X
تبلیغات
گل یا پوچ؟!
تاريخ : یکشنبه 1393/01/24 | 21:52 | نویسنده : شادی
یه دستبند با علامت بینهایت دیدم که حسابی چشمم رو گرفت

پول به قدر کافی نداشتم! موجودیم رو تا قرون آخر از کارت کشیدم برای خریدنش

تمام مسیر ذوق داشتم براش، هی دست میکردم تو کیفم حس کنم که سر جاش هشت!

رسیدم خونه، وسط شام طاقت نیاوردم با ذوق رفتم سراغش… نبود :(


یه روز تو دفترچه ام نوشتم "هیچوقت کسی را دوست نخواهم داشت، چون میدانم خدا دوست داشتنی هایم را میگیرد!"

و همش بهم ثابت میشه

به هرچی دل میبندم حدا ازم میگیردش!

ریز و درشت نداره!!! 

 



تاريخ : یکشنبه 1393/01/17 | 22:33 | نویسنده : شادی
دو... نه!... سه سال پیش... مشهد بودیم... من اون دکلمه پرویز پرستویی که در مورد جنوب هست رو گذاشتم برای دوستام تا اونها هم لذت ببرن

بعدش اعتراف گونه گفتم: میدونید چیه!؟ من الکی ادا در میارم جنوب رو خیلی دوست دارم. انقدر هم برام اهمیت نداره... بیشتر جو میدم!

نسیم گفت: ولی این که آدم چیزی رو دوست داشته باشه خوبه... مهم نیست چی و کی باشه!


چند سال گذشته! اما من هنوز این جمله رو خوب یادمه و مدام با خودم تکرارش میکنم و بهم روحیه میده.


ایرادی ندیدم در دوست داشتن جنوب

وقتی سال گذشته شمال رفتم و خیلی بهم خوش گذشت شمالی ها رو هم در کنار جنوبی ها قرار دادم.

وقتی سفر جدید به کهکیلویه و بویراحمد رفتیم ، لازم دیدم بگم مردم لُر زبان این شهر هم بسیار بسیار عزیز هستن!

الان که فکر میکنم شیراز که رفتیم هم خیلی خوب بود! هم شهرش و هم آدم هاش.

اصفهان هم با این که آدماش هیچ خاطره خوبی برامون نساختن همیشه خودمون خاطره براش ساختیم!

اینو وقتی امروز سر کلاس زبان پرسیدن بهترین سفر کاری ای که رفتید چی بوده و من گفتم اصفهان فهمیدم که اصفهان هم بد نیست.

کرمانشاه نرفتم، اما همه میگن اونجا هم خیــــلی خوبه...

و و و ... شهرهای دیگه!


درسته

دوست داشتن چیزی یا کسی خوبه... مهم نیست چی باشه و به چه علت حتی!

وقتی یکی رو دوست داری اشاعه پیدا میکنه و باعث میشه هی بقیه چیزها رو دوست داشته باشی

یه روز به خودت میای میبینی همه چیز و همه کسی رو دوست داری!


یه روزایی ما برای دوست صمیمیمون تولد میگرفتیم... از یکی دونفر به پنج شیش نفر رسید تعداد و آروم آروم زیاد شد

یه زمان یه اکیپ هایی وجود داشت که از بقیه جدا بودن

امروز یه گروهی وجود داره که اکیپی توش وجود نداره!

همه همدیگه رو دوست دارن... همه برای هم تولد میگیرن... همه فقط میخوان خوشحالی همدیگه رو ببینن

چون همه همه دیگه رو دوست دارن

چون از اول یکی رو دوست داشتن و آروم آروم این تعداد افزایش پیدا کرد


اگر دوست داشتن واقعی باشه هیچوقت در یک جا بند نمیشه و به همه چیز و همه کسی سرایت میکنه


نسیم راست میگفت

«خوبه که آدم چیزی رو دوست داشته باشه... مهم نیست چه چیزی... اما آدم باید دوست داشته باشه»



تاريخ : شنبه 1393/01/16 | 21:1 | نویسنده : شادی
صبح نخستین روز کاری سال 93، آدم مجبور میشه راه بیافته تو خیابونا

درختا جوونه های تازه و سبز زیبا زده بودن و کوچه های معمولی شبیه محله های شمال کشور شده

قدم میزدم و مدام از ذهنم رد میشد:

«ارغوان! این چه رازیست که هر سال، بهار، با عزای دل ما می‌آید!؟»

و به خدا میگفتم:

خدایا! یعنی باید با هربار جوانه زدن درخت ها غم های دل ما هم جوانه بزنن و تر و تازه بشن!؟


با خودم فکر میکردم تازه اولشه! چطوری دووم بیاریم!؟


ساعاتی نگذشته بود که به طور کاملا هیجان انگیزی دوتا از دوستامون رو برای تولدشون سورپرایز کردیم!

