تاريخ : چهارشنبه 1393/09/05 | 10:33 | نویسنده : شادی
برگشتم

گفته بودم بازمیگردم

برگشتن گاهی هم دیر و زود دارد و هم سوخت و سوز

مانند خوراکی که اگر کمی دیرتر از آتش جدا شود

پخته‌تر می‌شود


پ.ن: از دستنوشته های پایان پاییز گذشته که در مرور دفترچه‌ها خوندم.

بعدا نوشت: گاهی، غفلت از جدایی خوراک و آتش... سوختن است.



تاريخ : سه شنبه 1393/09/04 | 14:24 | نویسنده : شادی

خودکارم رو انقدر دوست دارم که هر کلمه ای که باهاش می‌نویسم استرس دارم که نکنه تموم بشه! درست مثل وقتی که دارم یه خوردنی خوشمزه می‌خورم! هر قاشقی که از غذام کم میشه استرس می‌گیرم که بشقابم داره به پایان نزدیک میشه! اصن کوفتم میشه غذا!

و همینطور در بودن با آدم‌ها... در لحظات خوبم... هر لحظه ای که میگذره استرس می‌گیرم که اگر دیگه هیچوقت چنین لحظه ای تکرار نشه چی!؟ اگر این آدم دیگه پیشم نباشه چی!؟ مرگ!؟ سفر!؟ قهر و آشتی!؟ نکنه دعوام بشه دیگه رابطه مون خراب بشه!؟ نکنه من از اینجا برم! نکنه اینا برن!؟... نکنه!؟

آه... ای بابا... باز همه لحظه‌ها کوفتم شد... کاش یاد بگیرم به یک لحظه بعد هم فکر نکنم حتی... هم یک لحظه قبل به درد نخور هست و هم یک لحظه بعد... اینجا رو ببین دخترم. در این لحظه با این آدم، در اینجا، و پر از حس‌های خوبی. گور بابای پایان پذیری حس‌های خوب.



تاريخ : دوشنبه 1393/09/03 | 10:47 | نویسنده : شادی

 آدم های تکرار شونده هرروزه خیلی توجه من رو جلب می کنن. نمیدونم اون ها زیاد سر راه من قرار میگیرن یا من سر راه اونا!؟... شایدم هیچکدام!

مثل آقایی که تو انقلاب برای کرج مسافر سوار میکنه و من بعد از ماه ها تازه متوجه شدم چی میگه... اصن حروف کیبرد نمیتونن حس صدای اون رو منتقل کنن. صداییی که شبیه هیچی نبود و فقط یک آوار بود.

اما میگفت: کـــــــــــــرجـــــــــ ــــبــــــیــــــــا

یاآقای گردویی که هرروز ساعت 13و 55دقیقه از کوچه مون رد میشد.

یکی از این آدم ها هم کسی هست که هرروز وقتی از سر کار برمیگردمش میبینم. حدود ساعت 5 در میدان هفت تیر. مردی که کنار دیوار راه میره و بلند بلند صحبت میکنه. مسائل اجتماعی رو نقد میکنه، نظرش رو میگه، دیگران و یا گاهی خودش رو سرزنش میکنه. خط و نشون میکشه. از کلماتش مطمئن هست.

ولی آدم ها ازش فاصله میگیرن. وقتایی که داد میزنه و سرش رو با حرص تکون میده، یا وقتی محکم تکیه میده به دیوار و یا مشت میزنه بهش. آدم ها ازش فاصله میگیرن. آدم ها از کسی که بدون این که بشناسدشون و باهاشون بلند بلند صحبت کنه فاصله میگیرن. آدما از کسی که با صدای بلند با خودش صحبت کنه فاصله میگیرن.

