تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۰ | 10:1 | نویسنده : شادی

این مدلیم. اگر تلاش هام به نتیجه برسه لحظه به لحظه پر از انرژی میشم و میتونم با سرعت اوج بگیرم. ولی وقتی این اتفاق نمی افته لحظه به لحظه انرژیم تحلیل میره. کافیه یه اشتباه بکنم تا ترمز توی کارم بیافته. بعد به میزان هرباری که نتونم موفق عمل کنم به ضریب چند برابر انرژیم تحلیل میره. دیگه دست و دلم به کار نمیره. دیگه احساس بیهودگی میکنم. دیگه احساس میکنم نمیتونم. حتی تعجب میکنم تا الان چطور میتونستم!؟ اصن هیچوقت میتونستم!؟

این روزا همون زمانیه که احساس های خوبی نمیکنم. شب میخوابم و صبح پامیشم احساس بی مصرف بودن میکنم. به خودم میگم دوست دارم وقتی کارای عقب مونده ام رو انجام دادم دیگه دست به هیچکاری نزنم. یه مدت هیچکاری نکنم. (مسلما امکان پذیر نیست).

دلم میخواد قدم جدیدی رو شروع کنم که توش بهترین باشم، که جونم دوباره پُر بشه. نمیخوام گیم آوِر بشم. 

 

پ.ن 1: سالها پیش نکته ای که از زبونم نمی افتاد این بود که نظر آدم ها برام اهمیتی نداره. ولی الان از این که شبیه دخترای تنبل و بدقول و به درد نخور به نظر بیام حس خوبی بهم دست نمیده و تمام حس های بدم از همین هست. پیش همکار، پیش رئیس، پیش اونی که کارشو داده بهم و ...

پ.ن 2: اینا فقط فکرام هست تا یه کم آروم بشم. جدی نگیرید و بگذرید. گویی یکی کنار خیابون نشسته داره واسه خودش غرغر میکنه.

پ.ن 3: آقای آبدارچی برام آب جوش آورده. وجدان درد میگیره که برام چای نمیاره، شاید اونم احساس بیهودگی بهش دست میده وقتی صبح تا شب نیازی نیست برای من هیچ اقدامی انجام بده! با این که معتقدم خوردن آب جوش بیهوده ترین کار ممکن در جهان هست! اما آروم آروم مزه مزه اش میکنم و میخورم. بزار آقای آبدارچی مهربون حس خوبی بهش دست بده که کاری از دستش برمیاد و تونسته مفید واقع بشه.


یه جا خوندم "آدما گریه میکنند، نه به این خاطر که ضعیف هستند! بلکه چون واسه مدت زیادی قوی بودند" من این حس رو درک میکنم. وقتی توی دل ماجرا هستم میرم جلو، شاید در اتفاقی تنها کسی که خودش رو نبازه من باشم. سعی میکنم قوی باشم و برم جلو. بعد درست وقتی گره همه کارها باز شد و اوضاع رو به راه شد میشینم به گریه کردن. انگار همه اون فشار باید یه جوری از وجودم خارج بشه.



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ | 7:7 | نویسنده : شادی

زندگی ما انسان ها وابسته به دیگر انسان ها هست. خوشحالیامون، ناراحتیامون، لحظه هامون. اصلا اگر انسان ها رو از زندگیمون برداریم تقریبا دیگه چیزی نمیمونه. میشیم همون لاکپشت که براش فرق نمیکنه الان کسی دیگه ای هم همراهش هست یا نه؟ اون میره، میاد، غذاشو میخوره، آفتاب میگیره...

ولی خب زندگی ما انسان ها اینطوری نیست. ما هر لحظه از زندگیمون با هزاران انسان در ارتباط هست. واقعا اینطوریه، اصلا شکی بهش ندارم. حتی اگر یکی الان پیدا بشه بگه خیر اینطوری نیست مخالفت میکنم. چرا؟ چون همین که شما توی اتاق سربسته خودت بدون حضور هیییچ کس نشستی، باز هم با هزاران انسان در ارتباط هستی. اگر خاطرات و افکارت رو نادیده بگیریم، پدر و مادری داشتی که تو رو به دنیا آوردن، این نوعی ارتباطه، توی خونه ات وسایلی داری که از انسان ها خریدی، فروشنده ها ارتباط داشتن با تو. تازه هرکدوم از این وسیله ها در دوره ای یک سازنده داشته که انسان ها طراحیش کردن، پس تو ناخوداگاه با اون انسان ها که در گذشته های دور بودن هم در ارتباط هستی.

پس با این وجود ما که انسان هایی هستیم با ارتباطات اجتماعی، بعضا برون گرا، شایدم نه، اما همواره در ارتباط، هر لحظه مون بیشتر از پیش منوط به دیگران میشه. تا جایی که شما هر عملی که انجام میدی باید تمامی انسان های اطراف رو در اون موقعیت بسنجی.