وقتی آدم میتونه کسی رو سورپرایز کنه خودش هم هیجان زده میشه!

کلی زدیم و رقصیدیم و شاد بودیم

خودم از خودم تعجب کردم! یعنی این منم!؟

این من همون منِ امروز و دیروز، شب های قبل هست؟! 


برگشتنی ازونجا فرزاد فرزین بین آهنگ هام پلی شد و خوند:

پرده هارو میکشم آفتاب بزنه باز توی اتاقم

پنجره رو وا میکنم تا عطر تو باز بیاد سراغم

بهترینامو میپوشم با یه هدفون توی گوشم

راه میافتم توی خیابون، شاید با تو روبه رو شم


امروز یه روز دیگه است، مثل عید وسط پاییز

امروز یه روز دیگه است، میبینی؟ خوبه همه چیز!


چه هوایی شده امروز! صبح به خیر پیاده روها

این هوا جون میده پیاده بری بی خیال دنیا!


و من دیدم چه ساده روز خیلی خوبی داشتم! حتی صبح که به اکراه تمام و با تاخیر یک ساعت و نیمه رفتم کلاس زبان همه چیز خوب بود... تولد و شادی دوتا از دوستام... هیجان دوستای دیگه ام از عیدی امسالشون... شادیمون... و حالا موسیقی... 


همراه با موسیقی از دم مغازه همیشگی سر کوچه رد شدنی حس کردم باید یک هدیه برای خودم بخرم

وسایل رو نگاه کردم، چیزی به دلم نمینشست، اما از توی مغازه، پشت ویترین فروشنده یه جاسویچی کوچولو داشت صدام میزد!

مغازه بسته بود. رفتم از مغازه کناری سراغ گرفتم و مغازه رو باز کردن این جاسویچی نه چندان زیبا که دوست داشت برای من باشه رو خریدم.

از همونجا که وارد کوچه شدم عطر گل تو کوچه رو پر کرده بود... همون گل های جلوی در خونه ما!

جالبه که ایــــن همه گل زیبا و خوشبو درست دم خونه ما رشد کردن و عطر اونها تا وسط کوچه میپیچه!!!

استشمامشون کردم و لذت بردم!


گاهی پیش میاد که آدم از سفر برمیگرده، اما سفر ازش برنمیگرده!

اما من خوشحالم که از سفر برگشتم و سفر از من

انگار تهران دلش برام تنگ شده بود

دوباره آرامش بهم برگشت!


امروز یه روز دیگه اس، مثل عید، وسط پاییز :)



تاريخ : جمعه 1393/01/15 | 20:52 | نویسنده : شادی

سفری که اتفاقی جور شد رفتیم خیلی خوب بود

یک تجربه کاملا متفاوت و نو

با دوستامون قبلا سفر رفتیم، که تمام وقت خالص خوشحال بودیم

اما این متفاوت بود،  چون فقط خودمون نبودیم

این بار علاوه بر دیدن مناظر طبیعی ناب و زیبا، با فرهنگ و خانواده جدیدی آشنا شدیم

که ای کاش من پیش از این بین این خانواده قرار میگرفتم!

واقعا تجربیاتی که بهم اضافه شد خیلی میتونست برام راهگشا باشه!

و عجب جاهای زیبایی رفتیم! که دوربین نداشتنمون باعث شد به طور خالص لذت ببریم، و به فکر هیچ چیز دیگه ای نباشیم!

در ضمن، کلی مسیر در راه و جاده بودیم

و این برای منِ عشق جاده بسیار لذت بخش بود...

واقعا دلم میخواد جاده ها هیچوقت به پایان نرسن!

 

در کنار همه این لحظات لذتبخش، تمام این سفر برای من به انتظار گذشت!

انتظار مرگ!
واقعا منتظرش بودم! احساس میکردم اینجا همون جاییه که باید همه چیز تموم بشه!

یاد فیلم آسمان زرد کم عمق افتادم... دختره در چنین زیبایی ای و با خانواده اش در لحظات لذتبخشی بود که سر فرمون ماشین رو به سمت دره کج کرد! تا همه بمیرن و زیبایی ابدی بشه!

کار دختره برام عجیب نبود!

اما من منتظر برای خودم بودم، نگران بودم داداش و عروس آسیب ببینن، اما من باید میرفتم

هر شب که به خونه میرسیدیم باورم نمیشد! پس چی شد!؟

هر روز، بعد از هر پیچ، پس از رسیدن به هر مقصد، با هر غروب... هی میگفتم الان میاد، صبر کن، الان تموم میشه...

 

افسرده نیستم، امید به زندگی دارم و در لحظه تونستم بسیار شاد باشم

اما دوست داشتم همه چیز تموم میشد!

 

کاشکی 24 سالگی برام اقلا برام حرفی برای گفتن داشته باشه حالا که با این سماجت ایستادگی کرد!

 

تجربه چنین سفری رو برای همه عزیزانم آرزو میکنم، به قول عروس، اگر ما در اون دنیا به جهنم هم بریم خیالی نیست، چون دیدیم بهشت چه شکلی هست :) 



تاريخ : دوشنبه 1393/01/04 | 18:11 | نویسنده : شادی
دیشب یکی از دوستان زنگ زد گفت چیشده!؟ شنیدم نود و سه میخواد باهاتون نسازه!

گفتم آره... مثل بچه تخس ها هست که میزنن همه چیز رو میزنن میشکونن و جیغ جیغ میکنن که بگم بچه بدی هستن

اما ما میدونیم این بچه خوبه، لابد یه جایی یه مشکلی داره!

از ابتدای زدن توپ سال 93 شیطونی هاش شروع شد... دلگیری و اعصاب خردی! شکستن بی دلیل ظرف حتی! دزدیدن ماشین و مریض شدن داداش!

اما با همه این تفاسیر ما میدونیم امسال سال خوبی هست!

گفت آره... امسال سال اسب هست، یه اسب چموش و وحشی که شماها میتونید تربیت و رامش کنید


امروز زنگ زدن گفتن ماشینمون که روز اول سال 93 دزدیده شده بود پیدا شد

احساس میکنم امتحانمون رو قبول شدیم


بابا میگفت اگر پیدا بشه رحمت خدا هست و پیدا نشه حکمت خدا

میگفت اگر پیدا بشه خداروشکر و اگر پیدا نشه الله اکبر!


و امروز خداروشکر :)



تاريخ : جمعه 1393/01/01 | 19:30 | نویسنده : شادی
حرف از کودکی میشه

آدم ها ته دلشون میگن ای کاش برمیگشتیم به کودکی!

واقعا!؟ چرا باید به کودکی برگردیم!؟ چرا باید این همه راه رو از اول آغاز کنیم!؟

نه!

من نمیخوام

نه میخوام برگردم به کودکی! نه به گذشته شیرین و تلخِ دور یا نزدیک!

دلم نمیخواد به این فکر کنم که اگر به عقب برمیگشتم چه کارهایی رو میکردم و چه کارهایی رو نه!

خیلی اتفاق ها پیش اومده که باعث شده منِ الان، این من بشه!


امروز قدم به روزی گذاشتم که هیچوقت فکر نمیکردم برسه!

در بچگی چقدر بزرگ شدن دور هست!

واقعا فکر میکردم 23 سالگی انقدر از من دور هست که هیچوقت نخواهم دیدش!

اما من شمع 23 سالگی رو فوت کردم! الان 24 ساله هستم!

حس میکنم اینجا اوج قله زندگی من بود! از این به بعد سرازیری هست

فوت کردن شمع 33سالگی درست همین فردا خواهد بود!


اما... از این اوج راضیم... هرچند آخرای سفر انقدر خسته بودم که نه زیبایی های راه رو دیدم و نه فهمیدم آب چشمه بهشتی این که در این راه دست نخورده نوشیدم چقدر شیرین بود!

اما وقتی رسیدم بالای قله و دیدم یه عالمه دوست مهربون در این دشت بزرگ منتظرم هستن انگار خستگی سفر از تنم در اومد... 


از سال 93 هنوز یک روز هم نگذشته... اما نمیدونم چرا اصرار داره عین بچه تخص ها بگه خوب نیست!

اما خوبش میکنیم... ما میتونیم ایشالا ;) 



تاريخ : دوشنبه 1392/12/26 | 23:34 | نویسنده : شادی

چقدر حرف برای آخر سال داشتم

الان ندارم!

 

امسال سال متفاوتی بود برای من... خیلی متفاوت

چیزهایی به دست آوردم و چیزهایی از دست دادم

از دست داده هام بیشتر از به دست آورده هام بود انگار... دوستام، دوستم، غرورم، کارم...

اما چیزایی به دست آوردم... محبت، قدردانی، تغییر، تجربه، لذت...