یکی دو بار بین تحلیل های سیاسی و اجتماعیش خط و نشون کشید. من سعی کردم یادم بمونه نظر چه سمتی هست، تا بعدا اگر اتفاق افتاد بگم دیدی گفته بود!؟

دیروز دستش رو محکم میکوبید روی یک تابلو نصب شده بر دیوار و انگار که توی آینه ایستاده باشه خودش رو سرزنش میکرد. شاید هم دیگران رو داشت میگفت. میگفت: آگاه باش... آگاه باش

دستوری و تند میگفت. اما مصمم بود. مطمئن بود باید همینطور باشه.

روی دیوار تابلویی از یک آیه از قرآن بود، که در معنیش نوشته بود: آگاه باشید که خدا شنوا و بیناست (شاید نه همین، چیزی شبیه این)


 پ.ن: همیشه معتقد بودم برخی آدم های به نظر نامتعادل (مثل مثال آخر) میتونن خیلی چیزا به ما یاد بدن. هنوز روی حرفم هستم.



تاريخ : یکشنبه 1393/09/02 | 9:50 | نویسنده : شادی

پاییز یه هو میاد، تو یه روز، مثل بهار و بقیه... صبح زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برگ ها در دیده می کنن (رادیو چهرازی-16)

رادیو چهرازی انگار همین امروز صبح رو دقیقا میخواد توضیح بده. انگار اگر من هم میخواستم بگم همین رو میگفتم. تا چشمم به حیاط خورد دیدم پاییز اومده خونمون. بهش سلام دادم. رفتم توی کوچه دیدم واقعا پاییز اومده. جالبه که تا دیروز هرکی عکس از پاییز میذاشت انگار اصلا اینجا نبود. هی فکر میکردم چرا من پاییز رو نمیبینم؟ کجاست!؟ اما امروز دیدم. نم نم بارون باعث شد پاییز خیلی هم بهتر رخ نشون بده.

تا دیروز مدام دم پنجره دفتر بودم، درخت ها رو میپاییدم، پس کی زرد میشن!؟ اینا که هیچکدوم رنگ و بوی پاییز ندارن. ولی امروز دیدم. تمام درخت های مسیرم یه هو رخت و لباسشون رو عو ض کردن. همون درخت هایی که تو بهار عکسشون رو گذاشتم که کوچه ما با این که ولیعصر نیست، ولی عصرهای نابی دارد! این بار هم ناب بودن رو نشون دادن.

بالاخره مام زیبایی پاییز رو دیدم. ملت میگن پاییز پاییز. حال و هواش اول اومد و بعد خودش. اما اشکال نداره این دیر و زودی. همه چیز پاییزی شد یه هو. درختا، زمین، هوای نم نم بارونی... و پیرمردی که با عصا بین آسمون ابری کلاهش رو به سر گذاشت. همه چی پاییزی هست.


 

 

 پ.ن: زمین مثل دختری هست که یه روز پر از انگیزه میشه و خودشو خوشگل میکنه و گل به سرش میزنه. یه روز دلش گرفته هست. یه روز بغض پاییزه و نمیدونی بهش چی بگی. یه روز نم نم بارون پاییزی میشه. که اشک تو چشمای زیباش حلقه میزنه. میخوای دلداریش بدی، ولی محو زیبایی چشماش میمونی. نمیدونی باید کاری کنی حالش خوب بشه و لبخند بزنه یا از این فرصت استفاده کنی!؟

 



تاريخ : شنبه 1393/09/01 | 7:45 | نویسنده : شادی
27 مهرماه بود که حال و هوای آبان اومد سراغم. یه چیزی بهم میگفت آبان قراره پر از حسای خوب باشه برام. بهم میگفت آبان ماه منتظر یک اتفاق خوب باش. من هم دقت کردم دیدم باهاع! من اصن به آبان پر از حادثه عادت دارم. در چند سال اخیر هرسال آبان ماه یه رخدادی برام به همراه داشته. و منتظر شدم. هرروز صبح بیدار شدم به امید این که امروز قراره یک اتفاق خوب برام بیافته. امروز حس های خوب از آن من هستند. و همین ها باعث شد توجه نکنم بعد از سالها توی همین آبان 2 بار دعوا کردم. که شاید همینم حالمو خوب کرده باشه اصن. ولی به حس های خوب بیشتر توجه کردم. گشتم پیداشون کنم و لذت ببرم. هرچند من فرزند بهارم, اما آبان ماه من هست. پس به چیزایی که میخواستم هم رسیدم. پس دوباره رفتم سراغ دفترچه مهرماه, بله, تاکید کردم آبان برای من حس های خوب قراره بیاره آبان قراره اتفاق خوبی برام بیافته. که افتاد. چه اتفاقی بهتر از اجراهایی که سالها منتظرشون بودیم. ماییم و تجربه جدید و شاید قدم گذاشتن بر آغاز جدید.

