تبليغاتX
شادی
شادی
هر کاری که شادت میکنه انجام بده . مسخره می کنن؟! چون خودشون نمیتونن شاد باشن!
قالب وبلاگ

من اوریانا فالاچی نیستم
میدونم... از اول هم میدونستم... اصن هیچ وقت حتی به ذهنم هم نرسیده که باشم... فقط گاهی، شاید، شااااید! وقتایی که تو جو بودم دلم خواسته کاش می‌شد مثل اون باشم
ولی همچین تلاش هم ندارم به راش

تو هم معروف‌ترین بازیگر دنیا نیستی
درسته... حتی اگر هم بودی هیچ وقت اوریانا فالاچی نمیومد با تو مصاحبه کنه

نگاهش می‌کنم
و با خودم فکر می‌کنم، چقدر خوشحالم که هیچ وقت اسطوره من نبوده
هیچ وقت نه از بازیش و نه از خودش خوش نیومده
وگرنه الان اگه اسطوره‌ام می‌شکست خیلی ناراحت می‌شدم
نگاهش می‌کنم و خوشحالم از این که هیچ وقت تصمیم نگرفتم تو کلاساش باشم
و دلم میسوزه برای اون بدبختایی که تو کلاساش در انتظار یادگیرین

دیگه نگاش نمی‌کنم
حس می‌کنم میکروسکوپ رو گذاشتم روی یه کرم دندون که داره از جون آدما میکشه و زندگی میکنه
آخر سر دندون همین آدما که خونشونه رو به فنا میده

من اوریانا فلاچی نیستم
نبودم... فکر نمی‌کنم به شم هم
ولی چیزی که هستم رو به چیزی که هستی ترجیح می دم
بدون این که لحظه ای فکرش رو بکنی



* یکی از معروف ترین و موفق ترین خبرنگاران که از قضا خانم هم هست.


[ دوشنبه 1391/03/01 ] [ 10:59 ] [ شادی ] [ ]
تغییر

به اتفاقیه که هر روز و هر ساعت و هر لحظه داره تو زندگی ما میافته

ما هر لحظه یه چیز جدید از زندگی میبینیم، که میشه گفت یه جور تجربه اس...تجربه ای که باعث میشه لحظه بعد یه سری اطلاعات بیشتر داشته باشیم

پس لحظه بعدمون با لحظه قبل فرق میکنه

اگه یک کار رو دو یک دقیقه بخوایم دو باره انجام بدیم هیچ وقت شبیه هم انجام نمیدیم، چون دفعه قبل به چیزی رسیدیم که جدید تر بوده

این باعث میشه ما همش در حال تغییر باشیم

این تغییرهای کوچولو کوچولو روی هم که جمع میشه باعث تغییرات بزرگتر میشه

شاید محسوس نباشه، شاید تو همه شرایط نتونه خودشو نشون بده

اما هست...تغییره...بزرگ و کوچیک... مثبت و منفی

این خیلی هیجان انگیزه

این که من امروز همون من دیروز نیستم

این که وقتی به خاطرات پارسالم رجوع میکنم یه شکل دیگه بودم و الان یه شکل دیگه

حالا سال های قبل که دیگه هیچی!

این که دیروز گل رز رو دوست داشتم و امروز گل میخک رو

چون دیروز یه احساستی داشتم و امروز یه احساست دیگه

چون اون دیروز منو یاد یه خاطراتی می انداخت که امروز اونا رو دوست ندارم و ذهنم پر شده از خاطرات جدید


نمیدونم چرا بعضی ها از تغییر میترسن!

این ترس خیلی بده

اگه قرار بود ما هیچ وقت تغییر نکنیم که بزرگ نمیشدیم

هیچ وقت زبون باز نمیکردیم...راه رفتن یاد نمیگیرفتیم...و خیلی چیزای دیگه

چرا؟ چون نمیخواستیم تغییر کنیم! چون همون بچه کوچولوی ناز مامانی خیلی قشنگه، همه هم دوسش دارن

ولی نمیشه که!

بزرگ شدیم، دیگه خیلی ها که تو بچگی دوسمون داشتن ندارن، چون دیگه نه نازیم و نه مامانی

بلکه الان با خیلی کارامون رو اعصابشونیم!

ولی میتونی خیلی کارای دیگه بکنیم که اونا نمیتون...میتونیم بزرگ بشیم...میتونیم برای خودمون کارایی که خیلی های دیگه نمیتونن انجام بدن انجام بدیم

چون ما تغییر کردیم

با تغییر ما خیلی چیزای دیگه هم تغییر میکنه

آدم های دور و برمون هم تغییر میکنن

من دیگه معلم اول دبستانم رو نمیبینم...هرچند آدم خوبی بود، خیلی خوب...ولی چه میشه کرد؟ میذاشتم تو سبد تو همه سال های زندگیم میچرخوندمش؟


گل یه ذره است، کوچیک و ناچیز، توی خاک، آروم آروم یه چیزایی از خاک و آب و آفتاب میگیره و تغییر میکنه

تغییرای کوچیک مثل جوانه زدن

بعد بزرگ میشه و از خاک سر در میاره و گل میشه...بعد مدتی هم خشک میشه


هر روزه همه چیز تغییر میکنه

من...تو...ما...زندگی...آفتاب... آدما... موقعیت ها... ذهن ها... همه چی...



