تاريخ : دوشنبه 1393/05/20 | 10:32 | نویسنده : شادی

قرار بود یه مهمون مهم برام بیاد

اینجا آبدارچی نداریم، نیاز هم نداریم... فقط چند نفریم... پس هرروز بعد از ساعت کاری یکی میاد همه جا رو تمیز میکنه و ظرف ها رو میشوره

مهمون مهمم قرار بود بیاد و درست همین امروز، دیروزش کسی برای تمیز کردن نیومده بود!

دیروزش!؟؟ شایدم از پریروزش!

شیر آب که دیروز لق شده بود افتاد و دیگه جا نرفت... حتی نمیتونستیم ظرف بشوریم... ظرف های کثیف روی هم تلنبار شده بود... ظرف تمیز هم نداشتیم بخوایم برای پذیرایی ازش استفاده کنیم

سطل آشغال پر شده بود و بوی گند گرفته بود

بر اثر در رفتگی شیر آب کف آشپزخونه خیس شده بود که با قدم های ما به گل تبدیل شد

مهمونم داشت میومد... هیئت علمی دانشگاه فولان جائک، ریس شرکت فولان...

عکاس رسیده بود، میوه و آبمیوه و شیرینی تو یخچال بود، اما وسیله ای براشون نبود!

دست به کار شدم

ابتدا ظرف میوه رو بردم تو روشویی دستشویی شستم

همه با تعجب نگاه کردن! چیکااار کردی؟

بعد اومدم اون همه آشغال های ظرف شویی رو ریختم تو سطح آشغال بوگندویی که تا خرخره پر شده بود

الان که فکر میکنم چند روزی بود که کسی که مسئول تمیز کردن اینجاس نیومده بود گویا

این همه کثیفی و آلودگی؟ اینجا دیگه کجاست؟

همکار که دید دست به کار شدم با دستش شیر آب رو روی جاش نگه داشت و به زور چندتا بشقاب و لیوان شستیم

تقریبا آشپزخونه و اینا حل شد... موند اتاق رییس

اوه اوه! رییس هم خیلی وقته نیست، اتاقش رو کلی گرد و خاک پوشونده بود

یه چفیه از وسیله های افراد نا معلومی که مثل انباری گوشه ای بود برداشتم و خیس کردم دستمال کشیدم همه جا رو

در آخر هم وقتی وقت اضافه آوردم سرامیک های سیاه شده از کف کفشمون رو کشیدم که بد جلوه نکنه

صحنه آخر این بود که مهمونم رسید، و چون تو اتاق مشغول تمیزکاری بودم همکارا جلوی در به پیشواز رفتن

من از وسط اتاق چفیه رو پرت کردم تو آشپزخونه و خیلی شیک خوش آمد گفتم...

 

در حین انجام این کارها همکاران آقا (که 3 آقا داشتیم و 3 خانم بودیم) مدام گفتن آفرین، آفرین، مثل یک مرد داری کار میکنی

اما یکی از همکارای خانمم کمک کرد آشپزخونه رو جمع و جور کنم و یکی دیگه در تمیز کردن اتاق

و همچنان آقایون نشسته بودن و با تعجب نگاه میکردن که من میرم مثلا سراغ اون سطل آشغال بوگندو و یا با چفیه خیس تمیزکاری میکنم و میگفتن آفرین! مثـــــل یک مـــــــــــــــــــــــــــــــــرد!!!

 

مثل یک مرد؟

گفتم کدوم مرد آقاجان؟ مثل اون مردی که نشسته و فقط تماشا میکنه؟ مثل یک مرد که حتی به خودش سختی نمیده یک تعارف بزنه برای کمک و با نگاه هاش حس تحقیر رو منتقل میکنه که رفتی سر سطل آشغال؟ یا ظرف رو تو دستشویی شستی؟ ...

مثل همون مردی که وقتی در کابینت افتاد روم حتی نیومد ببینه چی شده؟

مثل کدوم مرد آخه؟

چتونه هرچی اتفاق خوب هست رو مردونه میدونید؟

خیر! اتفاقا مثل یک زن کار کردم

مثل یک زن دلسوز که اگر پاش بیافته هرکاری میکنه

مثل یک زن قوی که می خواد بهترین باشه

مثل یک زن که نمیذاره به هیچ عنوان شبیه یک مردي لاابالی و بی جربزه به نظر بیاد

مثل یک زن عمل کردم، مثل یک زن خوش غیرت

 

هی مـــــــــــــــــــــــرد! هروقت خواستی بزرگ بشی... کمی مثل یک زن باش

 


 

پ.ن 1: این پست با عصبانیت و ناراحتی نیست. فقط بیان مسئله هست. اینجام همه چیز خوبه و همین مردایی که بهشون اشاره شده برام قابل احترام هستن. فقط خواستم مثال بزنم. این مثال که چند وقت پیش اتفاق افتاد به نظرم نزدیک بود. 

