تاريخ : چهارشنبه 1393/08/07 | 13:58 | نویسنده : شادی
و تو آهسته آهسته بلند می شوی

 

و راه می افتی و می روی

و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود

اما آبدیده می شوی و می آموزی

که از جاده های ناشناس نهراسی

از مقصد بی انتها نهراسی

از نرسیدن، نهراسی

و تنها بروی و بروی و بروی . . . *

 

آدم از هرچیزی تا وقتی که براش اتفاق نیافتاده میترسه... میترسه از ناشناخته ها... میترسه که اگر اتفاق بیافته چی میشه... اما وقتی اتفاق افتاد دیگه ترسی وجود نداره... دیگه میگه از هرچی میترسیدم پیش اومد، اگر سختی بود نمیخواستم، چشیدم، اگر سخت نبود فهمیدم هیچی نیست... 

 

*از: شل سیلور استاین



تاريخ : سه شنبه 1393/08/06 | 11:38 | نویسنده : شادی

بعضی از ما رسالتی بر دوشمون داریم که باید بهش عمل کنیم. هرکسی باید رسالت خودش رو اجرا کنه. گاهی بعضی از این اقدام ها خیلی ساده هتس. حتی ممکنه متوجه نشی تمام مدتی که در حال انجام دادن کاری بودی در واقع رسالتی رو داشتی اجرا میکردی که از سالها پیش بر روی دوش تو گذاشته شده. کمی بیشتر توجه کنیم گاهی نشانه ها رسالت ما رو بهمون نشون میدن.

من با دیدن یک عکس اندیشه ها و راهم تغییر کرد، اما شاید اون کسی که یک عکس شخصی خودش رو در فضای مجازی قرار داد متوجه نشده باشه که قسمتی از یک رسالت بزرگ هست.



تاريخ : دوشنبه 1393/08/05 | 12:7 | نویسنده : شادی

شاخ درآوردم...دوتا شاخ گنده بالای سرم!تو دنیا چه خبره!؟هیچکسو نمیشناسم! هیچوقت نتونستم هیچ آدمی رو در دنیا بشناسم!خودم که هیچ! سردمدار همه! هرچی شده از نشناختن خودم بوده...ولی آدم ها خیلی عجیبن! اتفاق ها خیلی عجیبن! داره چه اتفاقی تو دنیا میافته؟! باورم نمیشه باورم نمیشه باورم نمیشه... هربار که یه چیزی رو هییییچ باورم نمیشه باورم نمیشه باورم نمیشه... چند وقت بعدش یه چی پیش میاد که با خودم فکر میکنم اتفاق قبلی حالا مگه چی بود که بُهت زده ام کرده بود!؟ این یکی رو دریاب!...

پ.ن: یا دنیا هرروز داره کثیف تر و کثیف تر میشه. یا ما هرروز عقب مونده تر... مسلما اولی هست.



تاريخ : یکشنبه 1393/08/04 | 11:24 | نویسنده : شادی

بهترین هدیه ای که خدا میتونست بهم بده، این نخستین سفر کاری برای من بود

گاهی جایی قرار میگیری که بعضی اتفاق ها دقیقا حکم معجزه رو دارن برات



تاريخ : سه شنبه 1393/07/29 | 11:32 | نویسنده : شادی

دارم از این سر این سر ایستگاه مترو به اون سر حرکت میکنم. از کنار آدم ها میگذرم. چند تا آقا با ریش های بلند و پیرهن های مردوهنه روی شلوار انداخته ایستادن با هم صحبت میکنن. از کنارشون که رد میشم عطر خاطره ای میاد. حس خوبی میگیرم، بوی محرم میدن! آخی محرم داره میاد. راستی چه بویی بود که به مشامم خورد یه هو منو برد به حال و هوای دیگه ای؟ هممم... اوه!... اون سه تا آقا که مشغول صحبت بودن بوی زخم عرق میدادن!

یه وقتا اینجوریه وضع! چیزی پیش میاد که مارو با خودش میبره به خاطره های دور... به ماجرا ها... به رویداد ها... یادآور خیلی از حس ها میشه... و ما با لبخندی ممکنه به عزای لحظه های از دست رفته بشینیم. بدون این که توجه کنیم که داریم به چی وا میدیم!؟

بعضی خاطره ها، حس ها، ماجراها، رویدادها، اتفاق ها و خیلی از بعضی های دیگه اشتباهی هستن. ما به اشتباه توشون غرق شدیم. مثل گیر کردن در یک منجلاب. وقتی ازش خارج میشی هربار بوی زخم به مشامت بخوره یاد لحظاتی که در منجلاب داشتی میافتی! اما آیا هرچیزی که در گذشته بوده خوب هست!؟ اگر منجلاب خوب بود خدا ازون خارجت میکرد؟

ازین به بعد کمی بیشتر توجه کنیم... شاید عطری که مشاممون رو پر کرده بوی عرق چند تا آدم چرک و کثیف باشه، چه از نظر جسمی و چه به ذات.



تاريخ : دوشنبه 1393/07/28 | 11:1 | نویسنده : شادی

روزهایی که بیشتر از همه دلگیر هستم، همون روزهاییه که بیشتر از همه بهم خوش میگذره

هربار که میام برم تو لَک، خدا میاد شونه هام رو میگیره و تکون میده میگه هی بنده من! حواست کجاست! اینجارو... ولش کن، بهش فکر نکن...

درست مثل یه دوست صمیمی که از اونور اتاق حواسش بهت هست این کار رو میکنه

بعد برام جوک میگه تا لبخند بزنم، یا یه چیزایی که حواسم پرت بشه

یه وقتا که به این سادگی از خودم بیرون نمیام یه شکلات درمیاره میگه بیا اینو بزن شاد شی

شاد میشم

دوباره ولی ...

باز میاد میگه بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم

برام قاقالی‌لی های خوشمزه میخره و سعی میکنه همش حواسش باشه تا بهم خوش بگذره



تاريخ : جمعه 1393/07/25 | 10:17 | نویسنده : شادی
دوست داشتم "خرس" بودم

اونوقت میخوابیدم و بهار بیدار میشدم

با تولدم، با تولد زمین، دوباره متولد میشدم

 

اصحاب کهف قرصی چیزی خورده بودن!؟

از کجا تهیه کردن!؟

ندارن یه نصفه به ما بدن!؟

 



تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 18:27 | نویسنده : شادی
مهر....

         آبان.......

                     وایـــــــــی از آذر!!!!....

                                                     چطوری بگذرونیم این روزارو!!؟!؟؟

 

*رادیوچهرازی



تاريخ : چهارشنبه 1393/07/23 | 9:32 | نویسنده : شادی
این که یه هو به خودت بیای ببینی چقدر مسائل دنیا، دغدغه هاش و آدماش دارن روحت رو آزار میدن و چقدر داری از درون خورده میشی، نشانه این هست که از خدا خیلی دور شدی. از خدا دور شدی و پرت شدی تو یه باتلاق که داری فقط دست و پا میزنی و تمام تشنج ها وضعیت رو برای فرو رفتگی بدتر میکنه... ولی من نمیدونم چیشده که اینقدر از خدا دور شدم! ای کاش خدا ما رو به خودش برگردونه.



تاريخ : سه شنبه 1393/07/22 | 23:59 | نویسنده : شادی
بچه هایی که فال یا دتسمال کاغذی میفروشن، چه واقعی باشه چه غیر واقعی، از لبخند های تصنعی مردم متنفرن. دیگه حوصله شون نمیکشه هرکسی 500 تومن در ازای جنسی که ازشون میخره بده برای این که بتونه با اون لبخند مسخره بپرسه مدرسه میری؟... دلشون میخواد با مشت بزنن تو دهن آدمایی با این لبخند ها و این سوال های پر از ادای مهربونی. شاید بهتر باشه یه کارت جعلی درست کنن که چند سالشونه، مدرسه میرن یا نه، کلاس چندم هستن، ایرانی یا تبعه!؟ چندتا خواهر برادر دارن یا چی... بندازن گردنشون تا مجبور نشن با این آدمای ادای مهربونی صحبت کنن...