺎ ﺷﺎﻋﺮ
ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ ﺭﺍ
ﺟﻮﺍﻧﻪ ﺩﻫﯽ

 

شاعر: کسی به نام شهره

https://www.facebook.com/anaar.anaar.3?fref=ufi



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۲ | 1:31 | نویسنده : شادی

گفته بودم امسال خوب هست، گفتم 94 داره خوب شروع میکنه... این از هدیه های تولدم پیداست... هدیه هایی که میگیرم یکی از یکی بیشتر بهم انرژی مثبت دادن. حتی اون دوتا حافظ چرمی که با هم هدیه گرفتم، هر کدوم از منظری ارزشمند هست برام و از ته دل دوستشون دارم. گلدون گل های زردم، که گل های زرد عزیز دل من هستن! لباسی که عزیز دلم روش برام نوشته «این برای شانس تو هست» که مطمئنم برام شانس میاره. آینه ای که با دست خودش چرم دوزیش کرده به رنگ قرمز، آینه روشنایی میاره، و رنگ قرمزش خوش یمنی... من به امسال ایمان آوردم، قراره بهتری سال تا این 25 سال زندگیم باشه :)



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۱ | 19:29 | نویسنده : شادی

امروز به این دقت کردم که من عادت ندارم به دیگران تبریک سال نو بگم. ریشه اش رو که خواستم پی بگیرم دیدم چون من تولدم هست همش حس میکنم اگر به بقیه تبریک بگم قصد اینه که خودمو توی چشم بکنم بگم یادتون نره به من تبریک بگید!!! از طرفی قبل از این که من اقدام کنم بقیه بهم تبریک میگن و من فقط پاسخشون رو میدم. فکر کنم این تنبل بازی رو دوست داشته باشم


صحبت از 23 سالگی شد که همیشه فکر میکردم قراره بمیرم و نبینمش. ولی دیدمش، حالا به واسطه هر اتفاقی خودم هم تعجب کردم. صحبت از این شد که شاید 23 سالگی تولد دوباره بوده. ولی من میدونم اینطوری نبوده. راست بود، همونطور که توی وبلاگم اشاره کردم بود. ولی میتونم 25 سالگی رو این تولد دوباره بنامم. 


به نظرم 94 روز تولد متفاوتی برام ساخت. در حالی که توی گوش خودت کلمه «فرصت» رو زمزمه کنی و وقتی چارتار میخونه «آشوبم...» فقط حواست به یه چیز باشه... هجای کلمه و نه هیــــچ چیز دیگه...