به نظر مسخره میاد، اما واقعیتی هست که شما نباید به هیچ عنوان نادیده ش بگیری. وقتی ناراحت هستی، خسته ای، عصبانی ای و غیره، این حالت بازخوردی روی اطرافیان تو میذاره و حسابی باید حواست باشه. میخواد عزیزانت باشه که خم ب ابروت بیاد غصه میخورن و یا دل آزرده میشن. میخواد مردم خیابون باشن که شاید لحظه ای باهاشون برخورد داری. اما عمل تو میتونه در روند روز اونها تاثیر بزاره. 

همین امر موجب میشه وقتی شما بعدی عمری، ماهی، سالی، قراره روزهای خوبی رو تجربه کنی، باز نشه. چرا نشه؟ چون تو در این جهان هستی تنها زندگی نمیکنی و باید حواست به تمام آدم های اطرافت باشه.

باید حواست باشه که نقش پدر و مادرت در قدم های تو چقدر هست. این نقش رو اگر خیلی جدی بگیری نمیتونی قدم برداشتن رو یاد بگیری، اگر نادیده بگیری نمیتونی قدم از قدم برداری... باید حواست به دوستات باشه. باید به کسایی که هر لحظه حواسشون به تو بوده و هست باشه. 

ممکنه در این بین مجرم شناخته بشی. جرم؟ خوشحالی. 

این مجرم بودن گاهی عجیبه! مثلا ممکنه شما از 12 ماه سال، هر 3 ماه یک بار به عنوان اشانتیون دوستت رو ببینی، یا باهاش تلفنی صحبت کنی. این هیچ ایرادی نداره. شما مشغول کار و زندگی هستی و وقت نداری، دوستت هم اینو میدونه و درک میکنه. اما این امر منوط به یک شرط میشه، شما در این مدت خوشحال نباید باشی و زندگیت نباید در آرامش باشه.

اگر از شلوغ بودن زندگیت، از این که هر روز میخوای موهات رو بکنی بس که کار داری، از این که لاغر شدی از بس دویدی هر سو و آخرش همونجا بودی که بودی باشه این دوری، که خب ایرادی نداره. اما اگر خدای نکرده!!! شما 3 ماه که چه عرض کنم، 3 روز حضورت کمرنگ بشه، چرا، چون داری تلاش میکنی به آرامشی در زندگیت برسی... فبهاااا...

تمام... دیگه شما یک مجرم شناخته شدی. چطور میتونی 3 روز؟ 3 روووووووز دوستت رو نادیده بگیری!؟ واقعا از ایـــــــــــن همه خودخواهی خجالت نمیکشی!؟ این شد زندگی!؟ از خودت در اومدی!؟

...

 

پ.ن1: عادت کردم نتونم خوشحال باشم. همیشه یک دست‌انداز براش هست. نیازی به اعتراض کسی نیست، همین که حسی در دیگران ایجاد میشه و به نتیجه نمیرسم مانع میشه. متاسفانه در چنین مواقعی تلاش و دست و پا زدن فرو رفتن در باتلاق هست. چون هر اقدامی بر علیه خودت برداشت میشه. 

پ.ن2: مشاور بهم میگفت تو زندگی خودت رو داری، نباید بزاری برداشت های دوستات از تو لحظه های خوبت رو ازت بگیره. اما من هنوز نتونستم با این امر کنار بیام. این امر منوط به این هست که بگی گور فولان بقیه، زندگی خودمو عشق است. اما من هر لحظه دوست دارم دوستای عزیزم حالشون از من بهتر باشه، اگر من بار منفی روی زندگیشون باشم که نمیشه!

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷ | 12:59 | نویسنده : شادی

مرد با نون بربری تازه از کنارم توی پیاده رو رد میشه... به محض این که یک قدم ازم دور میشه میپرسم: آقا، راستی زندگی عجیب نیست!؟

با این که سربرنمیگردونم سمتش، دلم میخواست میتونست بهم جواب بده. اون موقع هیچکس دیگه ای دم دست نبود بتونه سوالمو پاسخ بده.

(خدا بده برکت سیم هندزفری گوشی رو)



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۶ | 11:38 | نویسنده : شادی

آرامش داشتن و نداشتنم از روی خوابم مشخص میشه. بله، خوابم میتونه نشانه باشه. وقتی فکرم بیش از حدی که باید مشغول میشه، دیگه حوصله فکر کردن ندارم و هیچ چیز اونطوری نیست که باید. تنها آرامبخشم اینه که سریع میرم میخوابم. بدون این که به چیزی توجه کنم. بدون این که گوشیمو بزنم به شارژ، دفترچه هام رو پر کنم، به جای خوابم توجه کنم. فقط سریع دراز میکشم و سعی میکنم ثانیه های به خواب رفتنم به حداقل برسه.

برعکسشم صادقه. وقتی خیلی آرامش دارم، خوابم میگیره. هرجا باشم، هروقت باشه. از شدت آرامش پلک هام روی هم قرار میگیره و این آرامش بسیار میتونه منو بخوابونه. 