این هم خاطره من بود از آبان امسال... که به پایان رسید... خوش آمدی آذر


 

رفتم دفترچه سال گذشته در چنین روزی رو خوندم, پایان آبان برام اتفاق هایی رو به همراه داشت که در این روز نوشتم: باورم نمیشه! یعنی این منم!؟!؟



تاريخ : جمعه 1393/08/30 | 22:20 | نویسنده : شادی

دقیقه نودی هستم. همیشه فکر میکنم برای انجام کارهام وقت دارم. همیشه دقیقه نود تازه دست به کار میشم و میبینم ای دل غافل! کاری که فکر میکردم یک ساعته تموم میشه دو روز وقت میخواد! سالهاست وضع همینه. ما ازون ژن انسان هایی هستیم که گویا قصد تکامل نداریم و آدم نمیشیم. دقیقه نودی هستم و همیشه فکر میکنم "بعدا"یی برای انجام کارهام وجود دارد. این بار نشد!؟ اشکال نداره، بعدا... تجربه شد، بعدا... بعدا... تا جایی که گاهی به طور جدی حس میکنم برای جوونی کردن هم وقت دارم... تو دانشگاه امیرکبیر قدم میزنم و یادم نمیاد من کی دانشجو بودم!؟ یه زمان توی رویاهام مطمئن بودم جام تو همین دانشگاه هاست! تهران، امیرکبیر، بهشتی!!! الان چند سالیه دانشگاهم تموم شده، نه تنها چنین جایی تحصیل نکردم، بلکه حتی یادم نمیاد کی دانشگاه بودم و چیکار میکردم! همکلاسی داشتم!؟ دانشگاه ما اردو میبرد؟! بنرهای روی دیوار چی بود!؟ اونجا که من بودم کجا بود!؟... انقدر سرگرم کارام بودم که اصلا نفهمیدم دوران دانشگاهم کی اومد و کی رفت! بقیه زمان ها هم همینطور... ولی همچنان احساس میکنم وقت هست! شاید زندگی بعدی رو اینقدر به خودم نزدیک میبینم. شاید تو زندگی بعدی رفتم یه دانشگاه خوب، یه دانشجوی نمونه شدم، شاید یه دانشمند، شاید یه آدم موفق شدم... وقت هست... فعلا به یللی تللی بگذرون حالا... بعدا.



تاريخ : پنجشنبه 1393/08/29 | 23:5 | نویسنده : شادی
همیشه آدم ها از تغییر فرار میکنند. ولی گاهی بعضی تغییرها بهترین فرصت برای ما هستند. این رو بابا میگه. وقتی از چیزای خوب براش تعریف میکنم.

اون زمان که محل کار قبلی کار میکردیم هر چند وقت یک بار میومدن میگفتن به گل نشستیم باید چند نفر تعدیل نیرو بشن، هر بار دلمون میلرید که این بار نوبت ماست. تا تا تا بعد از دو سال نوبت ما هم رسید. ترجیح میدادیم این اتفاق نیافته، اما وقتی افتاد خودمون رو سپردیم به جریان. من که اینطوری بودم اقلا.