پ.ن 2: روزانه هزاران مرد خانم هایی رو تشویق میکنن که مثل یک مرد عمل کردن و خودشون حتی انگشت کوچیکه عملی که صورت گرفته هم نمیشن



تاريخ : یکشنبه 1393/05/19 | 9:21 | نویسنده : شادی

همین امروز سعی کنیم کینه ها رو از خودمون دور کنیم

تا با این کار لبخند به لب هامون برگرده

 

حتی اگر کسی رو به خاطر بی لیاقتیش نمیبخشیم

نباید فراموش کنیم که در این پروسه تنها کسی که اذیت میشه خودمونیم

اون طرف که بدون این که حتی بدونه کسی ازش ناراحته،

خوشحال و شاد و خندان داره به زندگیش میرسه!

 

نکته زشت: وقتی شما غذای خوشمزه ولی فاسد شب پیش رو بالا میارید، اون غذا هیچ حسی نداره مسلما!!!!



تاريخ : شنبه 1393/05/18 | 9:20 | نویسنده : شادی

سال 89 با پای شکسته تو خونه نشسته بودم و تو فیسبوکم نوشتم:

امروز روز خبرنگار هست، مبارکشون باشه

 

و واقعا خودم رو جزوشون نمیدونستم

این در حالی بود که چند ماه از کار کردنم در کرج میگذشت و پیگیر بودن که باز برم سر کار و وقتی میگفتم پام شکسته این رو تنها یک بهانه می دونستن (که خوب بهانه ای بود برای من) و قرار بود بیان ببینن تا باور کنن اگر نمیرم به علت شکستگی پام هست!

 

دیروز ولی درست مثل روز تولدم بود همه چیز

تولدی که هیچوقت بین روزهای عادی نبوده

فکر کنم اگر تولدم چنین روزی بود همینشکلی میشد

(ا زهمه نظر)

یکی از مهم ترین هاش هم مسیج ها و پیام های تبریک از سمت دوستای خوبم بود که حسابی خوشحالم کرد

امروز احساس خیلی بهتری دارم نسبت به همیشه

احساس میکنم بالاخره هویتم داره شکل میگیره و شناخته میشه 



تاريخ : چهارشنبه 1393/05/15 | 10:2 | نویسنده : شادی

همین چند روز پیش

دوست نزدیک پ.ش بهم پیشنهاد داد... 

تیر نشانه، خطا رفته گویا 



تاريخ : سه شنبه 1393/05/14 | 10:18 | نویسنده : شادی

قضیه هیجان زدگی از آشنایی با پ.ش تموم شد. منم ازون کار خارج شدم و بیکار بودم که از طرف دوستان به تماشای تئاتر دعوت شدم. همینجوری جلوی تئاتر شهر منتظر بودیم که کسی رو از دور دیدم داره رد میشه، که آشنا بود! 

شاید شبیه جناب پ.ش که مطمئن بودم دیگه هیچوقت نخواهم دیدش!

اما نکته جالب اینجا بود که تا من هضم کنم ایشون پ.ش هست یا خیر؟ دوستم (همکار سابقم که الان دوستم شده) دست تکون داد و گفت سلااام... نگو با جناب پ.ش نه تنها آشنا، بلکه دوست هستن!

و ایشون بدون این که یادش باشه جریان راهپله رو دوباره برای نخستین بار به من معرفی شد!

باورم نمیشد راستش!

و من برای بار دوم هیجان زده شدم

دوستان رفتن اون طرف با هم صحبت میکردن و من زبونم مو درآورد که تو جمع ازین کارا نداریم که! بیایید با هم صحبت کنیم خب همگی!

و من تک تک جمله های رد و بدل شده اون شب رو حفظ کردم 

 

(این داستان ادامه دارد...)

 



تاريخ : دوشنبه 1393/05/13 | 12:28 | نویسنده : شادی

بعد از مدتی همکار گفت که میخواد بره طبقه بالا کار کنه، این خیلی خوب بود من میتونستم برم بهش سر بزنم و بیشتر با جناب پ.ش آشنا بشم 

وقتی جزئیات کارشو ازش پرسیدم، متوجه شدم که گویا جناب پ.ش میخواد ازینجا بره و همکار میخواد بره جای اوشون!!!

 

پیگیری کردم که کجا قراره بره، جالب بود برام بدونم، بالاخره کوه به کوه آدم به آدم!

که گفتن ایشون تصمیم گرفته از این کار کنار بگیره و زین پس تو خونه به تحقیق و مطالعه بپردازه

(این داستان ادامه دارد...)