[ جمعه 1391/02/29 ] [ 22:49 ] [ شادی ] [ ]
این خیلی خوبه

این که بعضی ها با این که نیستن، هیچ وقت دیگه نیستن... ولی بازم لبخند رو لب ات میارن


این در عین حال خیلی بده

این که یه وخ به خودت میای

میبینی همیشه لبخند به لب داری

و دور و برت پر شده از آدم هایی که دیگه نیستن، هیچ وقت دیگه نیستن


و فقط تویی و ... لبخند

[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ 8:23 ] [ شادی ] [ ]
دو تا پا داشت میرفت

تند میرفت

انگار هیچ وقت نمیتونست بایسته!


گه گاه «نـــــه» هایی رنگ سیاه به هوا میپراکند

گاهی هم رنگ قهوه ایه خیسی با کلمات «اینجوری نه» تو هوا پراکنده میشد

هوا آلوده شده بود... 


نفس تنگ بود

در نمیومد

انگار روش نفس کشیدن فراموش بشه


و اون پاها آرزو داشتن یه تبر میومد قلمشون میکرد تا از حرکت باز بمونن

اما تو کثافت های دنیا گیر نکنن

ای کاش این بوی متعفن هیچ وقت به دماغشون نخورده بود



[ شنبه 1391/02/23 ] [ 1:55 ] [ شادی ] [ ]
اسمش میشه تفاوت فرهنگ ها... نه چیز دیگه


همین

[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 7:37 ] [ شادی ] [ ]
بچه که بودم یکی بازی های محبوبم تو شهربازی پارک ساعی بود

یه نردبون طنابی که رفتن ازش بالا خیلی سخت بود، اما باید هرجور شده خودت رو میرسوندی بالا تا بتونی دستت رو بزنی به زنگ اون باالا... این کار جایزه داشت... جایزه اش مهم نبود... مهم این بود که تو بتونی

هر بار امتحان 100 تومن... 100 تومن الان نه! 100 تومن اون موقع! یعنی به قدری که من همیشه جز به یک بار حق امتحان نداشتم!


یادم نمیاد دستم به اون زنگ خورده باشه... تا جایی که یادمه زمان زیادی رو به تماشا می ایستادم تا ببینم بالاخره کی دستش به اون زنگ میخوره... فقط یک یا دو بار دیدم... اونم مردی بود که انقد بزرگ بود که این طناب براش سخت نباشه... دلم میخواست جاش بودم


میگن هرچی دوست داشته باشی برات اتفاق میافته... قانون جذب؟

حالا همین اتفاق تو زندگی میافته

میری بالا... سخته... دست، بازو، انگشتای پا، آرنج، زانو، چهار چنگولی! درازکش... تمام تنت عرق شده و تند تند نفس میکشی... هرجور شده سعی میکنی بچسبی به طناب... باید این دفعه برسی... برق طلایی اون زنگ اون بالا وسوسه ات می کنه... 

اما...

انگار قرار نیست هیچ وقت دستت به اون زنگ لعنتی بخوره... شاید این فقط یه رویاس...

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 14:44 ] [ شادی ] [ ]
هفت شهر عشق را شادی گشت


...


آخرش همش رسید به اکیپ دوستای گل خودش


...


حالا بیام چشم بزنمشون اینا رو هم از دار دنیا


...

[ دوشنبه 1391/02/04 ] [ 23:33 ] [ شادی ] [ ]
انقد تو فیلم ها همه مسافرهای خارج رفته در آخر لحظه برگشته بودن...

همه قطارهای حامل مسافر نقش اول وقتی به انتها میرسید، مسافر سوژه، بعدش از پشتش لبخند زد...

تا دیگه باورمون نمیشه تو دنیای واقعی این حرفا نیست...

هی منتظریم اونی که رفته از یه جایی سر در بیاره غافلگیرمون کنه...



پ.ن: در مصرف فیلم صرفه جویی کنید... داستان ها توهم زا هستند


[ دوشنبه 1391/02/04 ] [ 1:11 ] [ شادی ] [ ]
پارسال بود... یکی از همین شب ها

راننده مسیرش به مسیر بعدی من میخورد

فهمیدیم همکار باباس

وقتی متوجه شد خیلی ناراحت شد... ناراحت که نه... هول شد یه هو... خجالت کشید انگار

گفتم مهم نیست

گفتم این خاصیت این روزهاس... من خودمم که جونم کار میکنم

و الکی برای این که زیاد احساس بدی نداشته باشه گفتم من کار میکنم تا بتونم هزینه دانشگاهم رو بدم چون بابام نمیتونه

حس بهتری پیدا کرده بود

...


امشب باز سوار تاکسی ای شدیم

وقتی مسیر بعدی رو گفتم آقاهه گفت همون مسیره

یه هو خوشحال و صمیمی شد

گفت پارسال هم ما رو آورده بوده

گفت یادشه من کار و دانشگاهم باهمه

این دفعه احساس بهتری داشت

همون حرف های قبل... شغل دومش...

و توضیحات من که زمونه اینطوریه... حالش بهتر میشد

گفت اونم دختری داره تقریبا همسن من که ازدواج کرده

بهش نمیخورد

اسم دخترش رو گفت

همکلاسی دبستان و راهنمایی من بود

...

[ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 22:33 ] [ شادی ] [ ]
گاهی میترسیم دست بعضی آدما رو بگیریم...


گاهی میترسیم بعضی آدما دستمونو ول کنن...


گاهی میترسیم بعضی آدما دستشونو از رو شونمون بردارن


گاهی برای بعضی آدما شونه خالی میکنیم

[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 2:29 ] [ شادی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

«خدایا
با من باش
در این تنهایی مرا تنها مگذار
من به عشق آمده ام
به اشارتی به اینجا رسیده ام
و منتظر "بشارتی" دیگر ام »
...

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا