|
شادی
|
دکتر هلاکویی تاکید داره که آدمها به آرزوهاشون نمیرسن، بلکه به اهدافشون میرسن هیچ چیز خودش برای آدم به وجود نمیاد، پس ما حتما باید دنبالش بریم
بنده اما با تمام احترامی که برای اوشون قائلم، معتقدم که آدمها ناخواسته به آرزوهاشون میرسن حتی اگر هدفشون نشده باشه و تلاشی براش نکرده باشن! حالا نمیدونم این اول اعتقادم بوده و بعد برام تجربه شده؟ یا با توجه به تجربه های متعدد به اعتقادم تبدیل شده!
خیلی چیزا هست که آدم براش هدف گذاری نمیکنه میخوام بهش برسم یه روزی، یه جایی، در لحظه ای خاص ته دلش برای چیزی قنج میره و با خودش میگه چقدر خوبه، یا دلش میخوادش یا با خودش میگه چه خوب بود اگه این روزا فولان اتفاق پیش میومد اما قرار نیست تلاشی به راش بکنه و فقط در حد گذر یک فکر بوده
اما احساسات ما مثل ضربه چاقویی که ممکنه سطح کوچیکی رو بشکافه، اما عمیق باشه عمیق هستن بدون این که حواسمون باشه ته دلمون چقدر متوجهشه
این چند روز منم اینطوری شدم مثل بچهها که بهانه میگیرن حتی اگه همه چیزشون هم اوکی باشه، باز یه چیزی هست که دلشون بخواد و غر بزنن که اونو میخوان و خدا هی مراقب بود یه وقت بهانه نگیرم هرچی میخواستم میذاشت جلوم و انگار با خودش میگفت اینم از این، ببینم دیگه چی میگی؟ و من باز بهانه جدید داشتم!
این چند شب، هر شب یه کنسرت رفتم، هر کدوم هم یه سبک و گویی داشتم به آرزوهام میرسیدم لحظاتی که دوستشون داشتم و از ته دل ازشون لذت میبردم فرمان فتحعلیان برام مثل یک رویا بود گروه وصال یار با سبک جدید کارش که برای اولین بار میدیدم تونست ته ته ته دلم رو بلرزونه از هیجان و گروه لیان این که همه اینا رو یه دفعه با هم داشتم باعث منحصربه فرد شدنش شد
با تشکر ویژه از خدا و همه عزیزانی که ما را در آفریدن لحظات خوب (غیر از کنسرت) این روزها یاری کردند [ یکشنبه 1392/02/29 ] [ 14:17 ] [ شادی ]
[ ]
شب بود قدم زنان به سمت خونه میرفتم یه دفعه رگبار بارون گرفت همون موقع دقیقا آهنگ «ارغوان» (علیرضا قربانی) تو گوشیم پلی شد درست مثل صحنه مهمی از فیلم بود قدم هام رو به سمت خیابون بردم تا یکی دو دقیقه اول آهنگ که لذتبخشترین جاشه، بارون شدید بود و من وسط خیابون قدم زنان میرفتم و دستام رو باز کرده بودم و میخوندم: ارغوااااااااانــــ بارون که تعادل نداره، هی کم و زیاد میشد ولی جالبه درست سر اوج های آهنگ شدید میشد با زبانم آهنگ رو همراهی میکردم و با دلم خدارو شکر میکردم برای این لحظه شروع بارون وقتی بود که من سر کوچه بودم پس زود رسیدم دم در خونه و خیلی حیف بود پس مسیرم رو کج کردم به سمت راه کنار خونه همینطوری که دستام رهاااا بود مثل هواپیمایی که تو آسمون به نرمی مسیرش عوض میشه بهــــــــترین راه موجود راهی خلوت که که کناره هاش با بوته های یاس دیوارکشی شده... از لابه لای نرده ها اتوبان معلومه و طرفی رفت و آمد ماشین ها و سمتی چراغ ماشین های در ترافیک میچرخیصدم و میرقصیدم و از نور تیر چراغ برق قطرات بارون رو تماشا میکردم احساس میکردم تو بهشت هستم... همه چیزهای دوست داشتنیم در کنار هم جمع شده بودن بارون زیبا، آهنگ ارغوان (که از دوست داشتنی ترین گزینه هام هست)، یاس ها، راه، اتوبان (جاده و ماشین ها)، رقص... و تنهایی جالبه درست آهنگ بعدی ای که پلی شد Rain again از پالت بود اصن دیگه توضیح ندم دیشم چه دقیقه های رویایی ای بود [ چهارشنبه 1392/02/25 ] [ 9:1 ] [ شادی ]
[ ]
امروز روز خوبیه روز خیلی خوبیه احساس عارف ها رو دارم که 40 روز ریاضت میکشن و بعد خدا به دلشون یه چیز بزرگ رو میاندازه منم تو این 40 روز تو غار ذهن خودم بودم و ریاضت خاص خودم رو کشیدم بعد یه هو خدا از گوشه نور انداخت و دست تکون داد و گفت: هی! من اینجام... باید بیای اینطرف... اونجا اشتباهه امروز روز خوبیه هوا ابریه اما ابرها دل آدم رو نمیگیره... ابری بودن هوا دلیل بغض نیست هوا تازه اس قراره همه چیز رو تازه کنه... آلودگی ها رو بشوره و ببره از امروز هر روز روز خوبیه وقتی داشتم میومدم سینا سرلک برام این شعر از مولانا رو خوند تو گوشیم:
[ یکشنبه 1392/02/22 ] [ 9:35 ] [ شادی ]
[ ]
این روزها، هر وقت اومدم خونه یاد ماهیم افتادم با نگرانی این چند قدم رو به سمتش برداشتم اگه این بار که نزدیکش میشم تکون نخوره چی!؟ !!؟ اضطراب و نگرانی... تا نزدیکش میشم و میبینم از جاش میپره خوشحالی داره، اما اون اضطرابه مگه میذاره آدم از شادیش چیزی بفهمه... ... دیشب مامان گفت کج شده... گفت یکی آب رو با فشار روش باز کرده لابد یه وری مونده دلم نمیومد حتی برم تماشاش کنم اگه این بار تکون نخوره چی! ... امروز دیدم کف تنگ یه وری افتاده دیگه تکون نخورد ... [ یکشنبه 1392/02/08 ] [ 22:41 ] [ شادی ]
[ ]
تلویزیون آقایی رو نشون میده که بعد از چند سال اسارت پیش خانواده اش برگشته در هواپیما باز میشه، خانواده اش تو باند منتظرشن و دستاش رو باز میکنه و با شادی از پله ها میاد پایین و در آغوش خانواده! ... صحنه قشنگیه اما چقدر واقعیه!؟ ... تصور میکنم ما در اون موقعیت باشیم در هواپیما باز میشه ما هم قاطی مردمی که دارن از هواپیما پیاده میشن توی صف منتظر میمونیم و بعد از کلافه شدن موفق میشیم از پله ها بیاییم پایین کسی رو روی باند راه نمیدن و زمان زیادی تو اتوبوس منتظر میمونیم و در صحنه بعد در حالی که دسته چمدون رو گرفتیم و روی زمین میکشیم به تنهایی از فرودگاه خارج میشیم ... [ یکشنبه 1392/02/08 ] [ 0:11 ] [ شادی ]
[ ]
دستم رو میذارم رو شونه خودم و نصیحتم میکنم واسه خودم استدلال میارم و توجیه میکنم راضی میشم ... باز بهانه میگیرم دستمو صمیمانه فشار میدم و همدردی میکنم آروم میشم ... عصبانی میشم سر خودم داد میزنم خودم برا خودم صعه صدر نشون میدم باهام صحبت میکنم که این قضیه انقدر هم مهم نیست که دارم عصبانی میشم آتیشم میخوابه ... این روزا من و خودم خیلی به هم نزدیک شدیم [ شنبه 1392/02/07 ] [ 11:21 ] [ شادی ]
[ ]
تو خیابون میرفتم و دلم میخواست جلوی تک تک آدم ها رو بگیرم و بگم: من و ببین... جلوش چرخ بزنم، بشینم و پاشم بگم خوب دقت کن، تمام حالت ها رو... این منم!؟ ولی میدونستم آدم ها تعجب میکنن و بدون این که پاسخ رو بدونن و حتی براشون اهمیت داشته باشه رد میشن و میرن! اونا که قبل من رو ندیدن بدونن! حتی دوست های صمیمیم تو این روزا نفهمیدن من اون نیستم من همون شادی نیستم هیچیم همون نیست من کجا و اون کجا!؟...! [ چهارشنبه 1392/02/04 ] [ 23:13 ] [ شادی ]
[ ]
گفت خیلی میترسم گفتم چرا؟ گفت چون از ته دل خوشحالم...این جور خوشحالی ترسناک است… پرسیدم آخر چرا؟ و او جواب داد وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! { بادبادک باز / خالد حسینی } [ سه شنبه 1392/02/03 ] [ 23:0 ] [ شادی ]
[ ]
دروغ انواع مختلفی دارد... و من اینروزها با انواع و اقسام آن آشنا میشوم گویی در روزهای بعد آزمونی بزرگ در راه است یادم باشد جزوهام را کامل بنویسم [ سه شنبه 1392/02/03 ] [ 11:37 ] [ شادی ]
[ ]
این روزها و شبهای من تموم میشه... و فراموش اما این بیاعتمادی به اعتماد رو فراموش نمیکنم [ دوشنبه 1392/02/02 ] [ 10:51 ] [ شادی ]
[ ]
|
|||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||