تاريخ : سه شنبه 1393/09/25 | 11:47 | نویسنده : شادی

قدم زنان مسیر رو میرم و "خداحافظ دلبر" گوش میدم. و حرف ها خنده به لبم میاره. ازون خنده ها... از همون ها دیگه... از همون لبخند های کشیده... ازونا که دلت میخواد خیلی بلند باشن... ازونا که وقتی بهت میگن خوبی؟ میزنی. ناخوداگاهه اصن انگار.

به یه جاش که میرسم میخندم... بلند میخندم... همون موقع خودمو کنار آقایی که دم هواکش خونه ای خوابیده میبینم. مردی با پاهای پینه بسته سیاه... وسایلش هم دورش هست... مثل دیگر افراد خیابانی که از وقتی اومدم اینور خیلی میبینم. نکنه بیدار بشه فکر کنه دارم به اون میخندم. من که به اون نمیخندم! اصن مگه خنده داره؟ اصن من به چی میخندم؟ به چهرازی میخندم.

مرد سرش رو گذاشته روی چکمه های پلاستیکیش و خوابیده. مرد ولگرد نیست. زحمت کش هست... لابد صبح تا شب برای خانواده اش کار میکنه و الان از سر خستگی اینجا خوابیده تا بره به ادامه کارش بپردازه.

وقتی از بیدار نشدنش مطمئن میشم با دلی آرام به ادامه راه میپردازم... من با دیوونه های دیوونه خونه چهرازی همیشه زندگی نکردم... اما در حدی بوده که حالشون رو درک کنم. وقتی یکیشون میمیره قلبم بتپه. از ناراحتیشون ناراحت و از خوشحالشیون خوشحال بشم.

همه اینا به کنار. انگار چرت و پرت گفتناشون چرت و پرت گفتن های من هست. وقتی تو خیابون واسه خودم میرم و تند تند بابت هر صحنه ای که میبینم کلمه ها کنار هم میان و جمله های مسخره میشن. (من تو ذهنم صد برابر اونقدری که با عزیزانم صحبت میکنم و مغزشون رو میخورم حرف میزنم)

 


پ.ن1: رادیو چهرازی 18 گوش بدید... جمله به جمله... کلمه به کلمه اش رو... خزئبلات به نظر میرسه... اما بعضیا درکش میکنن. 

پ.ن2: ترکیبات= پر سیاوشوون، شاتره، برگ ماش، جوز هندی، جعفر جوزانی، اسپاسم، زردکوه، تب سرد، سگ زرد، پدر ســــگ، من حیث المجموع، ابن سینا، زانیار زانیار زانیار، سَر بازی سُر بازی سُتوانی سر سربازی را شکست... اینا رو با دست قلقلی میکنی. بندازی بالا فورا شفا میگیری.

 پ.ن3: مد شده بعضیا هی ماجراهای توی تاکسی رو مینویسن. مترو یا اتوبوس. پشت صحنه یا شغل. من باید یادداشت های مسیر برگشت از کار رو مجموعه کنم.



تاريخ : دوشنبه 1393/09/24 | 14:17 | نویسنده : شادی

یه سکه که بقیه پول تاکسی هست و میدونم به دردم نخواهد خورد رو می اندازم توی صندوق صدقات روبروم. وقتی سکه رو می اندازم میافته ته صندوق و تالاق صدا میده. معلومه خالی هست. از خرابی لبه سوراخ صندوق میشه تشخیص داد علت خالی بودن صندوق چی هست. یکی از اعمال عادی افراد خیابانی و معتادین گرامی و غیره این هست که با یه سیخ بیافتن به جون صندوق صدقات و پول های توش رو خالی کنند. با صدای پیچیده شده توی صندوق احساس حماقت میکنم.

بعد دوباره از احساس حماقت خودم احساس حماقت میکنم. یه کم قضیه پیچیده هست. مثل وقتی که رو به روی آینه ای قرار میگیری که رو به روش آینه هست. یه عالمه آینه در دل هم که خودت در همشون دیده میشی.

اگر پولم رو بندازم صندوق صدقات به کی میرسه!؟ خودم که معتقدم به فرد خاصی نمیرسه. اگر بخوام به فرد خاصی برسونم چطوری باید این کار رو بکنم؟ کسی رو مشناسم؟ فرضا بشناسم، مبلغ پول من مگه انقدر هنگفت هست که بخوام به دست کسی برسونم. پولی هست که خودم هم حوصله ندارم توی جیبم نگه اش دارم،پس میخوام بندازم صندوق. (دیگه خودم که از نیت خودم بهتر خبر دارم!)

گاهی پیش اومده پولی رو میخواستم صندوق بیاندازم از جیبم درآوردم و در حین پیاده رفتن توی خیابون اندازختمش زمین، یا جایی گذاشتمش یه گوشه... به امید این که کسی پیداش کنه که نیاز داره. شاید اینطوری زودتر به مقصد برسه. اما صندوق صدقات چرا که نه!؟

آیا ما با شرایط امروزمون حاضریم یه سیخ برداریم بیافتیم به جون صندوق صدقات تا یه 50 تومنی ازش بکشیم بیرون!؟ حتی اگر اون روز جیبمون خالی خالی بود. حتی اگر دو هفته تا پایان ماه مونده باشه و پول نداشته باشیم. حتی اگر رومون نشه از پدر و مادر و خواهر برادر هم پول بگیریم!