 

یه روز یه دفترچه برداشتم و خواستم تمام اتفاق های امسال و تجربیاتم رو توش بنویسم

هر دو پاراگراف درمیون نتیجه و تجربه این بود: فهمیدم که نباید به آدم ها اعتماد کنم!

 

چند روز این دفترچه دستم بود... نوشتم و نوشتم... تا یه روز بستم گذاشتمش کنار...

دیگه نه چیزی توش مینویسم و نه حتی میخوام یک خط ازش رو بخونم!

با وجود همه اینها! من باز هم میخوام به آدم ها اعتماد کنم

هنوز آدم های زیادی هستن که باید یه عالمه دوستشون داشته باشم

 

اولویت های زندگیم از دوستام، کارم، خانواده ام... تبدیل شد به: خانواده ام، دوستام، کارم

 

کلا فکر میکنم از وقتی قدم به بیست سالگی گذاشتم تغییرات زندگی و بزرگ شدنم آغاز شد.

امسال خیلی آدم ها از زندگیم خارج شدن... همونطور که در دو سال گذشته وارد شده بودن!

دقیقا هرسال یک سال بزرگ شدم...


پیارسال سال کافه بود، امسال سال کنسرت... خداروشکر هر کنسرتی که دوست داشتم رفتم و ازین جهت کلی از خودم جلو افتادم 


امسال اما انگار سال من نبود... انگــــار... نه کار تونست از دلتنگی هام بکاهه و نه کنسرت و تئاتر و هزارتا برنامه مهیج دیگه... از 12 ماه، 10 ماه امسال به بغض گذشت... مدام برای خودم روز تولدی دوباره میذاشتم، آغاز فصل، آغاز کاری نو، آغاز ماه قمری، آغاز آغاز آغاز... اما...

اما... با تمام این تفاسیر... امسال سال خوبی بود برای من

برای لذت زندگی رو چشیدن... برای حس کردن بهار... برای صمیمی شدن با خانواده ام... برای قدر دوستان واقعیم رو دونستن و ...

 

سال 92 رو دوست خواهم داشت... همانطور که 23 سالگی رو :)



تاريخ : شنبه 1392/12/17 | 18:5 | نویسنده : شادی
صبح که از در خونه اومد بیرون... یعنی با همون قدم اول!

چشمم خورد به نهال کوچولوی جلوی در خونه

سبز شده بود... پر از شکوفه های کوچولوی سبز بود


نگم از اوج انرژی مثبتی که بهم منتقل کرد


چقدر خوبه که بهار داره میاد

من به نوبه خودم ازش متشکرم  :)


«دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد ،  میدانم ، میدانم ، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت»

(فروغ فرخزاد)



تاريخ : چهارشنبه 1392/12/14 | 16:37 | نویسنده : شادی
دوست داشتی بهار بودی؟!

مردم برای رسیدنت این در و اون در میزدن از هیجان

تو خیابونا ساز و دهل مینواختن

همه جا نهال درخت میکاشتن و گل های رنگی میذاشتن

شهرداری همه شهر رو برای ورود بهار زیبا و بازسازی میکرد 

و مردم خونه تکونی میکردن

همه لباس نوهاشون رو میپوشیدن و با ذوق چشم انتظار ورودت میموندن

شکوفه های زیبای بهاری از درخت ها جوانه میزد و همه جا پر از طراوت و شادی میشد

………

………

من بهارم :)



تاريخ : یکشنبه 1392/12/11 | 20:26 | نویسنده : شادی
تمام روز دلم بهانه میگرفت

بی دلیل... کاملا بی دلیل... حتی وقتی سعی میکردم قلابم به چیزی تو ذهنم گیر کنه، هیچی نبود


و همین باعث شد از یه اتوبوس جا موندن بسیار کلافه بشم

هرچند ماجرایی رو پشتش داشت در نوع خودش

اما حتی دیرم هم نشده بود که به خاطرش انقدر روحم جریحه دار بشه!


با این وجود ته دلم واقعا حس کردم چقدر خوب میشد بی بهانه یکی بیاد دست بکشه سر آدم، نوازشش کنه و یه شکلات بده دستش... 


شب که خوابیدم، نزدیکای نیمه شب دیدم مامان کنارمه (یادم نمیاد نشسته بود یا دراز کشیده بود!)

تو خواب و بیداری ازش پرسیدم جریان چیه؟!

نوازشم کرد و گفت تو خواب سخت نفس میکشیدی، بیدار شدم ببینم چیه جریان؟ خواب میدیدی یا مریض شدی!؟

...