تاريخ : شنبه 1393/05/11 | 11:57 | نویسنده : شادی
بشینید میخوام ماجراهای پ.ش رو براتون تعریف کنم 

 

سال گذشته در چنین روزی تو راهپله محل کار (پیشین) میرفتم و سریع میخواستم برسم طبقه بالا برای مصاحبه با کسی که از پنجره دیده بودیم اومده به ساختمون ما.

تو پله ها همکار من رو دید و به شخصی که باهاش بود آشنا کرد. ایشون  پ.ش هستن

پ.ش ؟! چقدر ایشون آشنا بود برام! عجله داشتم برم بالا، ولی نمیدونم از جذبه اوشون بود یا چی که هول شدم سریع یک سلام دادم از پله ها دویدم پایین

(اصلا یه جور بعیدی! چون من آدم هول کننده ای نیستم!)

از پله ها میرفتم پایین که همکار من رو معرفی کرد و گفت ایشون هم خانم فولانی بودنــــ ... و من در حین دویدن از پله ها یه دست کوچکی تکون دادم که ینی خوشبختم

پوووف

سریع رسیدم به دم در، تو کوچه ایستادم

خب! من اینجا چیکار میکنم؟

ایوای! میخواستم برم بالاااا!

سریع برگشتم

درست همون دم در با هم برخورد کردیم... یه لبخند... و من نمیدونستم معلومه ضایع شدم یا نه! پاسخ لبخند، و رد شدم...

 

رفتم مصاحبه گرفتم برگشتم، سریع در اتاقِ اون همکاری که تو راهرو معرفیمون کرده بود رو باز کردم و از بچه های اتاقشون پرسیدم: پ.ش کیه؟

(چیزی که اونجا زیاد رفت و آمد داشت هنرمند و اینا بود... و با توجه به حوزه اونا میدونستم باید پاسخی چونان کارگردان، نویسنده، بازیگر تئاتر و غیره بشنوم)

افراد حاضر در اتاق با تعجب نگام کردن...همکار طبقه بالا هست!

 

(این داستان ادامه دارد...)



تاريخ : شنبه 1393/04/28 | 10:54 | نویسنده : شادی

دیشب خدا برام یه مشت گردو ریخت

صبح که پاشدم تو رختخوابم دیدمشون

 

روزی از روزها ، لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد
پس نامه ای به او نوشت : “ اگر علاقه داری که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از آنجا گذر میکنم منتظر باش ”

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از ساعت مقرر رفت و در محل قرار نشست .
نیمه شب لیلی اومد و وقتی مجنون را در خواب خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت !

مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : “ ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت ”

در راه ، یکی از دوستانش او را دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !
دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده !
و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم ؟!
و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت
پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !

مجنون سری تکان داد و گفت : نه ! اون می خواسته بگه :
تو عاشق نیستی ! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد ! تو رو چه به عاشقی ؟ بهتره بری گردو بازی کنی !

 

ما آدما همش حرف میزنیم و ادعا داریم

(من که اینطوریم)

مدام برگه امتحانی رو پشت و رو پر میکنم و از مراقب ها برگه میگیرم و به بقل دستی میرسونم

اما در امتحانات عملی نشون میده چند مرده حلاج هستیم!

من که هیچ... از شما قبول باشه انشاالله



تاريخ : چهارشنبه 1393/04/25 | 11:33 | نویسنده : شادی
آدم هایی که گیر سونامی افتادن هیچوقت در اون لحظات نتونستن چیزی تعریف کنن

زلزله زده های بم هم همینطور

حتی جنگ زده های جنوب

 

همه در اون لحظه فقط عزمشون رو جزم کردن تا با شرایط کنار بیان... نمیدونستم عاقبتشون چی میشه که بخوان از چه زاویه ای چیزی رو تعریف کنن... حتی بهش فکر نمیکردن... فقط تلاش میکردن نجات پیدا کنن!

همشون بعدا زبونشون باز شده ...

 

آره خلاصه...

وبلاگ من رو که جز چند تن انگشت شمار عزیزتر از جانم نمیخونن!

کسایی که همیشه همراهم بودن و دلگرم بودم از حضورشون و لحظه به لحظه انرژی مثبت دادن بهم

میخوام بگم جدی نگیرید

 

من یه نذر داشتم که تو همین وبلاگ گفتمش... حالا باید برم اداش کنم

ایشالا با هم، تا در میکده شادان و غزل خوان برویم 

 



تاريخ : سه شنبه 1393/04/24 | 12:51 | نویسنده : شادی
من برای این زندگی خیلی نازک نارنجی بودم (هستم!؟!)

×××

 قدم برنداشتم تا کسی نفهمه چقدر شکستنی‌م

×××

خوبه اندازه سرسوزنی تجربه کسب کردم

×××

حیف دلم خیلی کوچیکه

×××

اما

خداروشکر که بزرگ شدیم 

(میشیم)