نه! ما هیچوقت این کار رو نمیکنیم... ولی بعضی ها هستن که این کار رو میکنن. چه چیزی موجبش میشه!؟ نیاز. نیاز باعث میشه اونا این کار سخت رو برای مبلغ کمی انجام بدن. پس چه اشکالی داره پول رو بزاریم برای آدمی که نیاز وادارشون کرده چنین اعمالی را داشته باشن!؟



تاريخ : یکشنبه 1393/09/23 | 23:8 | نویسنده : شادی
این پست بی پرواست... بگذارید و بگذرید



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 1393/09/23 | 12:16 | نویسنده : شادی
یه مدت ترس ها زندگیم رو احاطه کردن. خودم خوب میدونم ترسم هام چه چیزهایی رو ازم گرفت و چه لحظه هایی رو! و باعث شدن چه اقداماتی داشته باشم بر خلاف میلم. تا این که روزی که حسابی کلافه شدم بودم از دستشون دیدم دوست دیگری هم مثل من با این قضیه درگیر هست. از اون روز با هم قرار گذاشتیم که دیگه ترس ها رو بزاریم کنار. در هر زمینه ای که میخواد باشه. نه تنها دیگه سعی کنیم به ترس هامون بها ندیم، بلکه حتی این کلمه رو از دایره لغاتمون هم حذف کنیم. هربار ناخوداگاه ازش استفاده میکردم پیداش میشد و بهم تذکر میداد. هی هی! به کلمه اش هم فکر نکن حتی.

خوب بود به نظرم. کمک کرد خیلی چیزها رو زودتر کنار بزاریم. تا این که چند روز پیش رفتیم فیلم "مهمان داریم" رو دیدیم.

اگر بخوام تمام ترس های زندگیم رو به طور خلاصه بیان کنم. اگر بخوام اون ترس ها رو با حس واقعیشون بیان کنم. اگر بخوام اون ترس ها رو به تصویر بکشم. میشه دقیقا حس و حال پرویز پرستویی توی این فیلم.



تاريخ : شنبه 1393/09/22 | 20:50 | نویسنده : شادی
سالهاست این کار رو اجرا میکنیم. چند دفعه شده!؟ صدها بار شاید... 

امشب فکر میکنم اولین بار بود که چنین حسی داشتم سر صحنه تشنگی

برای زمان کوتاهی و فقط سر همون صحنه

انگار یه هو کسی دیگه در من رسوخ کرد و من رو به جای دیگه ای پیوند داد

سعی کردم از این روحی که بهم رسوخ کرد استفاده کنم

و برای هرکسی که دوستش دارم تند تند دعا کردم

(مثل مردم وقتی مسئولین مملکتی به شهرشون میان و سعی میکنن نامه های خودشون رو به دستش برسونن)

 



تاريخ : جمعه 1393/09/21 | 22:34 | نویسنده : شادی
یه یاد

یه عطر

یه اسم

یه ماجرا

یه خاطره

یه پل‌هوایی

یه موسیقی

یه لحظه تکراری

یه نور چراغ

یه شب

یه...

 

من حالم خوبه

 

دست هام فراموش کار شدن



تاريخ : چهارشنبه 1393/09/19 | 9:53 | نویسنده : شادی

همیشه از خدا بخواهیم آنچه شایسته آن هستیم به ما عرضه کند. نه آنچه آرزوی آن را داریم. زیرا گاهی آرزوهای ما کوچک است و شایستگی های ما بزرگ تر از آن است.

(از رادیو شنیدم)

 



تاريخ : سه شنبه 1393/09/18 | 9:39 | نویسنده : شادی

دعا کردن امروزه روش های متفاوتی پیدا کرده. تو هر دوره یه جور بوده البته، زمان بت ها، زمان پیامبر، الان هم یک زمانه جدید هست.

دیگه ماجرا دست ها رو تا بالاتر از سر بلند کردن و بلند آمین گفتن به دعاگو نیست. این بار یک انگشت فعالیت میکنه بی هیچ.

شبکه های اجتماعی روی همه چیز ما تاثیر گذاشتن. روی ارتباطاتمون با اطرافیان. روی دیدگاه هامون. روی خط قرمز هامون. حالا هم روی دعا کردن.

هرروزه یک جمله چند کلمه ای منتشر میشه "حال مادرم خوب نیست، دعا کنید" و جملاتی از این قبیل که شاید طرف هزاران حرف داره که در چند کلمه میگنجونه. دیگه دنیا عوض شده چون.

ازون طرف بقیه که این جمله رو میبینن. بدون این که تغییری در میمیک صورتشون رخ بده، یا حس خاصی داشته باشن. همونطور که یه عکس از خواننده مورد علاقه شون رو ببینن. دکمه کنار مطلب رو میزنن. لایک. ریشیر.