ماه ها بیکار بودم. ازش ناراحت هم نبودم. با این که نه خوب گردش کردم و نه کار مفیدی. اما بیکاری خوبی بود. دراین فاصله چند جا به صورت پراکنده و کوتاه کار کردم. با آدم ها و شرایط جدید آشنا شدم. فهمیدم چه آدمایی هستن که نمیخوام باهاشون کار کنم. اما در عوض چیزای جدیدی دیدم. تا دوباره رسیدم به یک جای نسبت ثابت که چند ماهی هست هستم.

این جز نعمت هست؟ اگر من همونجا میموندم قدمی رشد نمیکردم. تقریبا جز اولین جاهایی بود که در اونجا کار میکردم و مثل کسی میشدم که در یک فضای بسته رشد میکنه. ممکن بود هرسال بگذره و من هیچ چیز جدیدی یاد نگیرم. ولی اینطوری پر شدم از تجربیات جدید، آشناییت های جدید و موقعیت های جدید.

اون زمان باید دنبال کار میگشتم. همه میگفتن کار نیست، اوضاع خرابه. و ما با هربار شنیدن این حرف ها خوشحال میشدم که این بار ما تعدیل نشدیم و سر کار هستیم. چون کار نیست.

اما الان اینطوری نیست. الان با موقعیت های جدیدی آشنا شدم. الان دیگه اون نگرانی ها رو ندارم. الان احساس خوشبختی میکنم. نه خوشبختی ای که بگم جایگاهم عالی هست، نه! خوشخبتی از این نظر که میدونم کسایی هستن که به توانایی های من ایمان دارن.

میدونم موقعیت هایی هست که حتی اگر بخوام حوزه کاریم رو تغییر بدم برم بگم سلام، بهم بگن علیک سلام.

اینا هم چیزایی بود که من نساختمشون! همه ش رو خدا سر راهم قرار داد. با یک تغییر که اول اسمش یک کلمه بود و از دور به نظر میرسید زندگی ما رو به هم زده. ولی شاید همین عین خوشخبتی بود.



تاريخ : پنجشنبه 1393/08/29 | 9:17 | نویسنده : شادی

امروز خیلی به زمان حال فکر کردم... انقدر فکر کردم که حالدونیم(!) پر شده حسابی!

قرار شد فکر کردن به گذشته رو تموم کنیم. ولی به حال هم دیگه خیلی فکر کردم. دیگه گویا زمان فکر کردن به آینده هست. آینده های خوب. بالاخره باید رویا بافتن رو یاد بگیرم. آینده هایی که قراره توی ذهنمون اول ساخته بشن تا به عمل برسن. همون آینده ای که اون پشت هست و داره بهم دست تکون میده. میگه هــــــــی من اینجاااام!... باید بهش بگم منم میبینمش، دارم میام... همونجا وایسا اومدم... دارم میبینمت پشت تپه ها، همونجا که داره نور آفتاب میتابه... آره دیدمت



تاريخ : چهارشنبه 1393/08/28 | 10:43 | نویسنده : شادی
شما، بله شما دوست عزیز، شما هم همینطور، حتی شما که اون گوشه نشستید، درسته، پشتیتون هم همینطور. بله بله، شما که این جلو ایستادی هم همینطور، اون دم دری ها، درسته، صدای من به تو حیاط هم میاد دیگه!؟ بله عزیزای من، با همتون هستم. خواستم عرض کنم بنده حوصله نصیحت شنیدن ندارم. همیشه گفتم نصیحت شنیدن رو دوست دارم و ازش استقبال میکنم. ولی مسئله داریم تا مسئله. در این باب رها کن عزیز من. همه چیزایی که میخوای بگی رو خودم بهتر میدونم. بعضا خودم مُدرس هستم در این حوزه. شما نظریه اش رو میدی و من دارم باهاش زندگی میکنم. سیر تا پیازش رو روزها و روزها بالاپایین و بررسی کردم و ریز و درشتش برام روشن هست. این حرف ها که داری میگی رو من روزی صدبار به خودم گفتم. باور کن منه گوینده از توی شنونده خسته ترم.



تاريخ : سه شنبه 1393/08/27 | 23:50 | نویسنده : شادی
دیروز روز عجیبی بود. خیلی.