تفاوتش خیلی ریز هست، مثل کلمات بسیار شبیه به هم ترکی. مثل تفاوت ادای کلمه رکسانا با رکسانا توی مجموعه تلویزیونی «برره» هست. 

این روزا وقتی دارم متنی رو میخونم چرتم میگیره، وقتی دارم فکرهام رو مینویسم خوابم میبره، وقتی تو ماشین نشستم چشمام میره روی هم... این روزا... این روزا آرامش دارم.



تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵ | 15:32 | نویسنده : شادی

دوتایی قدم میزدن. تیپ هاشون یه مدلی بود که از دور حس کردم شاید پرفورمنس هست. شاید یه مشکلی دارن. این نحو عینک دودی با اون مدل و حالتی که روی چشم نشینه به علت نابینا بودن طرف هست؟ و سر و وضع و حالتشون جوری بود که توجه ام جلب بشه که جریان چیه.

از کنارم که رد میشدن با لهجه بسیار که نمیتونم تشخیص بدم برای کجا هست (شهرهای اصلی نبود اقلا، چون در حدی لهجه شهرها رو میشناسم) داشتن میگفت: دیگه دهااااتی ها هم همچین تیپی نمیزنن. اووو برو ببین دهاتی ها چه میکنن، برای خودشون کسی شدن، چه تیپ هایی میزنن...

بعد هم خنده ای از سر تحقیر سوژه صحبتشون پیوست صحبت های خودشون کردن!

امان... امان... 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴ | 10:55 | نویسنده : شادی
میگم... یه چیزی... زشت نباشه ما انسان ها کامل نیستیم!؟ ها!؟



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴ | 1:46 | نویسنده : شادی

چِم شده؟! چرا دارم کاهلی میکنم؟ من که شهرتم به این بوده هیچکاری رو عقب نندازم. معروف شدم به این که وقتی کاری رو انجام میدم سر وقت و سر موقع و دقیق انجامش میدم. حالا این حال چیه؟ تنبلیه؟ پشت گوش انداختنه!؟ چرا دارم خودمو زیر سوال میبرم!؟ خودم رو، شخصیتم رو، آبروم رو... حتی تنفسم رو... هر لحظه از این که کارام عقب افتاده دارم عذاب میکشم و انگار بهشون نمیرسم... تنبلی نیست، تند راه میرم، اما نمیتونم مثل قبل بدوم و از دویدن زیاد از نفس بیافتم... از دست خودم ناراحتم.

 

پ.ن: الله و اکبر... 

الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر لعنت به من الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر الله و اکبر ...............



تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۳ | 10:44 | نویسنده : شادی

دوستت در چه حاله؟!

دوستم!؟... ممم... دوستم!... حتی یک کلام نگفته «چه خبر؟»

لب گزیده صحبت ادامه پیدا نمیکنه تا لرزش صدا چیزی رو کش نده.

 

نمیشه از آدما انتظار داشت شبیه هم باشن. آدما خیلی متفاوت هستن و باید سعی کنیم همدیگه رو درک کنیم.

اما میگن کسی که دوستت داره نمیذاره بغض کنی. اگر بغضت گرفت، بدون تو هم کم نذاشتی.


دلت میخواد یکی بیاد بی مقدمه بهت بگه چه خبر!؟... بپرسه و اونقدر حوصله به خرج بده تا قفل زبونت وا بشه... هی منتظری. کسی نمیخواد از من بپرسه چه خبر!؟

دوست نداری زیاد حرف بزنی. ولی دوست داری نصیحت بشنوی. دوست داری یکی توی دنیا پیدا میشد که بدون این که نیاز باشه چیزی رو توضیح بدی بیاد نصیحتت کنه. تو هیچی نگی، اون خودش بدونه. تو هم دوست داری شنونده باشی. 

خوشبخته آدم وقتی همچین کسایی تو زندگیش باشن.



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲ | 14:2 | نویسنده : شادی

میگفت میدونید چرا ما اینجا جمع شدیم؟ چون دیوارهای اینجا پر از فرشته هست. این دیوارکوب های فرشته کوچولو رو ما خوش یمن میدونیم. ما براشون خواب دیدیم. این فرشته ها خوب هستن...

و من یه دیوارکوب فرشته کوچولو طلایی هدیه گرفتم. درست شبیه فرشته های دیوار اون خونه که در و دیوارش پر از فرشته بود.

پس حضورش رو در زندگیم به فال نیک میگیرم... مثل دیگر هدیه های ارزشمندی که امسال به دستم رسید.



تاريخ : شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲ | 11:37 | نویسنده : شادی

دیشب رو شب «گذار» نامگذاری میکنم. برای خودم و برای خانواده ام. بابا چند بار تاکید کرد یادت نره این لحظه ها رو ثبت کنی. توضیحش سخته بر ما چی گذشت. چیزایی بود که تجربه ش رو نداشتیم تا الان و شاید فکرشم نمیکردیم اتفاق بیافته. این شب رو ثبت میکنم، چون در هر صورت میتونه نقطه گذاری در زندگیمون محسوب بشه.