ریشیر به این معنا که بقیه هم ببینن و برای مادر دوست عزیزشون دعا کنن. دعاهای بیشتر میتونه کمک کننده باشه. اما عزیز من! خودت دعا کردی اصن!؟ آیا در دنیای جدید ما خداوند کلیک روی دکمه ریشیر رو به عنوان دعا محسوب میکنه!؟



تاريخ : دوشنبه 1393/09/17 | 9:53 | نویسنده : شادی

گفتم ظرف دلم آلوده شده... باید تمیزش کنم. گفت بیشتر توضیح بده. گفتم تو این فنجون قهوه تلخ خورده شده، شسته نشده، تمام دیواره هاش قهوه چسبیده... کسی هم این وسط میخواسته فال ته فنجون رو خوب ببینه و دست بهش نزده خشک شده. حالا تو میخوای توش شربت بریزی. اما اگر همینجوری این کار رو بکنی طعم خوش شربت رو هم از بین میبری. این ادغام یه چیز حال به هم زن ایجاد میکنه. گفت خب تمیزش کن. گفتم دارم قطره قطره توش آب میریزم. باید این فنجون پر بشه بعد سرریز بشه و آروم آروم از این جریان آب تمیز بشه. گفت نمیشه که اینطوری، آدم فنجون رو میبره دم ظرفشویی یه دست میکشه تمیز میشه. گفتم بله، اما شما تو خونه ات یه جور فنجون رو میشوری، آقای آبدارچی اینجا هم یه جور. ایشون هم میبره دم ظرفشویی یه دست میکشه و وقتی بار بعدی چای برامون میاره دور لبه هاش 3 تا جای رژ لب مونده و روی بدنه اش جاهای انگشت... کدوممون رغبت میکنیم تو این فنجون چیزی بنوشیم!؟


پ.ن: امروز روی میزم یک فنجون بلورین تمیز هست که میدرخشه.



تاريخ : یکشنبه 1393/09/16 | 10:34 | نویسنده : شادی

روزهایی توی زندگی آدم هست که بد هستند. اما خوبه. ینی در عین بد بودن خوبی ها رو بهتر نشون میده. اگر ما دچارشون نشیم خیلی از خوبی‌ها رو نمیبینیم. بعدها لحظه‌های بد ممکنه فراموشمون بشن. اما لحظه‌های خوب برامون لحظه‌های زیباتری میسازن.

مثلا من بهار دو سال گذشته رو فراموش نمیکنم. خوب نبودم. اصلا خوب نبودم. ساعات طولانی کاری بهم این اجازه رو نمیداد که بتونم چیزی رو مخفی کنم. خیره به مانیتور کار میکردم، و همراه با انگشتام که تایپ میکردن، چشمام هم فعالیت خودشون رو ادامه میدادن.

(چرا الان یاد اون روزها میکنم!؟این کار رو دوست دارم . این که یادم بیاد چقدر بد بودم و چقدر خوب شدم حالم رو بهتر میکنه. یادم میاد من همون آدمم. یادم میاد زندگی روزهای مختلفی رو برامون رقم میزنه. و من برای توضیحش به همین یک پاراگراف بسنده میکنم که این ناخن کوچیکه حالم بود)

اما توی همون زمان. کسی که همه باهاش درگیر بودن و مدت زیادی از درگیری من باهاش نگذشته بود به کمکم میومد. دبیرم دغدغه‌اش شده بود خوب کردن حال من. وقتی اینجوری میدیدم کارهام رو خودش انجام میداد و ازم میخواست استراحت کنم.

برام فیلم‌های خنده دار مشهور دنیا رو میذاشت و میگفت کار تعطیل فقط فیلم ببین. وقتی بهانه میاوردم که سیستمم صدا نداره و اینا سیستم خودشو در اختیارم قرار میداد.

بعد از کار به بهانه‌های مختلف جلسات کاری هماهنگ میکرد که با همکارهایی که فازشون با من یکیه بریم کافی شاپ. که البته بعدا فهمیدم همه اونها بهانه بودن و فقط میخواست حواسم رو پرت کنه.

الان که به این چیزا فکر میکنم حالم خوب میشه. شاید اگر این اتفاقات پیش نمیومد من هم مثل بقیه با این آدم رابطه خوبی نداشتم. همونطور که واقعا نداشتم و درگیر بودیم با هم. اما از بعد از اون روزها وضعیت فرق کرد.

دیگه الان هرکاری هم بکنه که احساس کنم روی اعصابم هست یادمه یه روزایی چقدر هوام رو داشت و دغدغه اش چی بود. الان صبح به صبح که کامپیوترم رو روشن میکنم و اون رو آنلاین میبینم پیش خودم انرژی مثبتی رو احساس میکنم.


 پ.ن: قصد من از این پست پرداختن اختصاصی به یک شخص بود. وگرنه در اون زمان واقعا به خیلی ها نزدیک شدم. دیدم چقدر دوست هام خوب هستن و خوبی من براشون اهمیت داره. من به اینا هرروز فکر میکنم. و هرروز حالم بهتر میشه از تصور هر لحظه‌ای که کسی حواسش بهم بوده و خوب خاطرم هست.